۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ۹:۳۴

خرده‌روایت‌های مهر از دی‌ماه زخمی/۷۷

قلبی که وسط شهر ایستاد

قلبی که وسط شهر ایستاد

خرم‌آباد- نه شهر خالی شد، نه غم کم. فقط چیزی در هوا سنگین‌تر شد. مصطفی، رفته بود. قلبش، همان‌جا، وسط شهر ایستاده بود.

خبرگزاری مهر- گروه استان‌ها: خبر، آرام نرسید؛ دهان‌به‌دهان چرخید، تکه‌تکه، با مکث. یکی گفت «یکی از پاسدارها رو زدند»، یکی گفت «تیپ ۵۷»، یکی دیگر اسم را گفت: «مصطفی بیرانوند».

بعد خبر، کامل شد؛ نزدیک کلینیک ماسور، وسط درگیری‌های مسلحانه، گلوله‌ای به قلبش خورده بود و تمام.

کسی بلند گریه نکرد. شهر، اول ساکت شد. از آن سکوت‌هایی که بعدش، همه‌چیز سنگین‌تر می‌شود. گفتند متولد ۶۵ بوده، دو تا بچه داشته. گفتند حتی همان‌جا هم نیروها مسلح نبودند. این جمله، بیشتر از خود خبر، روی دل می‌نشست!

۱۴۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر، در شهری دیگر، صحنه‌ای شبیه همین تکرار شده بود؛ درگیری شده بود، یک پلیس مجروح را آورده بودند خانه‌ای، گذاشته بودند وسط اتاق، تا شاید کادر درمان راهی پیدا کند و برسد. انگار جنگ، راه افتاده بود توی کوچه‌ها و خانه‌ها، بی‌خبر، بی‌دعوت!

قلبی که وسط شهر ایستاد

چهار روز بعد، گفتند قرار است مصطفی را تشییع کنند. در تجمعی که قرار نبود تجمع باشد، در خاکسپاری‌ای که شبیه اعتراض و اندوه جمعی شده بود. همسر شهید دلش می‌خواست مصطفی را در قطعه شهدای جنگ ۱۲ روزه دفن کنند.

این را امتداد همان جنگ می‌دید؛ همان خطی که از مرزها کشیده شده بود و حالا رسیده بود وسط شهر.برای مراسم، از مسیر ناصر خسرو رفتیم؛ درست از جلوی فروشگاه سوخته‌شده رد شدیم. دیوارها هنوز سیاه بود، بوی سوختگی هنوز مانده بود.

کنارمان ماشینی آرام حرکت می‌کرد؛ یک پژو ۴۰۵ رنگ‌ورورفته. چهار سرنشین داشت، با لباس‌های گرمازده. کسی گفت: «خانواده مصطفی‌ان.» ماشین، شبیه خودش بود؛ ساده، خسته، ایستاده روی پاهایش!کمی قبل‌تر از میدان ۲۲ بهمن، مسیر را بسته بودند؛ پیاده شدیم.

زن میانسال، به هر مأموری که می‌رسید، آرام با زبان محلی می‌گفت: «روله، خدا وِدیار سرت.» دعایش شبیه التماس نبود؛ شبیه سپردن بود!سپردن به خدا....از اول تا آخر مراسم، افتاده بودیم وسط حلقه خانواده‌های شهدای جنگ ۱۲ روزه. مادر و همسر شهید حمید مرادی، همسر شهید علیرضا کرمزاده، همسر شهید روح‌الله رحمتی، همسر شهید حشمت حیات‌الغیب، همسر شهید محمد فرهادی. زن‌ها کنار هم، بی‌نظم، بی‌قرار.

قلبی که وسط شهر ایستاد

بعضی‌شان حرف نمی‌زدند، بعضی شعار می‌دادند و با نوحه همراهی می کردند. یکی عکس در دست داشت، یکی دست بچه‌اش را!وقتی سوار اتوبوس شدیم تا برویم گلزار، کنار خانواده مصطفی بودیم؛ خواهر و برادرش نشسته بودند.

آشفته، حیران. نگاه‌هایشان مدام می‌رفت سمت پنجره. مصطفی یتیم بود. این را آرام گفتند. حالا بچه‌های کوچکش هم یتیم شده بودند.

خواهرش گفت: «قلب برادرم رو زدند»همین یک جمله، کافی بود. نه فریاد داشت، نه گریه بلند. جمله، همان‌جا ایستاد و نشست روی دل‌ها.تابوت که پایین می‌رفت، صداها فرو می‌نشست.

نه شهر خالی شد، نه غم کم. فقط چیزی در هوا سنگین‌تر شد. مصطفی، رفته بود. قلبش، همان‌جا، وسط شهر ایستاده بود؛ میان ماسور، میان جمعیت، میان آن‌هایی که دیدند و ماندند.

کد خبر 6742268

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha