به گزارش خبرنگار مهر، قدم در حیاط روشن خانهاش که گذاشتیم بی اختیار گفتم: عجب خانه با صفایی! خانهاش عطر غریب اما دوست داشتنی داشت، شبیه هیچ گلی نبود و شاید ترکیبی از عطرها به مشام میرسید. اول فکر کردم این حال مختص من است اما بعد هر کدام از خانمها که وارد خانه شدند همین جمله را تکرار کردند. مطمئن شدم این خانه با همه جا فرق دارد.
خانهای با یک حیاط کوچک و باغچهای پر درخت، چهار یا پنج پله و ایوانی بدون نرده، هال کمتر از ۲۰ متر و سه اتاق تو در تو با پنجرههای چوبی و قدیمی، شبیه خانه پدربزرگم! سه دختر و همسر شهید که به استقبال آمدند حس کردیم آمدهایم مهمانی پدربزرگ و قرار است از این سر تا آن سر ایوان سفرهای پهن شود برای مهمانها!
از قضا حسمان درست بود همسر شهید میگفت: شهید کیومرث آذری سفرهدار بود آشنا و ناآشنا را به خانه دعوت میکرد، شاید دستش تنگ بود اما هیچ کس را دست خالی راهی نمیکرد! مهمان دوست داشت و دلش میخواست همیشه خانه رفت و آمد باشد.
میگفت: ما یک درخت خرمالو داریم اما نشد فقط خودمان از ثمرش بخوریم همه خرمالوها را تقسیم میکرد بین همسایهها
دخترش میگفت: بچه که بودم سقف مدرسهمان خراب شد بابا خودش آمد سقف را تعمیر کرد و از آن به بعد من شدم محبوب خانم مدیر و افتخار مدرسه، من هم به بابا افتخار میکردم که مدرسه را تعمیر کرده و سربلند توی مدرسه راه میرفتم.
میگفتند: تازه به این محل آمده بودیم، بابا متوجه شد محله مسجد ندارد خودش بانی شد و از مردم هم کمک گرفت و تمام دوندگیهایش را خودش کرد تا بتواند مسجدی در محل بسازد و موفق شد! دیوار و سقف مسجد گواه دستهای پینه بسته کارگریاش هستند آخر آنها را با دستهای خودش ساخته است.
میگفتند: شهید برای افتتاح پایگاه بسیج محل خیلی تلاش کرد و بعد شد فرمانده پایگاه و بیش از بیست سال خادم مردم محل. حساب اینکه چند خانه محروم را با دستهای خودش ساخته یا چند هزار بسته معیشتی توی این سالها بین محرومین توزیع کرده از دستشان در رفته بود.
همسر شهید گفت: این آخری دستمان خیلی تنگ بود اما شب یلدا ۶۰ بسته معیشتی آماده کرد برای مردم! گفتم آقا ما خودمان واجبتریم بعد شما برای مردم ۶۰ بسته شب یلدایی آماده کردی؟ اما باز مثل همیشه به من جواب داد: خدا بزرگه، خدا بزرگه!
بعد سری تکان داد و ادامه داد: همه چیزش را برای مردم داد! شهید اما برای خانواده هم کم نگذاشته بود پنج دختر و دو پسرش عاشقانه دوستش داشتند و همسرش را پنج بار با ویلچر به زیارت کربلا و اربعین برده بود. میگفتند عاشق امام حسین بود و حتی اجازه نمیداد فرزندانش صورتش را ببوسند چون از سر بریده امام حسین خجالت میکشید.
و سرانجام این مرد خوش روزی با آن صفای قلب و پاکی روح و دستهای پینه بسته، جانش را هم برای امنیت مردم فدا کرده بود. حالا میفهمیدم صفای این خانه از کجاست، این خانه عطر بهشت میدهد، عطر شهید!
شنیده بودم که شرف المکان بالمکین و هر بار فقط در بارگاه حضرت آقا جان امام رضا چشیده بودمش، اما اینبار نه از بارگاه شریف امام، که از خانه یک شهید این معنا را درک می کردم.
این خانه بخاطر این مرد شریف چنین صفا یافته بود. پدری مهربان و سفره دار که دلش میخواست ما هم مهمانش باشیم.


نظر شما