به گزارش خبرنگار مهر، نشست نقد و بررسی رمان و گفتگو با نویسنده کتاب «دیدهور» احمد فالالدین، با مهدی فیروزان به میزبانی محسن رضوانی در شهر کتاب مرکزی برگزار شد. کتاب «دیدهور» نوشته احمد فالالدین با ترجمه محمدرضا مرواید منتشر شده است. در این نشست که به مناسبت سفر این نویسنده و خبرنگار موریتانیایی به ایران، عصر امروز به همت ناشر کتاب، نشر هرمس و با همکاری شهر کتاب برقرار بود، جمعی از اهالی فرهنگ و علاقهمندان حضور داشتند.
محسن رضوانی در آغاز جلسه توضیحاتی درباره این کتاب داد و گفت: کتاب الحدقی به قلم احمد فالالدین نویسنده اهل موریتانی، که با ترجمه محمدرضا مروارید و با نام فارسی «دیده ور»، رمانی است درباره ابوعثمان عمرو بن بحر، معروف به جاحظ، نویسنده بزرگ عرب. این رمان تنها یک داستان نیست، بلکه پرسشهایی را درباره دیدن و بینش مطرح میکند، و تاکیدی است بر چگونه دیدن، چگونه نگاه کردن به عقل، به زندگی، به مردم حاشیهنشین، و به رابطه انسان با سلطه و قدرت.
چرا درباره جاحظ نوشته ام؟
سپس احمد فالالدین نویسنده این کتاب، درباره خود و انگیزههایش برای نوشتن این کتاب توضیحاتی داد که توسط رضوانی برای حضار به فارسی ترجمه میشد. او گفت: پرسش اول این بود که چرا درباره جاحظ نوشتهام. جاحظ یک شخصیت جهانی است، هم در فرهنگ عربی و هم در فرهنگ جهان. جاحظ را بهعنوان نویسنده و ادیب میشناسند، اما من فکر میکنم او یک جامعهشناس حقیقی است، که علم جامعهشناسی را از برج عاج پایین آورد و آن را در سطح کوچه بازار و سطح مردم عادی بررسی کرد.
وی افزود: یکی از دلایلی که من جاحظ را انتخاب کردم این بود که او نماینده مردم روزگار خود است. برخلاف بسیاری نویسندگان با خواندن یک صفحه از آثار جاحظ میتوان فهمید در روزگار او چه میگذشته. شاید جاحظ تنها کسی است که در کتابهایش از کشاورز، از نانوا، از ماهیگیر نقل قول میکند، و این او را متمایز کرده است.
او ادامه داد: دلیل دوم انتخاب جاحظ این است که او در روزگار شکوفایی جهان اسلام زندگی میکرده است، روزگاری که اقوام مختلف با اندیشهها و نژادهای مختلف در هم آمیخته بودند، در یک مسجد صاحبان افکار و عقاید گوناگون مینشستند و با هم مباحثه و گفتگو میکردند. من خواستم با پرداختن به جاحظ نمایی از این دوران را به تصویر بکشم.
نویسنده کتاب دیدهور ادامه داد: دلیل آخر برای انتخاب جاحظ این است که جاحظ با جوهری کتابهایش را نوشته است که جوهر یک تمدن پیروز و غالب است. و او در روزگار پیروزی و برتری تمدن اسلامی آثارش را تألیف کرده است، بدون اینکه در موضع ضعف باشد و بخواهد از کسی عذرخواهی کند، بدون اینکه حس ناتوانی کند. من میخواستم لحظاتی را که یک نویسنده مسلمان در دوران پیروزی و قدرت و امپراتوریاش تجربه کرده است منتقل کنم. من میتوانستم یک کتاب معمولی درباره جاحظ بنویسم، ولی من قالب رمان را انتخاب کردم چون میدانیم که جوانها به این قالب اقبال بیشتری دارند و تأثیرگذاری بیشتری دارد. به همین دلیل قالب رمان را انتخاب کردم.
او ادامه داد: اما من در یک مسئله با جاحظ اختلاف نظر دارم. او در کتابی به نام البُخَلاء (بخیلها) داستانهایی از افراد بخیل و خسیس را یاد کرده. در بخشی از آن کتاب از بخیلهای خراسان یاد کرده. من وقتی به خراسان رفتم و کرم و سخاوتمندی مردم خراسان را دیدم فهمیدم جاحظ اشتباه کرده است.
در ادامه مهدی فیروزان، با خواندن بخشی از کتاب گفت: در توصیف بخشی از شهرهای تاریخی که ما هیچ راه آشنایی با آن نداریم، مثلاً توصیف او از بصره در سال ۱۶۷ برای من شگفتانگیز بود. وی افزود: جاحظ طنز عجیبی دارد، ما شبیه او را در عبید زاکانی داریم. سپس او با خواندن بخشی از کتاب به توصیف دیالوگ یه نانوا با پسرش و بعدتر بازار برده فروشها پرداخت. پرسش من از احمد فالالدین این است که چگونه به این تصویر رسیده است؟
فالالدین در پاسخ گفت: وقتی کسی میخواهد رمان تاریخی بنویسد مسئولیت بزرگی دارد. باید به تمام کتب مربوط به آن دوران در تمامی موضوعات مراجعه کند و آنها را الک نماید تا بتواند عصاره آنها را استخراج کرده و به نگارش درآورد. خوشبختانه مزیت من این بود که به زبان عربی، کتابهای متعددی مربوط به آن زمان در تمامی موضوعات در دسترس بود. پیش از آنکه نگارش این رمان را آغاز کنم، سفرنامه یکی از سیاحان و جهانگردان را خواندم که تمامی جزئیات را توصیف کرده بود؛ از جمله شهر بصره و آن منطقه (که بغداد نیز شامل آن میشد)، لباس مردم، خوراکیها و ظاهر کوچهها. حتی از کتابهای خود جاحظ نیز برای توصیف این جزئیات بهره بردم.
وی افزود: به عنوان مثال، زمانی که این کتاب منتشر شد، فردی در توییتر نوشت که اهل بصره است و خطای تاریخی در کتاب وجود دارد؛ زیرا موز در آن زمان وجود نداشته و در قرن هجدهم از آمریکای لاتین آمده است. من در پاسخ به او، با استناد به مطالعاتی که از آن سفرنامهها کرده بودم، ثابت کردم که در فلان مکان و در فلان سال، موز وجود داشته است. به همین دلیل، به این کتابها مراجعه کردم و تمام آنها را درباره طراحی شهر، جاذبهها و مسائل مختلف آن مطالعه کردم.

جاحظ چگونه مردی بوده است؟
مهدی فیروزان با توصیف ظاهر جاحظ، سخنان خود را ادامه داد و گفت: جاحظ مردی ضعیفالجثه و غیرزیبا بود که چشمانی برآمده داشت، اما در میان مردم زندگی میکرد و عمیقترین تأثیر را بر ادبیات پس از خود بر جای نهاد. ادبیات عرب به دلیل آنکه ما نویسندگانی چون ابوحیان توحیدی داشتیم، بر ادبیات فارسی نیز اثر گذاشت. فضای حاکم بر ادبیات فارسی در قرن سوم و چهارم، متأثر از جاحظ است و او ۳۵۰ کتاب تألیف کرده است.
وی افزود: او تنها یک متفکر نیست، بلکه جامعهشناس، جانورشناس، دریاشناس، سنگشناس و فقیه است؛ یعنی به علم قرآن نیز آگاهی دارد. با این حال، او مانند سایر متفکران در برج عاج محبوس نبود، بلکه در میان مردم بود؛ اگرچه زشترو بود، اما سخنور، ادیب و خطیبی چیرهدست محسوب میشد. برای مثال اگر سعدی را در نظر بگیریم، بسیاری از اشارات موجود در آثار او، حاصل انتقال آن فضاست؛ به این معنا که کتاب بوستان متأثر از آن جو است. البته منظورم این نیست که سعدی یا عُبید مستقیماً از جاحظ تأثیر پذیرفتهاند، بلکه تأثیر جاحظ از نوع تأثیر موجی است و ربطی به رابطه مستقیم شاگردی و استادی ندارد.
او ادامه داد: نکته اولی که میخواهم بگویم این است که جاحظ نماد عقل پرسشگر شکاک است که بیرون میآید و نگاه میکند. این دیدن اصولاً ویژگی مهم اوست، و پرسشگری از او یک متفکر میسازد. در بخشی از کتاب او بر فراز تپهای مشرف به بصره رفته و دستهای خود را زیر چانه زده و از خود سوالاتی میکند که بسیار عمیق و فلسفی است، مثلاً میپرسد آیا نزدیکی به زیباییها سبب ندیدن آنها میشود؟ آیا دوری از آنها الهامبخش زیباییهای دروغین است؟ از این جهت دقت او در دیدن فاضلاب و پستترین چیزها و برترین چیزها که دربار عباسی است، قدرت اوست.
بنیانگذار شهر کتاب گفت: دومین نکته آن است که نویسنده رمان، بیش از آنکه یک باستانشناس باشد، ماهیت کارش باستانشناسی است؛ همانگونه که پیشتر گفتم، در توصیف بصره بسیار دقیق عمل کرده و دلیل آن را نیز بیان نمودم. اکثر رمانهای تاریخی ما کتاب باستانشناسی است و در لحظهای که قرار است به امروز پیوند بخورند، توانایی نویسنده آشکار میشود. به عبارت دیگر، نویسنده رمانی را مینویسد که در زمان خودش (سال ۲۵۰ قمری) دارای سئوال است، امروز برای ما پرسشبرانگیز است. در بخش مربوط به خود، نویسنده با کنار زدن وقایع بیرونی و جایگزینی آن با روششناسی تفکر و مجموعهای از شناخت و تناقضهای او را معرفی میکند، اینجا هوشمندی نویسنده آشکار میشود. چراکه از یک باستانشناسی و کند و کاو غار به مجموعهای از پرسشها دست مییابد.
نسبت میان قدرت و اندیشه
وی افزود: موضوع دیگری که در این کتاب خیلی دقیق است، نسبت میان قدرت و اندیشه است. برقراری این نسبت کاری بسیار دشوار است، بهویژه برای ما که در محیطهای علمی درگیر آن هستیم؛ چرا که سختی در آن است که برنامهریزی در قدرت علیه توی صاحب اندیشه صورت نگیرد. افزون بر این، اعتماد مردم را از دست ندهی، این را در مورد جاحظ بیان میکند. پیوند میان قدرت و دانش دو سویه است: از یک سو برای کسب دانش به حمایت قدرت، قوانین و امکان رفتوآمد نیاز داریم، و از سوی دیگر باید آگاهی عمومی را بالا ببریم؛ موضوعی که در این رمان به خوبی به آن توجه شده است. البته در ابتدای دوره عباسیان است که دورهای نسبتاً آزاد بود.
او ادامه داد: نکته بعدی که در رمان به آن توجه شده «تنهایی اندیشه» است. یعنی شما در یک جامعه با تمام مشخصاتش، یک فرد متفکر را میبینید که تا پایانِ کار تنهاست. او در تمام محافل علمی حاضر است؛ در شبهای مناظره در دربار، در بازار، در کوچه، در بازار بردهفروشان و ماهیفروشان،اما در همهجا تنهاست. این تنهایی اندیشه است، هرچند از نوع خاصی است و باعث افسردگی او نشده است؛ چرا که در جای جای رمان این اثر را میبینید. من تاریخ جاحظ را نخوانده و کتاب آقای ذکاوتی را هم مطالعه نکردهام، تنها همین رمان را خواندهام. نویسنده رمان به من تنهایی جاحظ را نشان میدهد؛ تنهایی دانش را حتی در درباری که محدوده بیتالحکمه است، اما تنهایی او را به تصویر میکشد. این تنهایی کسی است که بیش از زمان خود میاندیشد.
تناقض ظاهر و باطن جاحظ
فیروزان گفت: موضوع بعدی تناقض ظاهر و باطن جاحظ است. جاحظ زیبا نبوده، کسی که اندیشه اش بر ادبیات و بلاغت و سر بر ذهن نهاده است. در دوره حکمت اسلامی هم مولد شده، ما همیشه انتظار داریم که صاحب اندیشه زیبا، خودش هم زیبا باشد؛ اما اگر بخواهید واقعگرا باشید، نقاشی که سنبلی میکشد، لزوماً آدم زیبایی نیست.
محسن رضوانی با اشاره به بخشی از کتاب گفت: زنی دست جاحظ را میگیرد و به طلافروشی میبرد و میگوید که میرویم پیش طلافروش. طلافرس تعجب میکند که ماجرا چیست. جاحظ میگوید: این خانم به من گفت یک طلا بساز که چهره شیطان روی آن باشد و حالا شما را آورده تا عین این را بسازی!
فیروزان افزود: این طنزهای جاحظ است. عُبید نیز همین کار را با خودش میکند؛ چرا که وقتی مشاغل را معرفی میکند، در یکی از مشاغل، خودش را نیز وارد میکند. طنز برای جاحظ ابزار بیان است نه سویه ای برای جذاب کردن متن. بالاخره محدودیتهای زمانی وجود دارد و تلخی و گزندگی هست، اما او بیان میکند حتی نسبت به خودش. چون مفاهمه را تسهیل و تسریع میکند.
او ادامه داد: این رمان درباره حوادث گذشته است، اما سوالهایی برای امروز دارد. نقش روشنفکر چیست؟ این کتاب آن را تبیین میکند. حدود آزادی چیست؟ آزادی بیان کجاست؟ رابطه قدرت و زندگی کجاست؟ شیوه بیان عقاید چگونه است؟ شیوه روشنگری چگونه است؟ اینها آن چیزی است که از باستان شناسی، ادبیاتی برای انسان معاصر به دست میدهد. بنابراین یک رمان تاریخی میتواند یک رمان فکری و فلسفی باشد.
او با طرح این پرسش از فالالدین گفت: به نظرم برای نویسنده چیزی رخ داده، دغدغه ای داشته که توانست گذشته را با امروز پیوند بدهد، و این امروز همه منطقه ماست. و این عنوان «الحدقی» میگوید که این چشم است که بیش از هرچیزی معرفت را به شما منتقل میکند. گوش به تنهایی اینکار را نمیکند. جاحظ یک استثناست، چقدر نظر را جلب میکند و فهم کتاب را برای ما آسان میسازد. با اینکه این شخصیت زشت را تصویر میکند، اما از او امری باشکوه میسازد؛ یک کاخ اندیشه باشکوه. رمان برای امروز چند ویژگی دارد، هرکسی که جرات دیدن دارد، ویژگی کسی که ساختارهای قدرت عریان کند، ریا را افشا کند، و مردم را به رسمیت بشناسد.
پرسش و پاسخ با نویسنده
محسن رضوانی در دنباله سخنان فیروزان گفت: اجازه دهید یک شعر از زمخشری بخوانم که میگوید: «وَمُذْ أَفْلَحَ الجُهَالُ أَیْ قُنْتُ أَنَّنِی/انا المیم وَالْأَیَّامُ أَفْلَحُ وَأَعْلَمُ» میگوید: از وقتی که نادانان به جایی رسیدند و این رسیدنشان به یک بلایی برای ما تبدیل شد، من فهمیدم که من حرف «میم» هستم و روزگار هم «أفْلَحُ» و «أَعْلَمُ» است. در زبان عربی به کسی که لب پایینش شکاف دارد و بزرگ است و برگشته، میگویند «أَفْلَحُ»؛ و به کسی که لب بالایش برگشته است، میگویند «أَعْلَمُ». این آدم نمیتواند حرف «میم» را ادا کند، چون «میم» حرفی است که باید لب به لب بچسبد. زمخشری میگوید: من یقین کردم با این اقبال و دولتی که جاهلان دارند، من فهمیدم که من حرف «میم» هستم و روزگار هم «أفْلَح» و «أعلم» است که نمیتواند مرا ادا کند.
در ادامه این نشست حاضران از احمد فال الدین پرسشهایی پرسیدند که رضوانی آنها را ترجمه میکرد. از نویسنده پرسیده شد: چگونه بین آن اندیشه و آن روایت موازنه ایجاد کردید بدون اینکه یکی از آنها بر دیگری بچربد یا طغیان کند؟ فال الدین جواب داد: هرنویسندهای با این چالش روبهروست، اینکه با زبان ادبی بنویسد یا به واقعیت تاریخی وفادار باشد. زبان ادبی به درد فروش نمیخورد و نمیتواند کار را تجاری کند، برای همین نویسنده باید در عین حال که اهتمام به تاریخ دارد نباید طوری بنویسد که خواننده گارد بگیرد و این چالش بین تخیل و واقعیت تاریخی هم هست. کار نویسنده توازن برقرار کردن بین اینهاست، و اینکه نویسنده چقدر موفق شده است را خواننده باید تعیین کند.
پرسش دیگر این بود که در زبان فارسی بیوگرافینویسی را کم داریم، توصیه احمد فالالدین برای پرداختن نویسندگان معاصر ایران به ژانر بیوگرافینویسی چیست؟ او پاسخ داد: ایرانیها چیزی کم ندارند برای آغاز این ژانر، ایران تاریخ طولانی دارد و شخصیتهای بسیار بزرگی دارند که میتوانند آنها را در رمانهای خود فرابخوانند. مواد اولیه آن را دارند، فقط کافی است که عناصر داستانی را به کار ببرند برای روایت. مثلاً یک جوان رمان نویس مصری شروع به نوشتن رمانی درباره ابن سینا کرده است که یک شخصیت بزرگ ایرانی است.
مهدی فیروزان توضیح داد که احمد فالالدین کتاب دیگری دارد درباره غزالی که در جهان عرب با نام «دانشمند» شناخته میشود، و نشر هرمس آن را در دست ترجمه دارد و به زودی به بازار میآید. در ادامه نیز رضوانی آخرین پرسش را از نویسنده کتاب کرد و گفت: فکر میکنید اگر امروز جاحظ زنده بود و کتاب شما را میخواند، چه میگفت؟ فال الدین جواب داد: «هل کنت بما قبح؟ آیا من واقعاً اینقدر زشتم؟»



نظر شما