۲۵ فروردین ۱۴۰۵، ۱۰:۴۶

مردم‌نگاری روایت های جنگ؛ از گود زورخانه تا میناب

مردم‌نگاری روایت های جنگ؛ از گود زورخانه تا میناب

ساری- روایت‌هایی از مازندران و اجرای نوجوانان زورخانه‌ای در حضور رهبر انقلاب تا تجمعات مردمی در سوگ رهبر شهید تصویری چندلایه از جامعه ایرانی نشان می دهد.

خبرگزاری مهر؛ گروه استان‌ها: روایت‌هایی از مازندران از اجرای نوجوانان زورخانه‌ای در حضور رهبر انقلاب تا تجمعات مردمی در جنگ تحمیلی و تجربه‌های تلخ و ماندگار یک فاجعه انفجار مدرسه میناب تصویری چندلایه از جامعه ایرانی ارائه می‌دهد؛ جامعه‌ای که در آن آیین، ایمان، حضور و سوگ در امتداد یکدیگر معنا می‌شوند.

گاهی یک صدا، یک تصویر یا حتی یک لحظه کوتاه، می‌تواند از دل یک رویداد ساده عبور کند و به بخشی از حافظه جمعی یک نسل تبدیل شود.

رضا سوادکوهی رئیس ورزش زورخانه ای مازندران در گفت وگو با خبرنگار مهر روایتی از یک دیدار و اجرای گروه را در محضر رهبر شهید تعریف می کند و می گوید: برای نوجوانان گروه زورخانه‌ای مازندران، این لحظه با صدای زنگ مرشد آغاز شد؛ صدایی فلزی، کوتاه و کشیده که در فضای حسینیه پیچید و سکوتی سنگین را شکست و آغاز یک تجربه متفاوت را رقم زد.

اجرای گود در فضای حسینیه

سال ۱۴۰۲ بود؛ زمانی که گود زورخانه‌ای به شکلی متفاوت در دل یک حسینیه برپا شد. فضایی که معمولاً محل سخنرانی و مراسم مذهبی است، این‌بار میزبان آیینی بود که ریشه در تاریخ کهن ایران دارد. نوجوانان زورخانه‌ای مازندران با اضطراب و هیجان در انتظار آغاز اجرا بودند.

مردم‌نگاری روایت های جنگ؛ از گود زورخانه تا میناب

با ورود رهبر انقلاب و سلام کوتاه ایشان، فضای مراسم تغییر کرد. همان حرکت ساده دست و همان نگاه کوتاه، برای بچه‌ها معنایی فراتر از یک آغاز رسمی داشت؛ گویی اجازه ورود به یک میدان معنایی صادر شده است.

ضرب مرشد آغاز شد. پانزده دقیقه اجرای کامل شامل کار پا، چرخ، میل‌گیری و میل‌بازی، با هماهنگی دقیق نوجوانان اجرا شد. صدای ضرب در فضای بسته حسینیه می‌پیچید و هر حرکت، بخشی از یک سنت دیرینه را بازنمایی می‌کرد.

اما نقطه عطف این رویداد، نه صرفاً اجرا، بلکه سخنان پس از آن بود. رهبر انقلاب در همان دیدار به جزئیاتی از ورزش زورخانه‌ای اشاره کردند؛ از «کار پا»، «ضرب» و «چرخ»هایی که نوجوانان اجرا کرده بودند. این اشراف به جزئیات، برای بسیاری از حاضران غیرمنتظره بود و نشان می‌داد این آیین نه از بیرون، بلکه از درون شناخته شده است.

برای نوجوانان حاضر، این لحظه به معنای «دیده‌شدن» بود. دیده‌شدن نه به‌عنوان ورزشکار، بلکه به‌عنوان حاملان یک فرهنگ. همین تجربه در حافظه گروه ماندگار شد؛ حتی فراتر از مدال‌ها و قهرمانی‌های ملی که بعدها کسب کردند.

تکرار تجربه در مهر ۱۴۰۴

سوادکوهی رئیس ورزش زورخانه‌ای مازندران ادامه می دهد: در مهرماه ۱۴۰۴، سه ماه پس از جنگی ۱۲ روزه که فضای کشور را تحت تأثیر قرار داده بود، همین گروه بار دیگر به اجرای برنامه پرداخت. این‌بار اما فضا متفاوت بود. اجرا برای مهمانان آغاز شده بود که ناگهان با کنار رفتن پرده حسینیه، حضور رهبر انقلاب در میانه برنامه اعلام شد.

مرشد با چند ضرب زنگ پیاپی، ورود ایشان را اعلام کرد و اجرای متوقف‌شده دوباره آغاز شد، اما حال و هوای فضا تغییر کرده بود. به گفته حاضران، ضرب‌ها این‌بار فقط ریتم نبودند؛ حامل نوعی احساس مشترک میان احترام، شگفتی و اتصال عاطفی بودند.

پس از پایان مراسم، در حیاط پشتی حسینیه، حلقه‌ای از نوجوانان شکل گرفت. حلقه‌ای که بیشتر به یک آغوش جمعی شباهت داشت. اشک‌ها بی‌اختیار جاری شد و وقتی از نوجوانان پرسیده شد چرا گریه می‌کنید، تنها پاسخ مشترک این بود: «نمی‌دانیم…»این ندانستن، خود به بخشی از معنای تجربه تبدیل شد؛ تجربه‌ای فراتر از زبان.

از شعار تا کنش اجتماعی

سیده سماء حسینی نویسنده مازندرانی نیز در روایتی دیگر به تغییر معنای یک شعار در تجربه اجتماعی مردم اشاره می‌کند؛ شعاری که سال‌ها در فضاهای عمومی شنیده می‌شد: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند».

او به خبرنگار مهر می‌گوید: در تجمعات شبانه جنگ رمضان، این شعار کمتر شنیده شد و همین موضوع برایش پرسش‌برانگیز بود. اما پاسخ این پرسش را نه در کلمات، بلکه در یک تجربه عینی یافت.

مردم‌نگاری روایت های جنگ؛ از گود زورخانه تا میناب

او در ادامه از حضور گسترده مردم در مراسم اربعین یک شخصیت برجسته و رهبر شهید در ورزشگاه شهید وطنی قائمشهر می‌گوید؛ جایی که جمعیت به‌قدری انبوه بود که نه‌تنها سکوها، بلکه راهروها، فنس‌ها و حتی اطراف ورزشگاه را پر کرده بود.

به تعبیر او، این‌بار دیگر نیازی به تکرار شعار نبود؛ زیرا حضور مردم خود به معنای تحقق آن شعار تبدیل شده بود. در اینجا، «کنش جمعی» جایگزین «تکرار زبانی» شده بود و معنا در عمل شکل گرفته بود، نه در گفتار.

روایت ۱۶۸ نیمکت خالی

در نقطه‌ای دیگر از کشور، روایتی متفاوت اما هم‌سنگ از نظر عمق عاطفی شکل گرفته است. فاطمه زهرا حائری بزاز در گفت وگو با خبرنگار مهر در روایت خود از میناب، تصویری از مدرسه‌ای به نام «شجره طیبه» ارائه می‌دهد؛ مدرسه‌ای که روزی با صدای خنده و بازی کودکان زنده بود.

او می‌ گوید: روزی که حادثه رخ داد، این صداها برای همیشه خاموش شد. ۱۶۸ کودک، ۱۶۸ نیمکت، ۱۶۸ دفتر و ۱۶۸ کوله‌پشتی به نمادی از فقدان تبدیل شدند. عددی که دیگر صرفاً آمار نیست، بلکه حامل داستان‌هایی ناتمام است.

در این روایت، مادران کنار دیوار مدرسه نشسته‌اند و پدران در سکوت ایستاده‌اند. اشک‌ها جاری است اما کلمات ناتوان از بیان عمق درد. شهری که به تعبیر نویسنده، گویی نور خود را از دست داده است.

با این حال، در دل این فاجعه، نشانه‌هایی از استمرار زندگی نیز دیده می‌شود. نوری که در نگاه کودکان باقی مانده و به حافظه جمعی شهر تبدیل شده است. «شجره طیبه» اکنون نه فقط نام یک مدرسه، بلکه بخشی از هویت عاطفی مردم میناب است.

روایت سوگ و انتظار

در روایت دیگری نیز سیده فاطمه یوسفی از تجربه‌ای متفاوت در فضای پس از جنگ سخن می‌گوید. او به داغی جمعی اشاره می‌کند که هنوز تازه است و از آتش‌بسی می‌گوید که با «ده شرط» پذیرفته شده است.

مردم‌نگاری روایت های جنگ؛ از گود زورخانه تا میناب

او از پرسشی درونی سخن می‌گوید: «پس خون شهدا چه می‌شود؟» اما در ادامه، پاسخ را در یک مفهوم جست‌وجو می‌کند: اطاعت جمعی و هم‌سویی با تصمیمی که از سوی رهبری جامعه اتخاذ شده است.

این روایت، بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی باشد، بازتابی از یک وضعیت عاطفی است؛ وضعیتی میان اندوه، صبر و پذیرش. در نهایت نیز نویسنده از دعا برای کشور و مردم سخن می‌گوید و امید به سربلندی ایران را برجسته می‌کند.

در مجموع، این سه محور زورخانه، اجتماع و عزاداری یک زبان مشترک را شکل می‌دهند؛ زبانی که اگرچه در اشکال مختلف بیان می‌شود، اما در عمق خود به یک معنا بازمی‌گردد: «دیده‌شدن، بودن و به‌یادماندن».

کد مطلب 6800622

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha