به گزارش خبرنگار مهر، وقتی چند بار گوشی اش زنگ می خورد و می رود روی پیغام گیر، ترس برم می دارد، نکند مثل خیلی از امروزیها نخواهد جوابم را بدهد.
اما زمانی که نا امیدی را کنار می زنم و برای شاید دهمین دفعه تماس می گیرم، صدایش را می شنوم که می گوید: ببخشید نماز می خواندم، نمی توانستم جواب بدهم و من خوشحال می شوم از دعوتی برای دیدار یک کهنه سرباز میهن اسلامی.
زیاد دور نیست این خیابان پیروزی که مردی پیروز، آدرسم می دهد. حالا مدتی است که اذان مغرب از گلدسته های شهر شهادت به خانه ها ریخته است که من پلاک 30 را می زنم.
جوانی می گوید بفرمایید الان می آیند و دقیقه ای بعد، کسی عصا به دست، خودش را از پله ها پایین می کشد، مردی که اشک و لبخندش آشناست.
این جایی که من زیر نور فانوس و دیواره های سنگرش نشسته ام؛ دفتر شهدای تخریب است و بیرون از این دل خانه، حیاطی است مصفا با گل و درختانی که رزمنده دیروز، آنها را پرورش می دهد و بالای سرم، جایی که خانواده ای عاشق با هم به زندگی سلام داده اند.

فراز و نشیب حرفهای مردی که روبه روی نگاهم می نشیند، روایت عشق و فراق است.عشقی سی و چند ساله و فراقی هزار ساله.
قاب عاشقی
سر که می چرخانم، نگاهم به قاب تصاویری گره می خورد، که جاودانی شده اند. شهید سید هاشم امینی، محسن نوکاریزی، مهدی میرزایی، سید رحیم رضوی.
این جا بوی جبهه می دهد. هنوز از لابه لای آجرهایش، نغمه "با نوای کاروان آهنگران" را می توانی بشنوی.
خوب که دل بدهی، نور منور و صدای کلاشینکف هم تو را می برد تا کرخه و کارون، تا اهواز وغرب، تا جنگ.
این جا منزل رزمنده دیروز و سالهای مبارزه اکنون است. شیرمرد مهربان سنگر و سوسوی ستاره آن زمان و یک راوی جنگ این هنگام.
لهجه مهربان خراسانی اش،عطر انگور کاشمر می دهد و درست که دقت کنی، می توانی حدس بزنی "علیرضادلبریان" این شهید زنده را یک ایران می شناسد و به بودنش افتخار می ورزد.
عصا را تکیه گاه دست می کند. ضبط صوت کوچکش را روی میز می گذارد. دوربینش را هم آورده. بعد سررسیدش را باز می کند به تاریخ امروز و می گوید: بفرمایید، بسم الله الرحمن الرحیم، شما خودتان آمدید و این گفتار ریا و خودنمایی نیست.
از سنش که می پرسم ادامه می دهد: هزارو سیصد و چهل و دو و برای این که یکسال جوانتر باشم بهمنش را بنویس، یک دلبریان و یک کاشمر،هرکس دلبریان را نشناسد، کاشمری نیست.
ثانیه ای بعد می افزاید: به قطعنامه که خورد، آمدیم پشت جبهه، قرارگاه ثامن، اول مامور به خدمت و بعد هم کامل، خوب حتما شنیدی از کجایی؟شهر زن، کجا می روی؟شهر زن، سپاه که خانه داد، مستقر شدیم.
او حالا دو فرزند دارد. مصطفی که 67 به دنیا آمده و دانشجوی معماری است و مرتضی که 22 سالش است، فوق دیپلم و رفته است طلبگی بخواند.
یاران شهید
از دلبریان می پرسم،چرا منزل مسکونی اش شده دفتر یاران شهید غواصان و تخریب چیان پیشتاز، این عکسهای شهید برای چه روی دیوار است.
اشک توی چشمانش حلقه می شود که: من با همینها زنده ام، نفس می کشم، توی مقطعی غافل شدم، اما می بینم عاشقشان هستم، می خواهم به یادشان، سنگر درست کنم از هفته آینده.
وقتی به این فانوس نگاه می کنم دگرگون می شوم، اینجا عطر شهید گرفته، هر روز به ساحت مقدس اینها سلام می دهم و روزم شروع می شود، من با اینها همصحبتی دارم، شوخی نیست، ده درصد شان، رفیقانم بودند، اگر یادمان همه شان را بزنم می شوند؛ 270 نفر.
دلبریان، سخنران نیست، تک تک سیلاب حرفهایش به جانت می ریزد.هر جا که شنونده سخنانش باشی چه مسجد و مدرسه یا رادیو و تلویزیون؛همین است.
مردی با ته لهجه کاشمری مشهدی که اشک و لبخندش تو را تا سرزمینهای دفاع، می رساند.
من میان گردان غواص یاسینم انگار. جایی که 70 تا کاشمری و بقیه از دیگر شهرستانهای ایران عزیز، آمده اند تا فرمانده شان،آقا جلیل محدثی فر، همان معلم اخلاق که به گفته دلبریان همه را آدم تر و قله قلبها را تسخیر می کرد، فرمانم بدهد، چرا که، حالا خیلی ها زنده به نفس اهورایی اویند.
وی می گوید: از روی مجید خجالت می کشم اگر پایم را کج بگذارم و گناه کنم، هر وقت به یادش می افتم، یاد شیطان در روحم، پژمرده می شود.
دلبریان، سال 59 در بسیج ارتش بوده است.یک سال بعد وارد سپاه می شود. درست قبل از این که به سن قانونی برسد. بعد از جنگ در مجتمع های آموزشی دیپلم و در دانشگاه امام حسین کاردانی، می گیرد. اما ایران می داند او دکترای جنگ دارد.
اولین دفاع
از اولین تجربه اعزامش می پرسم، نقبی به تاریخ می زند و می گوید: سال 61، سر پل ذهاب، اسلام آباد غرب،عملیات مسلم بن عقیل در منطقه سومار، آن جا نیروی ذرهی تیپ امام جعفر صادق بودم، 5 نفری می شد که یک تانک تحویل داشتیم و من خدمه بودم، یکی دو ماهی که گذشت، انتقالی گرفتم و در تبلیغات و انتشارات لشکر 5 نصر،وارد شدم، چون قبل از آن عضو روابط عمومی سپاه بودم.
وی ادامه می دهد: تا 62 تبلیغات لشکر بودم، بعد آمدم پشت جبهه پادگان آموزشی بسیج سید مرتضی کاشمر، به عنوان مسوول تبلیغات، چند ماهی که گذشت به خودم نهیب زدم؛ قلم و دفتر را ول کن،خجالت بکش، تفنگ را بردار، نامه ماموریتم را بردم لشکر، پرسیدند کجا بفرستیمت؟ به خودم گفتم باید بروی توی دل ترس، جواب دادم، جایی که دیگران نرفتند، یگانی که کسی نمی رود.
دلبریان جوری راوی خاطرات است که تو هم انگار وسط حمله دشمنی. آتش و دود وحمله و نبرد. بعد اضافه می کند: رفتم یگان تخریب، جایی که باید معبر باز کنی برای بقیه، شاید هم تکه تکه شوی و بقیه جمعت کنند، مدتی بعد مربی شدم، نیروی تخریب چی جمع می کردم.
پلی برای پرواز
می پرسم،از این که شاگردانتان رفتند و شهید شدند، ناراحت نیستید؟ گریه می کند و پاسخم می دهد: من پل شدم، جایی که همه از رویش رد می شوند؛ اما خودش ایستاده است.
با او که دفتر خاطراتش را مرور می کنم می بینم، اوج کار جبهه دلبریان، 65 بوده است. پاییزی که از عملیات کربلای 2 برمی گردد ایلام و بعد خوزستان. یعنی زمانی که گردان غواصی یاسین تشکیل شد.
او عملیاتهای والفجر مقدماتی، یک، والفجر 3، مسلم بن عقیل، بدر و خیبر را تجربه می کند و در میمک وقتی معبر زن بوده، جانباز می شود.
از غواصی های خود و همرزمانش که می گوید؛عمق خستگی و رنج کار را می شود توی الفبای حرفهایش، حس کرد.
زمستان 62 آموزشها در زیبا کنار تمام می شود. نیروها بایستی انعطاف پذیر و از خشکی بتوانند در آب هم بجگند. به عقیده دلبریان، هیچ ارتش کلاسیکی در دنیا نمی تواند تغییر تکنیکی بدهد اما نیروهای ایران، در رزم هم آموزش می دیدند، آموزشهای سکان داری، تخریب، انفجارات عمومی، کوهستان و دائم یاد می گرفتند.

در عملیات بدر، نفر غواص، در عملیات والفجر 8گروه غواص و در کربلای 4 و 5،گردان غواص ایجاد می شود.
او قله جنگ را در کربلای 4 و 5 ترسیم می کند، جایی که سرنوشت جنگ را رقم زد.
فرمانده شان آقا جلیل توی شبهای سرد زمستان خرمشهر، هدایتشان می کرده، نه آبهای سرد و جذر و مد، نه شبهای تاریک و لجنزارهای داخل آب و نه تیر و تفنگ دشمن، هیچ چیز از عشق به سرزمینشان کم نمی کرد.
دلبریان در ادامه از آن شبها برایم روایت می کند: با خودم می گفتم ای خدامگر قرار است اقیانوس را شنا کنیم که این قدر سخت می گیرند؟ حاشیه ساحل کارون، اسکله ما بود، کوچه کارخانه صابون سازی خرمشهر، تا پل مارد که پل یادگار امام است،14 کیلومتر راه آبی داریم، شب می افتادیم داخل آب و می رفتیم پل مارد، نماز صبح که می خواندیم و باز داخل آب و بر می گشتیم خرمشهر، راستش، گاهی راه رفتنمان توی خشکی هم فراموشمان می شد.
او روایت می کند: بچه ها برای عملیات کربلای 4 و 5 آماده می شدند، توی آموزش 3 نفر شهید دادیم، گردابهای عجیبی داشت، باید از کناره ها شنا می کردیم والا می رفتیم پایین، بعد از یک هفته سوخت بچه ها تمام شد، دیگر عدس پلو و پنیر جواب نمی داد، بادام و عسل و قرمه برایمان می فرستادند، یک دونگ (قپه) سیر می خوردیم تا آب اذیتمان نکند،آبی که شب تا صبح باید تویش شنای قورباغه ای می کردی.
تلخی یک درد
دلبریان به این جا که می رسد آهی دردناک می کشد و ادامه می دهد: دردم از در به دری و مجروحیت و تلخی و سرما نیست، بعد از برگشتن از جبهه بود که حتی دوستان هم می گفتند؛ می خواستید نروید، حالا شدیم بدهکار، این درد را نمی دانم کجا ببرم!
او نمی خواهد مردم تعظیمش کنند چون خود را خادم آنان می داند، ولی انتظار دارد پا روی حق هم نگذارند، او می خواهد حساب دوستان شهیدش از برخی ریاکاران جدا بماند، چون به چشم دل دیده که آنها بدون توقع به جنگ رفته اند.
وی کسانی که برای دنیا جنگیدند رابه شیره نباتی تشبیه می کند که نمی توانند عسل باشند و می افزاید: مخلصان، برای خدا رفتند.
او زمان جنگ، هر دو ماه و نیم به خانه می آمده و از شروط ازدواجش، رفتن به جبهه بوده است. دختر مشهدی که چهارمین مورد خواستگاری اش است، از میان آن سه دختر کاشمری، قبول می کند، چون همفکر آن جوان بسیجی بوده است.
از تخریب چی ها می پرسم، می گوید: بیشتر پاهایشان در خطر است، یادم می آید وقتی مسح پا می کشیدم،از خدا می خواستم این پاها را در صراط، نلغزاند.
هدیه خدا
حالا ،عملیات کربلای 5 است.غواصهای گردان، زیر آتشند. از نهر خین می گذرند. وارد جزیره بوارین می شوند. درگیری ها تا صبح طول می کشد. بچه ها توی محاصره می افتند. خیلی ها شهید می شوند. هوا دارد کم کم روشن می شود. آقا جلیل فرمان می دهد، بیایید عقب. دشمن همه قوانین را زیر پا می گذارد. مین ها نا منظم و بی علامت کار گذاشته شده است. معابر،آلوده است. دلبریان از معبر می آید. خدایا، نور منور و تیر و ترکش می بارد.
فکر می کند نارنجکی به او خورده. سوز دلریشی به جانش می ریزد. پایش را که نگاه می کند، می بیند مین له اش کرده و جوراب غواصی دارد دود می کند.
با پای آویزان و ریش ریش، به آب می زند. آب وارد مد شده و تونلی که او از میانش آمده زیر آب رفته است. حالا او در تیر رس دوباره دشمن به پای مجروحش، تیر می خورد.
شدت دردش از مین بیشتر است. به زمین می افتد. چند دقیقه ای می نشیند. توکل می کند و توسل، روحش را دوباره باز می گرداند. از خاکریز بالا می کشد. تمام انرژی اش را جمع می کند و با چنگ و دندان خودش را دو متر بالا می آورد تا به امداد گران برسد.
به اورژانس بیمارستان بقایی می برندش و بعد، با هواپیمای ترابری ارتش به بیمارستان سوم شعبان و از آن جا مشهد و دو عمل دیگر را مرحوم دکتر شکیبا نیا به انجام می رساند. حاصل جراحی های بیمارستان امام حسین، می شود یک پروتز، آن هم در پایی که باز میل سفر دارد. سفری برای دفاع.
دلبریان مهلت نمی دهد، پای چوبی اش را روکش کنند. توی اهواز چوبها می شکند و برایش چسب و میخ می زنند.
می پرسم اگر دوباره جنگی رخ دهد حاضرید باز به جبهه بروید؟ می گوید: الان هم هر کسی که دلسوز است در حال جنگ است، اما در جنگ فیزیکی دیگر، بله من هم می روم.
مردی برای جوانها
دلبریان عاشق جوانهاست. همان شبی که من با او مصاحبه دارم، نوجوانان مسجدی می آیند و در خانه اش را به امید می زنند و برایش برنامه روایت گری ترتیب می دهند.
می پرسم، به نظر شما جوانهای امروز ایران، روحیه شهادت، دارند؟ اهل دفاع هستند؟ پاسخ می دهد: تو را به خدا به جوانها گیر ندهید من از دم نوکر همه شانم، جوانهایی که زیر بار این همه جنگ نرم و تهاجمند و باز راهیان نور می روند و نماز شب می خوانند و اهل مسجدند؛ قابل ستایش و حتی از دهه شصتیها بهترند.
او ادامه می دهد: راستش باید از بزرگترها پرسید چه کار می کنند و مسوولیتشان چیست؟ بزگتری که ماشین اداره زیر پایش است و در اتاقش بسته.
وی باز در دفاع از جوانهای این نسل می گوید: بچه های ما زیر بمباران اطلاعاتند، زمان ما موبایل نبود، فقط یک شبکه تلویزیون داشتیم، بهترین زندگی داشتن یک پیکان کارلوکس یخچالی بود.
وقتی جنگ تمام می شود او بر می گردد کاشمر و می رود سمت بسیج دانش آموزی. گاه برخوردهای بد نا رفیقان آزارش می داده انگار که او در کشور دیگری به دفاع رفته بوده. عصبی می شود و از بی مهری ها به دکتر اعصاب پناه می برد.
بعد به خودش می گوید؛ تو باید خیال کنی که مادر زاد معلول بودی. آن زمان آرام می شود. اما به من می گوید: در قیامت و محشر، فریاد خواهم زد،برای کسانی که به من گفتند چرا رفتی؟ چه کسی گفت بروی؟

دلبریان یک وسال نیم بعد به مشهد کوچ می کند و می شود همسایه امام رضا(ع). می رود لشگر 5 نصر. واحد تخریب. مدتی بعد او را به کمیسیون پزشکی فرا می خوانند. به قول خودش کفشهایش را جفت کرده و می گویند: التماس دعا، برو خانه، نمی خواهد کار کنی و بازنشستش می کنند.
دلبریان این جانباز 51 درصد، دلتنگیهایش را به حرم مطهر می برد که آقا اگر پاسدارشهید نشدم، بگذار پاسدار بمیرم.
این گونه او وارد شرکت خانه سازی جهاد خراسان و ادامه فعالیت می دهد. از آن جا، معاون پشتیبانی حوزه علمیه مشهد وکار روایتگری اش رقم می خورد.
از جنگ تا روایتگری
دلبریان به این جا که می رسد، نفسی چاق می کند. سیبی از بهشت تعارفم می شود و می گوید: چهار پنج سالی است که تخت گاز می روم جلو، افتادم تو سراشیبی، سرم خیلی شلوغ شده، کار روایتگری جنگ و مستند سازی می کنم، می بینم ترویج فرهنگ و سیره شهدا، خروجی خوبی دارد، این جا شده مرکز مشاوره،اتاق فکر، پاتوق و خانه راهیان نور.
بعد اشاره می کند به عکسهای روی دیوار و ادامه می دهد: راستش این دوستان شهیدم، شب به خوابم می آیند و می گویند چه کار کنم،جوانها سایت روایت فابریک برایم راه انداختند و سنگر اصلی ام، خاطرات وبلاگ در فضای مجازی است.
او فرزند دوم خانواده است. یک برادرش شهید و دیگری در بنیاد شهید کاشمر خدمت می کند. آن دیگری هم سالهاست از زاهدان انتقالی نمی گیرد و پاسدار است. پدرش سال 82 به رحمت ایزدی می رود و خواهر و مادرش در کاشمرند.
می گوید: برای روایتگری که کاشمر می روم به ننه ام زنگ می زنم، که ننه جان بروم برای جوانها حرف بزنم یا اول بیایم خدمت شما؟ و او اجازه ام می دهد اول به حضور مردمم برسم.
یک حرف نگفته. این پرسشی است که از او دارم. پاسخ می هد: چرا این قدر سنگین نشسته ایم، کسی که به امید برنز بدود از دور مسابقه خارج می شود، به نظرم خیلی کم کار می کنیم، روحیه قناعت نداریم، آخرت را جدی نمی گیریم، عاشق نیستیم.
او باید 300 جلسه روایتگری اش را تدوین کند. به قول خودش اگر تا 5 سال دیگر در این خانه را ببندد، باز هم کار دارد.
می گوید: یاد مرگ، به من آرامش می دهد، اگر در آخرت عمیق شویم؛ به ریش دنیا می خندیم.
می خواهم یک روز عادی زندگی اش را برایم تعریف کند؛می گوید: دلبریان روز عادی ندارد، شب شهدا به خوابم می آیند فردایش از ساری یا هرمزگان زنگ می زنند بیا.
می پرسم دلبریان برای این همه کار و روایتگری در کل ایران چقدر پول می گیرد: جوابم می دهد،هیچ، فقط ایاب ذهاب، من دارم از بیت المال حقوق می گیرم و چون زود بازنشست شدم، باید حلالش کنم.
و بزرگترین آرزوی شما؟ باز با موجی از اشک، در چشمان اظهار می کند که:هر چند خوابش را دیده ام اما دلم نمی خواهد جنازه ای داشته باشم، مثل همان فرمانده ای که پودر شد و اول شهیدان است، دوست دارم با مرگ خونینی به ملاقات خدا بروم.
مصطفی و زینب "همسرش" دارند می روند تهران برای درس و دانشگاهشان. امیرکبیر و صنعتی شریف. دو نوجوان مسجدی هم نشسته اند و دارند بنر شهدا را رصد می کنند. سه ساعتی می شود ما دل بر دلبریان و روایتهایش تا سرزمین آفتاب خوزستان و قله های مردانگی کردستان، سفرکردیم.
توی حیاط اما اتومبیلی پارک است که رزمنده ای آینه شکسته اش را با چفیه ای محکم کرده است.
.................................................
گزارش :عزت خیابانی


نظر شما