یادداشت مهمان، محمدشاهی: شبها که هوا کمی خنکتر میشود، خیابانهای کشور دوست آرامآرام شکل دیگری به خود میگیرند. مغازههایی که نیمهباز ماندهاند، پرچمهایی که از پنجرهها آویزان شده، صدای نوحهای که از بلندگوی یک وانت ساده پخش میشود و مردمی که انگار قرار دارند هر شب یک قرار نانوشته را تکرار کنند؛ قرار حضور. این روزها خیابان فقط خیابان نیست، صحنهای است که سوگ و حماسه همزمان روی آن اجرا میشود.
برای یک آدم رسانهای، دیدن این صحنهها فقط ثبت چند تصویر و چند قاب نیست. مسئله، فهمیدن روحی است که در میان این جمعیت جریان دارد. در بسیاری از کشورها، مراسم سوگواری رسمی و کنترلشده برگزار میشود؛ سالنهای بسته، متنهای از پیش آماده و جمعیتی که آمدهاند وظیفهای اداری را انجام دهند. اما اینجا ماجرا فرق میکند. اینجا مردم، خودِ مراسماند. خیابانها هر شب بدون دستور و اجبار، تبدیل به میدان عزاداری میشوند. انگار مردم نمیخواهند اجازه دهند داغ شهادت رهبر انقلاب فقط در تیتر خبرها باقی بماند؛ میخواهند آن را زندگی کنند.
در این شبها، دوربین هر جا میچرخد یک روایت پیدا میکند. پیرمردی که عصا به دست ایستاده و زیر لب ذکر میگوید. نوجوانی که پرچم به دوش گرفته و اشک میریزد. مادری که کودک خردسالش را روی شانه گذاشته تا «این شبها» را ببیند و بعدها تعریف کند. این تصاویر، فقط احساسات لحظهای نیستند؛ اینها نشانههای یک حافظه جمعیاند که دارد شکل میگیرد. عجیبترین بخش ماجرا شاید همین باشد؛ فضای عزاداری، در عین غمگین بودن، سرشار از نوعی ایستادگی است. مردم فقط سوگوار نیستند، انگار آمدهاند چیزی را دوباره به هم یادآوری کنند. در چهرهها میشود همزمان هم داغ را دید و هم اراده را. نوحهها گاهی شبیه بیانیهاند، شعارها شبیه عهد بستن. حتی سکوت جمعیت هم معنای سیاسی و تاریخی پیدا کرده است.

از زاویه رسانه، این اجتماعات یک پیام مهم دارند؛ ملتها را همیشه نمیشود با تحلیلهای رسمی فهمید. گاهی حقیقت یک جامعه، شبانه در خیابانهایش خودش را نشان میدهد. این شبها، خیابانهای کشور دوست بیشتر از هر تریبونی حرف میزنند. دوربینها هرچقدر هم حرفهای باشند، باز نمیتوانند تمام بار عاطفی این صحنهها را منتقل کنند. بوی اسپند، صدای گریهای که ناگهان از میان جمعیت بلند میشود، دستهایی که بیاختیار به سمت آسمان میرود؛ اینها چیزهایی نیست که کامل ثبت شوند، باید در آن فضا نفس کشید تا فهمید.
شاید برای همین است که بسیاری از خبرنگاران و فعالان رسانهای که این روزها در میان مردم حضور دارند، از واژه «حماسه» کنار «عزا» استفاده میکنند. چون این اجتماعات بیشتر شبیه بازخوانی یک هویت تاریخی است؛ هویتی که در لحظه بحران، خودش را در خیابان پیدا میکند. مردم آمدهاند تا بگویند فقدان، آنها را پراکنده نکرده؛ برعکس، بیشتر کنار هم قرارشان داده است.
در این شبها، شهر چهره دیگری پیدا میکند. آدمها کمتر غریبهاند. کسانی که شاید هیچوقت همدیگر را ندیده باشند، کنار هم اشک میریزند، چای پخش میکنند، نوحه میخوانند و راه میروند. نوعی همدلی خاموش در جریان است که کمتر در زندگی روزمره دیده میشود. انگار سوگ، دیوارهای معمول میان آدمها را موقتاً برداشته است.
از منظر رسانهای، مهمترین نکته شاید همین «خودجوش بودن» باشد. اجتماعاتی که هر شب ادامه پیدا میکند، نشان میدهد ماجرا صرفاً یک واکنش مقطعی نیست. این حضور ممتد، معنای عمیقتری دارد. مردم حس میکنند باید در صحنه بمانند؛ باید دیده شوند و باید با حضورشان چیزی را فریاد بزنند که شاید در کلمات نگنجد.
رسانههای خارجی معمولاً وقتی درباره چنین صحنههایی حرف میزنند، یا آن را صرفاً احساسی توصیف میکنند یا کاملاً سیاسی. اما واقعیت این خیابانها پیچیدهتر از این دوگانههاست. اینجا احساس و سیاست از هم جدا نیستند. مردم با اشکهایشان هم پیام میدهند. با عزاداریشان هم موضع میگیرند. همین است که فضای این شبها را متفاوت کرده؛ ترکیبی از ماتم، غرور، خشم و امید.
و شاید ماندگارترین تصویر این روزها، نه سخنرانیها باشد و نه تیتر رسانهها؛ بلکه همین خیابانهایی باشد که هر شب دوباره پر میشوند. خیابانهایی که در آن مردم، داغ خود را تنها نگه نمیدارند. سوگ را به یک حضور جمعی تبدیل میکنند؛ حضوری که هم گریه دارد، هم فریاد، هم بغض و هم نوعی اطمینان عجیب به ادامه راه.
این شبها، کشور دوست فقط عزادار نیست؛ ایستاده عزاداری میکند.


نظر شما