خبرگزاری مهر، گروه استان ها - فاطمه دقاق نژاد: داغ جوان سنگین است، کوه هم که باشی، ترک برمیداری. حالا تصور کنید پدر و مادری که بهجای دامادی، باید پیکر جگر گوشه اش را در آغوش بگیرد. این حکایت روزهای تلخ پدر و مادر شهدا است. شهدایی که نمیتوان تنها با تاریخ شهادت و محل عروجشان شناخت.
روایت شهدا، روایت انسانهایی است که پیش از رسیدن به قله شهادت در زندگی روزمره خود نیز نشانههایی از بزرگی، اخلاص و مسئولیتپذیری را به نمایش گذاشتهاند. در ادامه سلسله گفتگوهای خبرگزاری مهر با خانوادههای شهدای جنگ رمضان، این بار همنشین با مادر و خواهر شهید محمد فصیحیفرد از شهدای جنگ رمضان نشستیم؛ جوان دهه هفتادی که مادرش هزاران آرزو برای دامادیاش در سر داشت.

از خانم جباری مادر شهید فصیحیفرد گفتهها و ناگفتههای فرزند شهیدش را پرسیدم. با بغض و دلتنگی گفت: من چهار دختر و سه پسر دارم. محمد، فرزند ششم من بود. محمد در اولین هفته ماه رمضان، روز جمعه به دنیا آمد. دوران بچگی و نوجوانی اش را در محله شیخبهای اهواز گذراندیم. محمد وقتی ۹ سالش شد، همراه با برادر بزرگترش، ستار که دو سال از او بزرگتر بود، به مسجد محله میرفت. آنها از آن دسته بچههایی نبودند که بیرون بروند و در خیابانها پرسه بزنند؛ بیشتر وقتشان در مدرسه، خانه و مسجد میگذشت.
وقتی مادر که با تداعی خاطرات در ذهنش حالش دگرگون میشود و نمیتواند سخن بگوید، خواهر شهید رشته سخن را به دست گرفته و ادامه میدهد: محمد بیشتر با من بود. علاقه خاصی به هم داشتیم. محمد خیلی به من وابسته بود. در دوران تحصیلش اگر مشکلی پیش میآمد، من پیگیری میکردم. ارتباط ما فراتر از یک رابطه خواهر و برادری معمولی بود. حتی در بزرگسالی هم، وقتی ناراحت بود یا مشکلی پیش میآمد، با من تماس میگرفت و حرف میزد. تا پیش از ازدواج، وقتی هر دو در خانه بودیم، من و محمد یک تیم بودیم و نسبت به سایر خواهر و برادرها صمیمیت بیشتری داشتیم. بعد از ازدواجم نیز این جدایی اتفاق نیفتاد و پیوند ما به قوت خود باقی بود.
خواهر شهید فصیحیفرد ادامه داد و گفت: محمد دوست داشت مسیر بسیج و سپاه را طی کند، هر چند در ابتدا فکر نمیکردیم واقعاً وارد سپاه شود. از جایی شنیده بودکه قرارگاه خاتمالانبیا نیرو میخواهد، روز گزینش، قبلش زنگ زد و گفت: سکینه، حتماً به خط باش، لحظهبهلحظه باید با هم صحبت کنیم. در بین گزینش، وقتی استراحت میدادند، بیرون میآمد و به من زنگ میزد و میگفت: این را گفتم، سوالات جواب دادم، درباره فلان چیز اگر پرسیدند چی بگم؟ همه موارد را با هم مرور میکردیم.
دلتنگی شهید برای خانواده
در ادامه خواهر شهید با صدایی بغضآلود طوری که گویا خود را دوباره در آن فضا مجسم کرده بود، گفت: هیچکس با محمد مخالفتی نکرد و همه او را در این مسیر همراهی کردند. محیط کارش خوب بود اما محمد معتقد بود حتی اگر محیط کار خوب نباشد، باز هم باید از کشور و وطن دفاع کرد. خودش میگفت: این کشور مال ما است، وطن ماست اگر ما برای کشور و وطنمان زحمت نکشیم و فداکاری نکنیم، پس برای کی باید انجام دهیم؟ کارش سختیهایی هم داشت. یکی از سختترین چیزها برای محمد این بود که آدمی بسیار خانواده دوست بود. وقتی خانه بود، لحظهبهلحظه را غنیمت میشمرد؛ با بابا صحبت میکرد با بچهها بود. به خاطر مأموریتها، گاهی مجبور میشد مدتها از خانه دور باشد. این برایش بسیار سخت بود، مخصوصاً وقتی بابا بیمار شد و روحیهاش را باخته بود. محمد دوست داشت همیشه کنارش باشد و حال و هوای او را عوض کند اما گاهی ناچار بود دو هفته ای یا بیشتر نباشد.

خواهر شهید ادامه داد: وقتی برمیگشت، فقط چند روز میماند و دوباره باید میرفت. تماس که میگرفت، میگفت: سکینه، انگار از کل دنیا جدا شدم. این قضیه خیلی اذیتم میکند که ۱۰ روز خونه نباشم. مدام به محمد دلداری میدادم که همه کارها سختیهای خودشان را دارند و همهچیز آن طور که ما میخواهیم نیست.
عشق در چشمان خواهر موج میزند، خاطرات خواهر و برادری در ذهنش تداعی میشود و لبخند بر لبانش مینشیند، میگوید: مامان خیلی ناز محمد را میکشید و بسیار هوای محمد را داشت. برایش تنقلات تهیه می کرد و نان تنوری مرتب در کیفش میگذاشت تا با خودش ببرد. محمد تکپسر نبود ولی واقعاً برای همه ما عزیز بود. همه میدانستیم که مامان و بابا محمد را بیشتر از بقیه دوست دارند اما هیچکس از این موضوع ناراحت نبود. خواهر بزرگم میگفت: بعضی روزها خانه بابا که میآمدم، بوی خاصی میآمد؛ مامان در آشپزخانه بیقرار بود، هی میرفت و میآمد. میفهمیدم باز محمد آمده، این حس همیشه بود، حتی قبل از اینکه نظامی شود.
دوری سخت دوران سربازی
خواهر شهید ادامه داد وگفت: یادم میآید وقتی محمد سربازی رفت، تکهای از دل من و مامان کنده شد. مامان خیلی حالش بد شد، آرام و قرار نداشت؛ بدنش از شدت ناراحتی کهیر زده بود. دوران سربازی محمد در جزیره خارک بود و واقعاً دوریاش برای همه سخت بود.

مگر میتوان مادر بود و در غم از دست دادن جوانت اندوهگین نشد، مادر مثل ابر و باران اشک میریزد و از تنها آرزویش میگوید: قرار بود بعد از شبهای قدر، قرار خواستگاری برای محمد بگذاریم، چون محمد در شرف ازدواج بود. محیط کارش هم به محمد گفته بودند که باید زودتر متأهل شود. برادر بزرگش هم قرار بود ماه رمضان که تمام شود ازدواج کند، گفتیم حالا که هر دو میخواهند ازدواج کنند، بگذاریم با هم این کار را انجام دهند. اما شب بیستوسوم رمضان، محمد شهید شد.
مادر با بغض ادامه می دهد: نزدیکی فلکه سهراه، یک تالار است. هر وقت از این مسیر رد می شویم بیاختیار گریه میکنم، مخصوصاً وقتی میبینم در تالار شلوغ است. مدام میگویم: محمد من آرزو داشتم تو را اینجا ببینم نه اینکه سر مزارت بیایم.
در ادامه خواهر شهید از خاطرات برادر شهیدش می گوید: جایگاه و محیط کاری که محمد در آن فعالیت میکرد، بسیار محرمانه بود. وقتی میرفتند کاری انجام دهند، همهچیز در سکوت و خفا انجام میشد؛ کسی آنها را نمیشناخت. در جنگ ۱۲ روزه همیشه در حال آمادهباش بودند. فقط میگفت: «من دارم بیرون میروم، کار دارم» ولی در جنگ رمضان رفت و آمدش بیشتر شد. اصلاً به ذهنمان نمیرسید که ممکن است محمد شهید شود، یا مجروح و زخمی شود. با وجودی که در سیستم نظامی کار میکرد، هیچوقت فکر نمیکردیم اتفاقی برایش بیفتد.
خواهر شهید ادامه می دهد: محمد همیشه که وارد خانه میشد، سر مامان را میبوسید. هر وقت هم میخواست بیرون برود، امکان نداشت مامان به دنبالش تا در حیاط نرود. دلتنگی برای این آدمها بدون شک با بغض و اشک همراه است مادر شهید از آخرین خاطرات فرزند شهیدش می گوید: سه روز قبل از شهادتش، نشسته بود در حیاط، رفتم کنارش نشستم. محمد گفت: «مامان کبوترهایم را نذر امام رضا کردم و میخواهم عید شما و بابا مشهد ببرم». روزهای آخر، مرتب صبحت از دوستان شهیدش بود و از خبر شهادت دوستانش خیلی ناراحت میشد. به محمد گفتم: چی شده؟ محمد گفت: «چیزی نیست. دوستانم شهید شدهاند، ناراحتم». به محمد گفتم: مادر اول و آخر همه ما میمیریم. امکان دارد من همین الان از اینجا بلند بشوم برم داخل و بمیرم. مرگ چیزی است که برای همه هست و نباید از آن تعجب کرد یا ناراحت شد. عاقبتبخیر شدند. روزهای آخرمحمد حالات خاصی داشت؛ انگار قرار بود تمام این لحظههای آخر را به یادگار بگذارد و برود.

در میان گفتگو بغض گلوی مادرش را چنگ میزد، نمیتوان این حرفها را گفت و مانع ریزش اشکها شد مادر می گوید: هر بار که مسافرت میرفت، امکان نداشت برایم سوغاتی نیاورد. آخرین باری که مأموریت رفته بود، به آبادان بود. کلی ادویه و زعفران برایم آورده بود و آخرین هدیهاش برای روز مادر، انگشتری بود که برایم خریده بود. روزهای مراسم محمد، وقتی کابینتها را باز میکردیم و وسیلهای درمیآوردیم، هر ادویه یا زعفرانی را که میدیدیم، یاد محمد میافتادیم که اینها را برایم سوغاتی آورده بود. محمد عصای دست من و پدرش بود. محمد همیشه مرهم دلم بود. بعد رفتنش، کمرم شکست. هیچ مادری داغ فرزند نبیند، آن هم فرزندی که دلسوز پدر و مادر باشد؛ بیشتر غمش میسوزاند.
آخرین حسرت
خواهر شهید در ادامه روایت روز شهادت برادرش گفت: روز شهادتش، وقتی انفجار اول رخ می دهد محمد خانه بوده، بعد از انفجار، چون مامان روزه و خسته بوده، خوابیده بود و استراحت میکرد. وقتی محمد میخواست سرکار برود، همیشه مامان را بیدار میکرد و خداحافظی میکرد اما آن روز که رفت، مامان را بیدار نکرد. محمد رفت بدون اینکه چیزی بگوید همین حسرت آخرین دیدار بر دل مامان مانده است.
خواهر شهید ادامه داد: حدود ساعت۱۱:۳۰ صبح بعد از وقوع انفجار دوم، دوستان محمد شروع کردند به من زنگ زدن. یک شماره به من زنگ زد، گفت شماره ستار برادرت را میخواهم. گفتم: چکارش دارید؟ گفت: کارش داریم. از پشت تلفن یک ولولهای میشنیدم؛ یکی آرام و قرار نداشت و میگفت: به او بگو شماره را بده سریع، احوالپرسی نکن. بعد از قطع شدن تلفن، همسرم گفت: سکینه، از محمد خبر داری؟ گفتم: نه، احتمال زیاد خواب است. گفت: نه، محمد این ساعت خواب نمیرود. زنگ زدم خانه و با خواهرم صحبت کردم. پرسیدم: محمد کی رفت؟ گفت: انفجار صبح، محمد خانه بود. من شب قبل شهادتش خانه بابا بودم. محمد گفت: خیلی خستهام، شیفت من هم نیست، نمیخواهم بروم اما به جای یکی از دوستانم میروم. بهش گفتم: خب نرو، خستهای، میتوانی که نروی. محمد گفت: باید بروم، فقط یک کمی دیرتر میروم.

خواهرش می گوید: تلفن را برداشتم و با مامان صحبت کردم. مامانم گفت: سکینه، گریه کردی؟ آنقدر استرس گرفته بودم که اشکم بیاختیار میآمد صدام بغض داشت و نمیدانستم چه خبر است. هر چه به محمد زنگ میزدم، جواب نمیداد. محمد عادت داشت اگر به او زنگ میزدیم جواب ندهد و خودش بعداً زنگ بزند یا پیام دهد که الان سر کارم و نمیتوانم حرف بزنم اما این بار هیچ خبری از او نشد. به ستار زنگ زدم، از ستار هم خبری نشد، چون ستار محمد را رسانده بود سر کار و برگشته بود. به ستار گفته بودند انفجار نزدیک محل کار محمد شده، به همین دلیل جواب نمیداد. دیگر آن موقع من با خبر شدم، چون شوهرم هم بیمارستان رفته بود، دیدیم خبری از او نشد. شوهرم به خواهر شوهرم زنگ زد و گفت که سکینه را ببرید خانه باباش، نگذارید بیمارستان بیاید. وقتی همسرم جوابم را نداد، چادرم را سرم کردم و داشتم خودم بیمارستان میرفتم. دیگر خواهر شوهرم همانجا گفت: إنا لله و إنا إلیه راجعون.... اصرار میکردم که من را ببرید بیمارستان محمد صدای من را بشنود بیدار میشود محمد عادت ندارد جواب من را ندهد.
شاید ماندگارترین بخش زندگی شهید فصیحیفرد، آخرین دیدار او با خانوادهاش باشد؛ لحظهای که هنوز برای خواهر و مادرش پر از سئوال و دلتنگی است خواهرش در ادامه می گوید: مامان تا در غسل خانه هنوز باورش نمیشد. این انتظار داشت که برود و محمد را نبیند یا اصلاً اشتباهی شده، خودش نیست. مامان یک آرامش خاصی دارد، یک ایمان قلبی که مرگ حق است. مامان میگفت: اگر محمد بود، نبینم کسی جیغ بکشد، محمد از جیغ می ترسید. به یاد سرور شهیدان اباعبدالله باشید. وقتی رفتیم در غسالخانه و مامان محمد را دید، اول از همه کل براش کشید، آنجا که محمد را دید بوسید و گفت: خدایا، این قربانی را از من قبول کن.
به گزارش مهر، اگرچه آرزوی مادر برای دیدن فرزندش در لباس دامادی، امروز به خاک سپرده شد اما شهادت محمد او را از یک جوان ساده به یک قهرمان ابدی بدل کرد؛ جوانی که جایگاهش را از خانهای کوچک، به پهنه وسیع تاریخ و قلبهای مومن مردم تغییر داد. شهید محمد فصیحیفرد متولد ۱۳۷۵ بود که در بیستویکم اسفندماه ۱۴۰۴ هوایی رژیم صهیونیستی، به درجه رفیع شهادت نائل آمد مزار مطهر این شهید عالی قدر در قطعه شهدای مدافع حرم گلزار شهدای اهواز قرار دارد.


نظر شما