به گزارش خبرنگار مهر، آنچه ما امروز با قریب به نیمقرن فاصله، از روزهای منجر به پیروزی انقلاب میدانیم، شاید نسبتی با واقعیت نداشته باشد. جزییات و التهاب و فرازوفرودهای بسیار آن روزها را اما، گلابدرهای با دقت و اصرار نوشته است. از آنچه در سر خودش میچرخیده و گفتگوهای خودش با خودش، یا با دوستان و آشنایان و خانواده، یا آنچه در خیابانها میگذشته. ورقزدن کتاب «لحظههای انقلاب» شبیه دیدن فیلمی مستند است، پر از جوشش و سروصدا، و حتی بوی لاستیکها و موتورهایی که وسط خیابانها آتش زده میشده.
در این شرایط ولی آنچه توجه گلابدرهای را جلب میکند برنامه های تلویزیون است:
«صبح زود از خانه بیرون زدم. امروز یکشنبه ۸ بهمن است. نتوانستم طبق برنامه صبح زود به میدان شهیاد برسم. دیشب از شدت حرص و خودخوری خوابم نبرده بود. دلم برای پیمان میسوخت و نمیتوانستم تلویزیون را خاموش کنم. مینشست و تماشا میکرد. نه اینکه گوش نکند یا نتوانم قانعش کنم، نه. روزهای قبل خودش خاموش میکرد. ولی حالا حوصلهاش سر میرفت و مینشست به تماشا. این بچهها را معتاد کردهاند بزرگترها را هم معتاد کردهاند تلویزیون؛ تلویزیون ایران این روزها این روزهایی که، خون کف کوچهها و خیابانها راه افتاده و سرتاسر ایران را خون گرفته این روزها که تلویزیونهای سرتاسر جهان دست کم برنامهای فیلمی، خبری گزارشی از ایران و وقایع ایران نشان میدهند، نگاه کن ببین تلویزیون ملی ایران چه نشان میدهد؟ چه میگوید؟ چه فیلمهایی به تماشا میگذارد؟
وای چه کسی باور میکند که اینجا از غروب تا آخر شب تلویزیون پشت سرهم فیلمهای آمریکایی و فیلمهای حیوانات که چطور همدیگر را شکار میکنند و میکشند و به خاطر غذا و شکار به جان هم میافتند و آن که زورش بیشتر است به خاطر طعمه دیگری را میدرد و طعمه گیر کسی میآید که وحشیتر و سنگ دل تر و دندان تیزتر و پرزورتر و قویتر است و این فلسفه زندگی آمریکایی است و ما باید در چنین شرایطی در خانههایمان بنشینیم و با خانوادهمان زندگی خانوادههای آمریکایی را ببینیم وای وای! آیا روزی میرسد که این تلویزیون به دست مردم بیفتد و مردم زندگی خودشان و خودشان را در تلویزیون خودشان ببینند و در تلویزیون خودشان با فرهنگ و طرز زندگی خودشان آشنا بشوند؟! وای اگر انقلاب پیروز بشود و مردم موفق بشوند و باز بنشینند، تلویزیون باز همین فیلمها را به خورد مردم بدهد و به جای زندگی انسانها از حیوانات و درندگان جنگل و روی زمین و زیر دریا و بالا و پایین و از کرم گرفته تا سوسمار که چطور طعمه پیدا میکند و چطور راه میرود و... را به خورد مردم بدهند چه زجری میکشند مردم. نه، مردم نمیگذارند نه مردم برای نجات از چنگال این فرهنگ منحط غربی و این ترجمهها و این سرگرمیهای جهتدار، جهت گرفتهاند و جبهه گرفتهاند. استعمار که فقط در بعد اقتصادی و سیاسی عمل نمیکند. استعمار اصلی، استعمار فرهنگی است که توی ایرانی آمریکایی فکر و عمل کنی.»

در خیابان اما همه چیز فرق میکرد. شاید حالا که همه چیز رخ داده و سالها هم ازش گذشته، حالا که ترتیب وقایع را میدانیم شاید بتوان به راحتی روند پیروزی انقلاب را دید. ولی در دل حادثه، وقتی هیچکس حتی خبر ندارد که امام کی برمیگردد به کشور و ارتش چهکار میکند و دولت بختیار چه در سر دارد و... التهاب و سردرگمی زیاد است. شعله خشم و خشونت ولی در ۸ بهمن باز افروخته میشود، وقتی مردم منتظر بازگشت امام هستند و نمیدانند کی، و کشتار خیابانی باز آغاز میشود:
«همین طور تا مجسمه با همین نظم و ترتیب آمدیم و داشتیم میرفتیم که دور مجسمه دور بزنیم که ناگهان، صدای تیر بلند شد. همه جا آدم بود همه از جا کنده شدند و ریختند روی هم روی هم که نه مثل شاخه درخت خم شدیم روی هم و تاب برداشتیم و موج زدیم و حرکت کردیم و دویدیم و گریختیم و باز برگشتیم. ولی حالا که بر میگشتیم کم بودیم تیر تصفیه کرده بود توی میدان حالا بچه ها مثل آهو می دویدند.
از سمت پایین از سر بام قرارگاه ژاندارمری از کوچههای پایین شلیک میکردند و این آهوان جوان، تکتک میافتادند. کنار حوضچهها میافتادند. کنار خیابان، کنار دیوار، پای ستون مجسمه، سر کوچه، سر خیابان میافتادند و خونشان کف خیابان را سرخ میکرد. آمبولانسها مثل قرقی توی جمعیت تیز و بز قیقاج میدادند و ویراژ میدادند و به سرعت میرفتند و شهید را از کف خیابان برمیداشتند و میبردند و باز یکی دیگر و یکی دیگر. بچهها با دستهای خونی باز به قرارگاه حمله میکردند و فحش میدادند و پاره آجر پرت میکردند. من سر کنج کوچه بودم. خبرنگاران با دوربینهای نشسته بردوش همه جا بودند شکاری میافتاد و این دوربین به کولها مثل سگ تازی بو میکشیدند و میدویدند و بچهها نعش را برمیداشتند و آمبولانس میرسید. همه جا آمبولانس بود. آمبولانسها به سرعت شهید را بر میداشتند و میبردند یکی دیگر و باز یکی دیگر. خون، همه جا خون بود. دستهای همه خونی بود. بچهها کف خیابان می افتادند و کف دست و صورتشان را خونی میکردند و به طرف دوربینها میدویدند کنار من، چند نفر شیشههای بنزین به دست کمین کرده بودند و تا فرصت مییافتند، به طرف سربازها پرت میکردند.
اتوبوس سرویس ژاندارمری سر سی متری میسوخت. می گفتند از همین اتوبوس جریان شروع شده یک عده هم پشت اتوبوس کمین کرده بودند. از سر بام میزدند از بالا میزدند. نشان میگرفتند و میزدند و درست وسط دسته بچهها یکی آخی میگفت و میغلتید و میافتاد و خون یکباره همه جا جاری میشد. حالا همه تکمههای پیراهن را باز کرده بودند و سر این کوچه تنگ ایستاده بودند و داد میزدند: بزن! مردی بزن! آن طرف سربازی التماس میکرد و هی اشاره میکرد: بروید! یکی دو تا از بچهها را دیدم میدویدند، همه میدویدند.»

روایت گلابدرهای تند است و پرشتاب، اما لبریز از جزییات. صحنههای کوتاهی که پشت هم رد میشوند، از تیرخوردنها و شهید شدنها و اشک و خشم و فریاد. روایت همراه با گریه دختر کارگر شیر پاستوریزه، که از بیمارستانهای پر از مجروح میگوید، و اینکه بارها خون داده و... گلابدرهای همراه و همقدم با او میشود و انگار از زبان او داستان را تعریف میکند. هنوز آقا نیامده است، آتش انقلاب شعله میکشد و هرچند میدانند چیزی به عقب بر نخواهد گشت، هنوز هیچ چیز معلوم نیست.
گلابدرهای میگوید و میرود تا ۱۱ بهمن:
«شاگرد شوفر پای رکاب بود سرش را تو کشید و گفت: «داداش پیچ شمرونه، آخرشه خوابت برده؟» کرایه را دادم و پیاده شدم یک باره خشکم زد. جلو رفتم باورم نمیشد. باز جلو رفتم جلوتر درست دیده بودم. حالا سر کنج بودم. وای این چه بود؟ مفاصلم سست شد، مثل پاپیتال چسبیدم به دیوار. بهت زده مات و مبهوت نگاه میکردم. سرک کشیدم. دزدکی سرک کشیدم. سرتاسر شاهرضا از این ور از آن ور، پشت به پشت هم، چسبیده به هم، مرتب و منظم، ریو پشت ریو بود و جیپ بود و توپ بود و تانک بود و تریلی بود و ضدهواییها، بلند و کشیده سوارشده روی جیپها رو به آسمان کشیده شده بود و سربازها، چمباتمه زده و آماده، پشتش نشسته بودند و راکت بود و مسلسلها روی سینی دندهای روی سه پایه چفت و بست شده روی جیپ رو به آسمان و گاهی رو به مردم، دست دراز کرده بود و فشنگها مثل مار چنبرزده پیچوتابخوران از توی جعبهها کشیده شده بود و توی دهان مسلسل بود و سرباز دستش روی ماشه بود و سربازهای دیگر سیخ توی جیب نشسته بودند و ریوها غرشکنان با چراغهای روشن، پشتبهپشت هم آهسته آهسته میرفتند. سربازها کنار هم تفنگها را بین دو پا گذاشته بودند و سرک کشیده بودند و بی اینکه لبخند بزنند عصبی و دلخور مثل آدم آهنی، چسبیده به هم کیپبهکیپ، هم توی ریوها نشسته بودند و این کاروان آهن و فولاد غرشکنان، آسفالت خیابان را رده رده میکرد و میکند و میرفت و همچنان ادامه داشت. پیرمردی که کنارم بود آهسته گفت: سرش میدون شهیاده تهش نارمکه.»

این نمایش نظامی هرچند هولانگیز و حیرانکننده، ولی فردایش رنگ میبازد. وقتی جمعیت توی خیاباناند و خیابانها تمیز و براق است و گلهای میخک در دست مردم است و امام آمده و تمام راه آدم است تا او را ببینند، تا بهشت زهرا و... تا وقتی در مدرسه علوی مستقر میشود و گلابدرهای پسرش پیمان را روی دوش میگیرد تا بروند و امام را ببینند:
« آقا اینجاست، توی مدرسه علوی. دیشب توی اخبار دیده بودم. دیشب تا پاسی از شب گذشته توی خیابانها پرسه زده بودم و هی از خودم پرسیده بودم آن مسلسل چیها، آن سربازها، آن افسرها آنها که بودند که در فرودگاه، دور آقا میدویدند و بعد بهشت زهرا. هلیکوپتر ارتشی؟ انگار خواب بودم و داشتم خواب میدیدم، باورم نمیشد. بعد، تلویزیون و حرف گوینده و این که کمونیستها مانع پخش مستقیم ورود آقا شده اند. هرچه این روزها اتفاق میافتاد با عقل ناقص من و دودوتا چارتاهایی که در مدرسه یادم داده بودند، جور در نمیآمد. حالا هم باورم نمیشد. پیمان گفت: «من هم میخواهم بیایم آقا را ببینم.» از خانه زدم بیرون. خانه خواهرم بودم، پیمان هم آمد. از خورشید تا ایران راهی نبود.
وارد خیابان ایران که شدم دیدم نه انگار واقعیت دارد. گیتی که تلفن کرده بود، اول باور نکرده بودیم ولی حالا همه داشتند میرفتند، خیابان پر شده بود. پیمان را قلم دوش کردم شعار شروع شد: «ما همه سرباز توایم، خمینی گوش به فرمان توایم خمینی» خیابان ایران پر بود از این ور تا آبسردار و ژاله و بهارستان و از آن ور تا سه راه امین حضور و سرچشمه کیپ تاکیپ آدم بود من پیمان بر دوش، روی هوا و زمین بودم و با مردم و همراه مردم میرفتم تا از آن تنگه دهانه در آهنی مدرسه بگذرم و گذشتم از دهلیز... از دهانه در و دالان ورودی فشار همچنان بود و ما فشردهتر شده بودیم و حالا همه رو به آقا و پشت به در خروجی، کم کم فهمیده بودیم که باید برویم اما مگر میشد رفت؟ مگر میشد دل کند و رفت؟ آقا آنجا بود توی قاب پنجره بود .آقا مگر میشد جدا شد از آقا؟ چشم دوخته به آن دو چشمِ غرق در اشک پنهان شده زیر ابروان پرپشت افتاده چشم به خود میپیچیدیم و در هم فرو رفته فشار میآوردیم و دیوانهوار از ته دل با تمام وجودمان نعره میزدیم: «ما همه سرباز توایم خمینی گوش به فرمان توایم خمینی» میگفتیم و پس پسکی میرفتیم. چشم از چشمش نمیکندیم. محو تماشایش بودیم.»
شوق مردم و افکاری که توی سرش میچرخند و تصاویر و... انگار هجوم تصاویر فرهنگ هزاران ساله است که ریخته در سر گلابدرهای و تمامی ندارد:
«کنار دیوار ایستادم آهسته خم شدم و به پیمان نگاه کردم. پیمان هنوز مست دیدار آقا بود، خندید و گفت: «دیدی آخرش آقا اومد بابا.» دستی به سرش کشیدم و گفتم: «تازه اولشه بابا.»



نظر شما