۲۲ فروردین ۱۴۰۵، ۱۵:۵۰

حلالم کن

حلالم کن

«بهش قول دادم همیشه سربازش بمونم.» دوباره به عکس توی دستش نگاه کرد و بریده‌بریده گفت: «سیدعلی... حلالم کن»

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب،الهه ایزدی لای‌بیدی: چند روزی بود که می‌دیدمش. مانتوشلوار و شال مشکی می‌پوشید و وقتی شعار می‌داد، صدایش انگار که از عمیق‌ترین بخش وجودش بیایند، با قدرت به بیرون پرتاب می‌شد. گاهی عینکش را می‌داد بالا و پشت دست‌هایش را روی چشم‌هایش می‌کشید. جِدیتش در کاری که انجام می‌داد، برایم جالب بود.

خودم را رساندم کنارش. چند دقیقه‌ای شانه‌به‌شانه رفتیم که پرسید: «ببخشید، دستمال دارین؟» بسته دستمال را گرفتم طرفش.

«ماشالا خیلی پرانرژی شعار می‌دین. من یه شب این‌جوری بلندبلند گفتم، ضعف کردم.» لبخند کمرنگی نشست روی لب‌هایش.
«چه فایده؟ هر چی می‌گم دلم آروم نمی‌گیره.»

پرسیدم: «چرا؟» و فوری پشیمان شدم. به من چه ارتباطی داشت. فقط باید همدردی می‌کردم، با نگاهی شاید. دختر اما مثل زخمی که سر باز کند، به حرف افتاد. «اون موقع که واسه زن، زندگی، آزادی اون‌وریا بمبارون خبری‌مون می‌کردن، یه‌بار جوگیر شدم، از پنجره با صدای بلند شعار دادم بر علیه‌ش.»

نگاهش را دوخت به عکسِ توی دستش. نفس عمیقی کشید و با پشت دست چشم‌هایش را پاک کرد. سکوتی که افتاده بود بین‌مان، معذبم کرد. نمی‌دانستم چه بگویم. دنبال کلمه می‌گشتم که ادامه داد: «این روزا چند شب اول، تجمع رو از پنجره همراهی می‌کردم تا جبران کنم. همش منتظر بودم اونی که جلوتر از همه میکروفون دستشه بگه: «خامنه‌ای رهبر» ولی نگفت. دلم می‌خواست با تمام وجودم داد بزنم «خامنه‌ای رهبر» تا دلم آروم بگیره.»

کلمات آخر را به‌زحمت شنیدم. به هق‌هق افتاده بود. دست گذاشتم روی شانه‌اش. می‌لرزید. بینی بالا کشید. «دیدم این‌جوری نمی‌تونم. اومدم توی خیابون. هر شب با صدای بلند شعار می‌دم تا یه‌کم از عذاب‌وجدانم کم بشه.»

دستمال را از جیبش درآورد. کفاف نمی‌داد. بسته را دوباره تعارفش کردم. همین‌طور که یکی را بیرون می‌کشید گفت: «نمی‌دونم چرا اینا رو بهت گفتم. شاید چون دیگه نمی‌بینمت.»

چشمکی آبدار حواله‌اش کردم. «از کجا می‌دونی؟ شاید ببینی!»

خنده تلخی کرد. «بهش قول دادم همیشه سربازش بمونم.» دوباره به عکس توی دستش نگاه کرد و بریده‌بریده گفت: «سیدعلی... حلالم کن.»

پلک که زدم، اشک‌هایم سُر خوردند پایین. زیرلب گفتم: «می‌بخشه، حتما می‌بخشه.» میکروفون دوباره شعار سرداد. هر دو با هم فریاد زدیم: «ما همه سرباز توییم خامنه‌ای...»

کد مطلب 6797794

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha