خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: رمان«مارپیچ خون» نوشته یاشار عبدالحسینزاده از انتشارات کتابستان است که به تازگی در بازار نشر قرار گرفته است. داستان قرار است ما را به دل مخوفترین پادگان خاورمیانه، پادگان اشرف ببرد و با قهرمانان اصلی داستان همراه کند. کتاب با عبارت «با احتیاط ورق بزنید» تکلیفش را با مخاطب روشن میسازد. جوری که مخاطب باید خود را برای وقایع غیر منتظره و هیجان انگیز در دل داستان آماده کند.
شخصیت اصلی داستان، فرهاد نام دارد که یک مامور اطلاعاتی در دوران جنگ تحمیلی در دهه 60 است. او ماموریتش را اینبار در دل جبهههای جنگ و پشت خاکریزها با نیروهای عراقی ادامه میدهد اما این نیروهای بعثی هیچ تفاوتی با نیروهای چریکی منافقین ندارند. هردو این گروها درحال مبارزه با مردم ایران هستند. پیوستن گروههای منافقین در زمان جنگ با رژیم بعث عراق بزرگترین خیانت این گروه به مردم کشورشان بود.
به داستان برگردیم، جایی که فرهاد اسیر دست نیروهای عراقی شده است و قرار است با تعداد بسیار کثیری از نیروهای ایرانی زنده به گور شود اما دستی معجزهآسا آن را به دل داستان برمیگرداند. فرهاد به زندان اسرا منتقل میشود، هیچکس از هویت او باخبر نیست و به عنوان یک رزمنده ایرانی به او نگاه میکنند تا اینکه رفیق خودش عباس را بعد از شکنجههای طاقت فرسای نیروهای عراقی در دل زندان میبیند.
پادگانی بدون بازگشت
شخصیتهای داستان عاقبت خودشان را پذیرفته بودند تا اینکه ماموریتی خطرناک و در عین حال مهم و حیاتی برعهده آنان قرار میگیرد. آنان باید به دل پایگاه اشرف در کشور بغداد نفوذ کنند و این شروع خونین ماجراست.
از آنجایی که نیروهای خائن منافق با صدام همکاری دوجانبهای داشتند هر هفته به زندان اسرا میآمدند و با دادن وعدههای دروغین به اسرا آنان را به همکاری با خود دعوت میکردند. این اقدام کاملا هدفمند و برنامه ریزی شده بود. معمولا بعد از شکنجههای طاقت فرسایی که نیروهای بعثی انجام میدادند، منافقین وارد اردوگاه میشدند و شروع به تبلیغ میکردند.
بیشترین حرف آنان این بود که در پادگان اشرف امکانات بسیاری محیا است و کافی است تا زندانیان اراده کنند و آنان را بدست آورند. به دروغ وعده میدادند که به آنجا بیاید اگر دوست نداشتید میتوانید به هر کشوری که خواستید پناهنده شوید. اما فرهاد و رفیقش عباس که چندین سال با چنین گروهکهایی مبارزه میکردند، میدانستند ورود به آنجا هیچ بازگشتی ندارد و مانند در باتلاق فرو رفتن است.
این وعدهها بعد از شکنجههای طاقتفرسا، خواهان زیادی را با خود همراه میکرد. بیشتر آنان وضعیت اسفناک خود را در زندانهای عراقی به این وعدههای پوچ ترجیح میدادند. اما بودند کسانی که خام چنین حرفهای توخالی و در عین حال وسوسهانگیز میشدند.
فرهاد و عباس هم باید دلبهدل همان افراد میدادند و خودشان را تابع و مشتاق برای ورود به پادگان اشرف نشان میدادند. تنها راهی که میتوانستند از طریق آن یکی از فرماندههای مهم عملیاتی که اطلاعات حیاتی را به همراه خود داشت را از زیرشکنجههای نیروهای منافق در پادگان اشرف نجات دهند.
همه چیز در ابتدا خوب و با برنامهریزی جلو میرود. مجاهدین برای طبیعی نشان دادن شرایط به افرادی که به آنان پیوستهاند بسیار رسیدگی میکند تا بیشتر آنان را در باتلاق خطر فرو ببرند. به همین شیوه شخصیتهای داستان وارد بی بازگشتترین پادگان دنیا میشوند و حالا از نزدیک بوی خطر و آمیخته با خون را استشمام میکنند. حتی آنان که مدتی را با این گروهکها درحال مبارزه بودند با دیدن پادگان اشرف و ساختار بندی آن بسیار متعجب میشوند.
اینجا آخر دنیاست؟
فرهاد و عباس برای اینکه عملیاتشان لو نرود و بتوانند به راحتی خود را به زندان«اچ» برسانند هرلحظه مجبورند خود را شبیه آنان کنند. سخت است اما شدنی است. در ابتدای ورود تمامی وسایل شخصی آنان حتی خصوصیترین لباسهایشان را باید تحویل دهند. این قانون مجاهدین است. آنها نباید هیچ تعلق خاطری به بیرون از اردوگاه داشته باشند چون این خیانت به مسعود رجوی است و جلوی آنان را برای مبارزه میگیرد. برگزاری محفل ممنوع بود. محفل را به جمعها و حرفای خصوصی میگفتند که افراد با یکدیگر داشتند. آنان فقط باید از اهداف سازمان سخن میگفتند و خودشان را برای مبارزه آماده میکردند.
مناسکهای خاص آنان بیشتر از همه به چشم عباس و فرهاد میآمد که عجیبترین رفتار دنیا بود. مراسمی به اسم غسل هفتگی. از آنجایی که مجاهدین خود را مسلمان معرفی میکردند این لفظ در ابتدا برای مخاطب آشنا به نظر میآید، اما از زمین تا آسمان با آن چیزی که در ذهن شما بوده کاملا متفاوت است.
غسل هفتگی به مراسمی گفته میشود که افراد باید در آن اعتراف کنند که در طول مدت یک هفته به چه چیزی به غیراز سازمان فکرکردهاند و به طور کامل آن را بیان کنند. حتی اگر این احساسات و تفکرات به بند جیم یعنی تمایلات جنسی بازگردد. اگر این اعترافها به غیر از فکر کردن به اهداف سازمان باشد مورد شماتت اطرافیان قرار میگیرند و سازمان با این اعترافها به طور کامل به روی آنان اشراف دارد. آن ها از این روش برای کنترل ذهن، تحریک و خرد کردن شخصیت اعضا استفاده میکنند تا بتوانند به راحتی بر روی آنها تسلط پیدا کنند.
یکی از جالبترین بخشهای کتاب اشاره به سخنرانی مریم و مسعود رجوی در بین نیروهای سازمان است. این سخنرانی هم همچون مراسمات دیگرشان حکایتهای بسیار ناگفتهای را بیان میکند.
خودشان را در سخنرانیها مذهبی نشان میدهند و ادامه دهنده راه امام حسین(ع) میدانند. چون پایگاهشان در بغداد بود، معتقد بودند که مهمان کربلا و نجف و سامرا هستند. یک شمشیر شبیه ذوالفقار داشتند و میگفتند: هرکس باید بت درون خود را بشکند و همه باید از باتلاق درونی خود خارج شوند، گردابی به نام شهوت که باید نابود شود. در ادامه حرفشان هم به مریم رجوی اشاره میکردند که فرزند و شوهرش را رها کرده و برای آزادی خلق با مسعود ازدواج کرده است. این کار او از روی شهوت نبوده بلکه از روی رهایی بوده است.
عجیبترین حرکت آنان این بود که از متاهلها خواستند تا حلقههای ازدواج خود را دربیاورند و مجردها باید در ذهن خود طلاق بگیرند و به هیچ چیز فکر نکنند. مریم رجوی در این سخنرانی معتقد بود که زنها فقط در بند جیم که همان بحث تمایلات جنسی و احساسات جنسی است فقط میتوانند به برادر مسعود فکر کنند نه کسی دیگر. آنان معتقد بودند که کشتهشدگان در خیابانها شهید محسوب میشوند که با این کار خواستهاند آنها را از این دنیا رها کنند.
تیرخلاص زمانی زده شد که دیگر زن و شوهرهایی که باهم به سازمان پیوسته بودند نمیتوانستند همدیگر را ببینند و کودکانشان که تحت تاثیر کتابهای منافقین بودند باید به خانوادههایی که با سازمان در کشورهای دیگر در ارتباط بودند سپرده میشدند.
از داستان اصلی دور نشویم. شخصیتهای اصلی کتاب بالاخره موفق میشوند تا نقشهای را از طریق افرادی داخل پادگان پیدا کنند و نقشه راهشان را ترسیم کنند. این نقشه بر روی یک قالی حک شده است که به دست آنان میرسد. آنان باید از هزارتویی عبور کنند که سراسر ترس و وحشت را آن هم در پادگان اشرف به همراه دارد. حال باید کتاب را خواند و دید آیا آنان موفق خواهند شد یا نه.
نکاتی برای توجه!
رمان« مارپیچ خون» در دسته رمانهای امنیتی قرار میگیرد که میتوان گفت نکات جالب و قابل تاملی را درباره گروههای مجاهدین خلق بازگو کرده است. جلد و نام کتاب بسیار همخوانی مناسبی با داستان اثر دارد و جلد کتاب بخشهای متفاوت و هیجان انگیز داستان را به مخاطب لو میدهد. مخاطبان با نگاه اجمالی بر روی جلد میتوانند حدسیاتی را برای ورود به داستان بزنند و خودشان را برای یک ماجراجویی هیجان انگیز آماده کنند. توصیفات فضای اردوگاه و داستان پردازی به گونهای مناسب انجام شده است و مخاطب را با اتفاقات مختلف و غیرمنتظره مواجه میکند. اما نکات منفی در کنار نکات مثبت داستان وجود دارد که بهعنوان نقد در ادامه میتوانیم به آنها اشاره کنیم.
سیستم امنیتی که برای پادگان اشرف بیان شده است بسیار پیشرفته بوده و با باور مخاطب همخوانی ندارد. گویا خیالی بیان شده است. چون در دهه 60 چنین امکاناتی قابل دسترس نبود و بیشتر به دوره حال حاضر شباهت دارد. میتوان گفت نویسنده برای تصویرسازی رعب و وحشت عملیات، اغراق را در داستان به کار برده است.
فرهاد و عباس دو نیروی امنیتی قوی بودند که قبل از شروع مبارزه در جبهههای جنگ، چندین مرتبه با مجاهدین مبارزه کرده بودند اما در درون پادگان بسیار راحت به افراد ناشناس اعتماد میکردند و عملیات مهمشان را لو میدادند که این دور از باور است و انتظار میرفت تا شخصیتها محتاطتر عمل کنند. فلشبکهایی که به گذشته بازمیگذشت طولانی بود و مخاطب را به راحتی از مسیر اصلی داستان خارج میکرد. این کار باعث میشود تا مخاطب خستهتر شود و آن حس کنجکاوی برای ادامه داستان را از دست بدهد.
میزان خشونت در دل متن بسیار بالا بود. توصیفات از جنایتها هم دل را به درد میآورد و هم خشم را بیشتر میکرد اما چنین توصیفاتی برای همه سنین بسیار مناسب نیست و تصویر نامناسبی در ذهن ایجاد خواهد کرد. از این رو شاید بتوان گفت که باید برای سنین مختلف گروهبندی انجام شود.
پایان باز داستان و سرنوشت شخصیت اصلی داستان ضربهای پر از ابهام را در دل مخاطب میزند. به دلیل اینکه مخاطب 140صفحه به دنبال این است که این مارپیچ خون قرار است کجا به پایان برسد و سرانجام عملیات چه میشود اما داستان به راحتی در ابهام به پایان میرسد. ما نه تنها عاقبت شخصیتهای اصلی داستان را نمیدانیم بلکه سرنوشت خیانتها و نجات فرمانده نیز درهالهای از ابهام باقی میماند.
اما با این حال متن کتاب بسیار روان است و برای چنین رمانی مناسب است. متن فاقد اصطلاحات تخصصی سنگین است و میتواند مخاطب را با جنایتها و ویژگیهای این گروه به راحتی آشنا کند. توصیفات دقیق و جزیی داستان به تصویرپردازی مخاطب بسیار کمک میکند تا خودش را در داستان و همراه با شخصیتهای اصلی همراه کند.


نظر شما