خبرگزاری مهر، گروه استان ها، زهرا ژرفی مهر: در عصرگاهی که عطر شببوها با نوای غریبانه شهادت امام جواد (ع) گره خورده بود، خادمیاران رضوی، میهمان خانهای شدند که ستونش شکوه ایثار بود. سردار شهید «حبیب فرشباف»، خادمیار بااخلاصی که در روزهای نخست نبرد، پیکرش در آتش وفاداری سوخت تا همسنگرش را از میان شعلهها برباید
درب حیاط که باز شد، اولین صحنهای که چشم را نوازش میداد، دستهای کوچک نوه خانواده بود؛ دخترک خردسالی که با معصومیتی تمام، کفشهای میهمانان را جفت میکرد تا رسم میهماننوازی «حبیب» در نسلهای بعد هم تکرار شود. حیاط خانه، قلمروی عطر شببوها بود. نسیم که میوزید، بوی گل با طنین نوحهای که به مناسبت شهادت ابنالرضا (ع) فضا را پر کرده بود، درهم میآمیخت. گویی در این خانه، زمان ایستاده است. اینجا بوی «حبیب» میدهد؛ بوی کسی که نامش با محبت سرشته شده بود.
وارد که میشوی، قاب عکس سردار سرتیپ دوم پاسدار، حبیب فرشباف، لبخند میزند. لبخندی از جنس کوهستانهای سردی که او درنوردیده بود و از جنس آتش گرمی که او را به آسمان رساند. امروز اینجا نه یک مراسم سوگواری ساده، بلکه میعادگاه عاشقی است؛ جایی که قرار است روایت «۷۵ درصد سوختگی» و «۹ روز انتظار میان زمین و آسمان» بازخوانی شود.

از زبان مادر شهید «پسرم، راه پدر را به کمال رساند»
مادر، صبور و استوار، گویی جانش را به دندان گرفته تا بغض، راه کلامش را نبندد. وی سخن را از میان پردههای اشک آغاز کرد و خطاب به خبرنگار مهر و خادمیاران رضوی که با پرچم متبرک آستان قدس در خانه حضور داشتند، گفت: حبیب من، لایق این جایگاه بود. او در خانهای بزرگ شد که نانش با بوی باروت جبهه عجین بود. پدرش هشت سال تمام در دفاع مقدس جنگید و حبیب، نه تنها ادامهدهنده راه پدر، که روشنگر این مسیر شد. او از همان کودکی، انگار برای این زمین نبود.
مادر با نگاهی به قاب عکس پسرش ادامه داد: «پدرش همواره در خط مقدم بود و حبیب با تماشای قامت پدر، قد کشید. میگفت مادر، پدر سهم خودش را به اسلام ادا کرد، حالا نوبت من است. او نهتغاری من بود، عزیزدردانه خانه، اما وقتی پای تکلیف وسط آمد، مهرم را حلالش کردم تا برود.
حبیب من، خادم امام رضا (ع) بود و هر وقت از مشهد برمیگشت، چشمانش نوری داشت که من میفهمیدم این بار هم حاجتش را که شهادت بود، طلب کرده است. او شهادت را به بها گرفت؛ با پاکیاش، با وضوهای همیشگیاش و با اخلاقی که نظیر نداشت.

عروس خانواده؛ «او شهیدگونه زیست تا شهید شد»
رقیه ستاری، عروس بزرگ خانواده، که خاطرات بسیاری از این شهید والامقام دارد، در گفتگو با خبرنگار مهر، ابعاد دیگری از شخصیت حبیب فرشباف را بیان کرد.
وی گفت: هرچه از مهربانی و فعال بودن ایشان بگویم کم گفتهام. ایشان برادر شوهری نبود که فقط نسبت فامیلی داشته باشیم، او برای همه ما کارساز و گرهگشا بود. حبیب آقا برخورد با بچهها را فوقالعاده خوب بلد بود. همیشه آنها را با خودش به نماز جمعه یا اردوهای تفریحی و زیارتی میبرد. میخواست بچهها در مسیر عبادت بزرگ شوند.
ستاری به نکته تکاندهندهای اشاره کرد: بعد از شهادتش، تازه فهمیدیم او چه میکرده است. افرادی که با او در ارتباط بودند، فیلمهایی برای ما فرستادند که نشان میداد ایشان در سکوت خبری، چه فعالیتهای جهادی و تربیتی وسیعی داشته است. او در خانه، عصای دست مادر و در بیرون، یاریگر مستمندان بود. حبیب همیشه میگفت باید برای دیگران احسان کرد، بیآنکه کسی بفهمد.
وی درباره لحظه حادثه با چشمانی بارانی روایت کرد: روز سوم جنگ بود که آن اتفاق افتاد. حبیب روی لانچر بود که متوجه شد همرزمش، "شهید بابک شریفی"، میان آتش گرفتار شده است. او میتوانست خودش را نجات دهد، اما ماند. حبیب به دل آتش زد تا برادرش را نجات دهد. در همان لحظه دچار سوختگی شدید شد. وقتی او را به بیمارستان آوردند، ما در حیاط منتظر بودیم. سیل جمعیت بچههای مسجد و دوستانش برای ملاقات میآمدند، اما چون وضعیتش حاد بود، فقط اجازه ورود به اقوام درجه یک را میدادند. با این حال، دوستانش هر طور شده خود را به بالین او میرساندند.
ستاری افزود: ۷۵ درصد سوختگی، شوخی نیست. او ۹ روز در بیمارستان مقاومت کرد. دو بار تحت عمل جراحی قرار گرفت. در روزهای اول هوشیار بود، اما کمکم به مرحله کمال رسید و در نهمین روز، دعوت حق را لبیک گفت. جالب است که در همان ایام تشییع شهید بابک شریفی، همه سراغ حبیب را میگرفتند و میگفتند حبیب کجاست؟ و بعد فهمیدند که او هم در راه نجات همان رفیق، بال و پرش سوخته است.

روایت خادمیاران رضوی؛ «حبیب، نماد تکلیفمداری است»
در ادامه این دیدار، دو تن از خادمیاران رضوی که در این مراسم حضور داشتند، در گفتگو با خبرنگار مهر به تحلیل این دیدار و جایگاه شهید پرداختند.
خادمیار اول اینگونه گفت: حضور در بیت شهید فرشباف، برای ما یک کلاس درس بود. وقتی شنیدم ایشان کوهنورد حرفهای بوده، یاد استقامت کوه افتادم. اما کوهی که در آتش سوخت تا جان دیگری را نجات دهد. شهید فرشباف خادمیار واقعی بود؛ چرا که خادمی به تن کردن لباس خدمت در حرم نیست، بلکه جاری کردن مرام امام رضا (ع) در زندگی است. او با وضو بودن دائمی و اخلاق نیکویش، پیش از آنکه به شهادت برسد، شهید شده بود. امروز عطر شببوهای این حیاط به ما یادآوری کرد که خون شهید، بنبستشکن است. ما آمدیم تا به توصیه رهبر انقلاب، تکریم خانواده شهدا را سرلوحه قرار دهیم، اما در حقیقت این ما بودیم که از روح بلند این مادر و این خانواده، رزق معنوی دریافت کردیم.
خادمیار دوم بیان می دارد: بیش از هر چیز، غربت و شکوه لحظه شهادت ایشان مرا تحت تأثیر قرار داد. اینکه در روز سوم جنگ، جانت را برای همرزمت فدا کنی، نشان از یک تربیت ناب اسلامی دارد. شهید فرشباف لایق شهادت (در مسیر شهادت) بود. وقتی مادر شهید از آش پشت پای حبیب گفت که برای میهمانان آماده کرده بود، تمام وجودم لرزید. این مادر هنوز منتظر است؟ نه، او میداند حبیبش در جوار امام رضا (ع) آرام گرفته است.
نوای حسین آرام جانم که در فضای خانه پیچیده بود، پیوند میان کربلا، دفاع مقدس و ارادت به اهلبیت را به رخ میکشید. ما به عنوان خادمیاران، وظیفه داریم این الگوها را به جامعه معرفی کنیم؛ سرداری که هم ورزشکار بود، هم متدین و هم در نهایت ایثار، جانش را در طبق اخلاص گذاشت.

وداع با طعم «آش پشت پا»
مراسم با طنین نوای «غیر تو یاری ندارم، با کسی کاری ندارم...» به اوج رسید. خادمیاران با چشمانی اشکبار، پرچم متبرک را بر دستان مادر شهید گذاشتند. بوی عطر حرم با بوی شببوهای حیاط در هم آمیخت. در پایان، مادر شهید با همان دستانی که سالها برای حبیب دعا کرده بود، میهمانان را به «آش پشت پای حبیب» میهمان کرد. آشی که نه برای مسافری که میآید، بلکه برای مسافری که تا ابد در دل تاریخ جاری شده، پخته شده بود.
این دیدار بار دیگر ثابت کرد که راه سردارانی چون حبیب فرشباف، نه در دل خاک، که در امتداد نگاه نسلهای آینده و دخترکان کوچکی که کفشهای میهمانان را جفت میکنند، ادامه دارد. حبیب جان مادر، حالا در جوار علی بن موسی الرضا (ع) آرام گرفته است، در حالی که نامش بر تارک افتخارات این مرز و بوم میدرخشد.



نظر شما