۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۲:۲۴

پی‌ات ساعت‌شماری کرده‌ام تا جلوه‌گر گردی!

پی‌ات ساعت‌شماری کرده‌ام تا جلوه‌گر گردی!

«محمد نظری» تا خبر احتمالی شهادت آقا را شنید، گفته بود کاش ما هم شهید شویم و ۲۴ ساعت نگذشته به آرزویش رسید.

خبرگزاری مهر - مجله مهر: قبل از حرکت، برای اقتدا به رهبر شهیدم وضو می‌گیرم. راه دور است و حدود یک ساعتی در مسیر هستیم؛ «قلعه میر»، محله‌ای پایین‌های نقشه استان تهران. می‌رفتیم دیدار خانواده‌ی اولین شهید پدافند ارتش؛ «شهید محمد نظری». از پلاکاردهای تسلیت ابتدای کوچه مشخص است راه را درست آمدیم. پدر و مادر شهید بااقتدار جلوی درب ایستاده‌اند. پای چپ مادر در گچ است؛ روز تدفین پسرش در امامزاده باقر این اتفاق افتاده. وقتی مادر به زحمت پله‌ها را بالا می‌رود، خجالت می‌کشم. تا وارد اتاق می‌شویم، دو قاب عکس از محمد آقا خوش‌آمد می‌گوید؛ یکی با کت‌وشلوار و دیگری در لباس نظامی ارتش با لبخندی زیبا. به مادر می‌گویم خدا صبرتان بدهد، اشکش سرازیر می‌شود و با لهجه‌ی ترکی می‌گوید: «فقط ۲۹ سالش بود. چهار ماه بود عروسی گرفته بود و رفته بود سر خونه و زندگی خودش.»

کف اتاق را فرش ماشینی پوشانده و خبری از مبل و میز نیست. حجت‌الاسلام بهمن، نماینده‌ رهبر انقلاب در پدافند ارتش، از پدر و مادر می‌خواهند از شهیدشان بگویند. شهید دهه هفتادی‌ای که همان روز اول جنگ شهید می‌شود. پدر از سختی بزرگ کردن محمد می‌گوید و همزمان صدای گریه‌ی مادر به اوج می‌رسد. روح شهید را تصور می‌کنم که جثه‌ی نحیف مادرش را بغل کرده تا آرامش کند. پدر می‌گوید: «محمد، پسر اولم، استخدام ارتش بود؛ ولی آن روز برای کمک به دوستانش به قزوین رفته بود.» از مهربانی و سخاوتش می‌گوید؛ از اینکه با وجود حقوق کم و کار در اسنپ، هر ماه به همسایه‌ نیازمند کمک می‌کرد. از اینکه محمد تا خبر احتمالی شهادت آقا را شنید، گفته بود کاش ما هم شهید شویم و ۲۴ ساعت نگذشته به آرزویش رسید.

مادر با همان لهجه‌ ترکی از حس مادرانه‌اش می‌گوید؛ وقتی زنگ زدند که بیایید قزوین چون محمد زخمی شده، گفته است: «نه، محمد ساعت هفت‌ونیم دیشب شهید شده، من می‌دانم!» در آخر، برادر کوچک شهید تنها یک خواسته دارد: بهبود معیشت دوستان برادرش. هیچ خواسته‌ای برای خودش ندارد. روح بزرگی در این خانه حکم‌فرماست. یک پسر برای کمک به رفقایش شهید می‌شود؛ دیگری فقط به فکر معیشت آن‌هاست. این‌ها حاصل تربیت همان عاقله‌مرد است که می‌گوید: «با اینکه حقوق پسرم و دوستانش کم بود اما برای کشورشان ایستادند. اگر لازم شود خودم هم با این سن می‌روم و می‌جنگم.»

صحبت‌ها که تمام می‌شود، حاج مرتضی طاهری شروع می‌کند به خواندن روضه‌ علی‌اکبر(ع): «پی‌ات ساعت‌شماری کرده‌ام تا جلوه‌گر گردی». اتاق را هق‌هق گریه پر می‌کند و صدای مادر شهید از همه بالاتر می‌رود. نوحه که به زینب کبری(س) می‌رسد، دو خواهر شهید دیگر نمی‌توانند تحمل کنند. زیر لب می‌گویم «لایوم کیومک یا اباعبدالله». در پایان، قاب عکس زیبایی از شهید نظری در کنار آقای شهیدمان به خانواده هدیه می‌شود؛ سربازی که افتخار اولین شهید پدافند ارتش را ثبت کرده و چند ساعت بعد از شهادت رهبر انقلاب به ایشان پیوسته است... طوبی له و حسن مآب.

راوی: سیده فاطمه مطهری

کد مطلب 6824426

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha