یادداشت مهمان_حجت الاسلام بهمن اکبری، عضو هئیت علمی کمیسیون حقوق بشر اسلامی: پس از جنگ جهانی دوم؛ اندیشورزانی مصلح برای دستیابی به امنیت دائمی و جلوگیری از جنگهای خانمانسوز، درصدد تدوین اعلامیه حقوق بشر برآمدند تا رسالت بزرگ خویش را به انجام رسانند؛ و درپی آن در برابر ایالات متحده آمریکا سازمان ملتهای متحد را بنا کنند؛ گرچه این مسیر در ادامه با فراز و نشیبهایی روبرو و با حقوق ویژه کشورهای قدرتمند(حق وتو) به بیراهه رفت. اما فرآیند صلح به گونه های متفاوت در این مسیر صورتبندی شد؛ یکی از این مفاهیم موضوع "صلح مسلح" بود.
مفهوم «صلح مسلح» در ظاهر نوعی پارادوکس را در خود نهفته دارد: صلحی که در سایه آمادگی برای جنگ حفظ میشود. این مفهوم محصول واقعیتی تاریخی در نظام بینالملل است؛ واقعیتی که در آن بیاعتمادی میان دولتها هنوز بهطور کامل از میان نرفته و امنیت همچنان در پیوند با قدرت تعریف میشود. با این حال، اگر این مفهوم را در چارچوب تحول اندیشه حقوق بشر بررسی کنیم، میتوان آن را مرحلهای از تلاش بشر برای گذار از منطق صرف قدرت به سوی نظمی مبتنی بر حقوق، امنیت انسانی و رفاه عمومی دانست.
تحول حقوق بشر معمولاً در قالب سه نسل یا سه موج تاریخی تبیین میشود که هر یک در پاسخ به نیازهای خاص زمانه شکل گرفتهاند. بررسی مفهوم صلح مسلح در ارتباط با این سه نسل، نشان میدهد که چگونه امنیت، آزادی و رفاه در مسیر تاریخی خود به تدریج به یکدیگر پیوند خوردهاند.
نخستین نسل حقوق بشر که پس از انقلابهای بزرگ قرن هجدهم در اروپا و آمریکا شکل گرفت، بر حقوق مدنی و سیاسی تأکید داشت: آزادی بیان، حق مشارکت سیاسی، امنیت فردی و حاکمیت قانون. این حقوق در واقع پاسخی به استبدادهای مطلقه بودند. در چنین فضایی، مفهوم صلح مسلح بیشتر به معنای حفظ استقلال و امنیت دولتها در برابر تهدیدهای خارجی بود. نمونه تاریخی آن را میتوان در قرن نوزدهم و نظام توازن قوا در اروپا مشاهده کرد؛ جایی که قدرتهای بزرگ با حفظ آمادگی نظامی تلاش میکردند از جنگهای فراگیر جلوگیری کنند. اگرچه این نظام در نهایت با جنگ جهانی اول فروپاشید، اما نشان داد که امنیت سیاسی و حقوق مدنی بدون نوعی موازنه قدرت دشوار است.
نسل دوم حقوق بشر پس از جنگ جهانی دوم و در واکنش به بحرانهای اقتصادی و اجتماعی قرن بیستم شکل گرفت. این نسل بر حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مانند حق کار، آموزش، بهداشت و رفاه تأکید داشت. در این مرحله، مفهوم صلح مسلح نیز معنایی گستردهتر یافت. تجربه جنگ سرد نمونهای برجسته از این وضعیت بود. در آن دوره، دو بلوک بزرگ جهانی در حالی که به شدت مسلح بودند، از درگیری مستقیم پرهیز کردند. این وضعیت، که بر بازدارندگی هستهای استوار بود، نوعی صلح ناپایدار اما مؤثر در جلوگیری از جنگ جهانی سوم ایجاد کرد. در همین دوران، بسیاری از کشورها دریافتند که امنیت پایدار تنها با قدرت نظامی حاصل نمیشود، بلکه نیازمند توسعه اقتصادی و بهبود شرایط اجتماعی نیز هست.
نسل سوم حقوق بشر که از دهههای پایانی قرن بیستم برجسته شد، بر حقوق جمعی یا همبستگی تأکید دارد؛ حقوقی مانند حق توسعه، حق محیط زیست سالم و مهمتر از همه حق صلح. در این چارچوب، صلح دیگر صرفاً به معنای نبود جنگ نیست، بلکه به معنای شکلگیری نظمی جهانی است که در آن همکاری، اعتمادسازی و توسعه مشترک جایگزین رقابتهای ویرانگر شود. تجربه اتحادیه اروپا نمونهای مهم در این زمینه است. اروپا که در نیمه نخست قرن بیستم صحنه دو جنگ جهانی ویرانگر بود، پس از جنگ دوم با ترکیب سازوکارهای امنیتی، همکاری اقتصادی و نهادهای حقوق بشری توانست منطقهای نسبتاً پایدار و صلحآمیز ایجاد کند. در این تجربه، قدرت نظامی همچنان وجود داشت، اما به تدریج در چارچوب همکاریهای نهادی و حقوقی مهار شد.
در این افق تاریخی، صلح مسلح را میتوان مرحلهای گذار دانست؛ وضعیتی که در آن جوامع انسانی هنوز از سایه بیاعتمادی رهایی کامل نیافتهاند، اما همزمان میکوشند امنیت را با حقوق بشر و رفاه اجتماعی پیوند دهند. هرچه حقوق بشر در ابعاد مختلف خود گسترش یابد—از آزادیهای فردی تا عدالت اجتماعی و همکاری جهانی—زمینه برای عبور از صلح مسلح به سوی صلح پایدار بیشتر فراهم میشود.
بنابراین، تجربه تاریخی نشان میدهد که امنیت واقعی نه تنها در قدرت دفاعی، بلکه در ترکیب آن با آزادی، عدالت و توسعه شکل میگیرد. صلح مسلح اگر با گسترش حقوق بشر همراه شود، میتواند از یک وضعیت صرفاً بازدارنده به مرحلهای از گذار به نظمی انسانیتر تبدیل شود؛ نظمی که در آن رفاه و امنیت انسانها، هدف اصلی سیاست و همکاری میان ملتها خواهد بود.



نظر شما