خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب ، طاهره طهرانی: صبح رفته بودم بازار گل، اطلسیها و رزهای رونده و شمعدانها و گلدانها و خاک ارکیده و... همه خریدها را گذاشتم دم همان مغازه تا برگردم و با یک چرخدستی همه را جمع کنم.
مرد جوانی بود، شاید حدود بیست ساله. گفت: خانم مهندس! چرخ میخواهید؟
مهندس نیستم، اما انگار با این عینک کائوچویی شبیه مهندسها میشوم. با اشاره سر گفتم بله و چرخدستیاش را آورد. از دم هر غرفه گلدانها را روی چرخ بار زد و آمدیم به سمت ماشین. کمک کرد وسایل را توی ماشین جا بدهم. در راه وقتی از راهروهای بازار گل رد میشدیم، میگفت آن غرفه گیاهان آپارتمانی خوبی دارد، یا آن یکی بنفشههای آفریقایی پرورش میدهد.
اسمش علی بود، سر به زیر و زحمتکش و پیدا بود تجربه باغبانی دارد. پرسیدم: چند سال است اینجا کار میکنی؟
گفت امروز جای برادرم آمدهام، اسماعیل!
- برادرت؟ برادرت چه کار میکند؟
- اسماعیل باغبانی میکند، میآید اینجا توی بازار گل، چرخ دستی هم هل میدهد. گاهی هم میرویم به باغ به باغچهها سر میزنیم، مشتریهای خودش را دارد، هر ماه بهش پول میدهند. شمارهاش را دارند، خبرش میکنند برود بیل بزند، کود بدهد، سمپاشی کند، خلاصه رسیدگی میکند به گل و گیاههایشان. شما باغچهتان رسیدگی نمیخواهد خانم مهندس؟

خندیدم و گفتم: نه، من بیشتر گیاهان آپارتمانی دارم و چندتا گلدان توی ایوان. الان برادرت کجاست؟ امروز چرا به جای او آمدهای؟
- میدونی خانم، از روزی که جنگ شروع شد برادرم را صدا میکنند برود گلها را نجات بدهد.
- گلها را؟ از کجا؟
- آنجاها که میزنند، اگر گلدانی داشته باشد، اگر گیاهی وجود داشته باشد... حالا چه توی خانههای نیمه خراب شده، چه آنهایی که زیر آوار سالم درآمدهاند، اسماعیل را صدا میکنند برود آنها را جمع بکند.
- جمع میکند چه کار میکند؟
- میآورد توی گلخانه، مراقبتشان میکند، نگهشان میدارد، تا وقتی دوباره خانهدار شدند و دوباره خانه و زندگیشان سر و سامان گرفت، گلدانها را بهشان پس بدهد. اسمشان را مینویسد روی هر گلدان، بعداً زنگ میزنند برایشان میبرد...
دستمزد و عیدیاش را که دادم و راه افتادم، فکرم ماند همانجا. فکر میکردم به علی و اسماعیلی که در میانه این جنگ حواسشان به گلدانهاست، گلها را نجات میدهند. دوتا باغبان، دوتا برادر، از بیشمار مردم نازنین ایرانی که باغهای معروف دارد و باغبانهای گمنام.



نظر شما