۲۹ اسفند ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲

پیاده‌روها بوی عید می‌دهند

پیاده‌روها بوی عید می‌دهند

اینجا سمفونی زندگی در حال نواختن است‌؛ صدای دستفروشان، چانه زدن زنان، برق شادی چشمان کودکان ماهی به دست، همگی خبر از دمیدن صور و آمدن نوروز حکایت دارد.

به گزارش خبرنگار مهر، به کوچه که آمدم، آسمان را نگاه کردم. چند وقتی است اهریمن در آن جولان می‌دهد. به انتهای کوچه که رسیدم کودکی با مادرش به کوچه پیچید. پلاستیکی با ماهی‌های رنگارنگ به دست داشت و چشم از آن برنمی‌داشت. صدای مادرش را درآورده بود «بچه جلوی پاتو ببین».

آری اینجا معجزه‌ای رخ داده است؛ تا دیروز روزمرگی بودند و امروز اما.... .

هیچ وقت از دیدن دستفروش‌ها اینقدر خوشحال نشده بودم که پس از پیچ کوچه آنها را دیدم. همیشه با دیدن آنها که بساط خود را در پیاده‌رو ولو و رفت‌وآمد را سخت می‌کردند غر می‌زدم. این غر زدن‌ها حتی وقتی عجله داشتم با صدای بلندتر بود تا احساس ناخوشایندم را به گوش شان برسانم.

ولی در این ساعات پایانی ۱۴۰۴ وجودشان چه آرامشی به شهر داده است. اینجا سمفونی زندگی در حال نواختن است. برق شادی چشم کودکان ماهی به دست، بارها این واژه‌ها را در ذهنم به رقص درآورد «خدا را شکر، شهر بوی زندگی می‌دهد. هنوز وطن، آغوش امن بچه‌هاست».

اگر تا قبل از این، فروش سفره‌های هفت سین نمادین، با دکوراسیون‌های رنگ به رنگ، سبزه‌های روییده بر تن غلات گوناگون، این آمران بیرون راندن نحسی، هرز رفتن پول‌ها به نظر می‌آمد و نازیبا برای صورت شهر، امروز هیچ چیز جز این نازیباهای دیروز، بیشتر نمی‌توانست نویدبخش زندگی در این شهر باشد.

کارتون‌ها و مشماهای خالی و رها شده در کنار دستفروشان، بوی امید می‌دهند. هر چه تعداد آنها بیشتر بود جمعیت امیدواران افزون‌تر. مردگی، اینجا کنار خیابان در صدای چانه‌زدن‌های همیشگی خریدار و فروشنده به محاق رفته است. حتی وقتی صدای ناموزون اشیا آهنی و پدافند می‌آید، سرها کوتاه به آسمان بلند می‌شود و دوباره این امید است که به ادامه خرید می‌پردازد.

هیچ چیز تا وقتی امید هست، نمی‌تواند جریان زندگی را مختل کند.

نفس‌های آخر زمستان، ادامه خانه‌تکانی را به خیابان‌ها کشانده تا برق افتادن خانه‌ها با وسایل نو به تکامل برسد.

اینجا در هیاهوی کوچه و خیابان حتی میوه‌فروشی‌ها هم، به تابلوی پل سزان بدل شده‌اند؛ سیب‌ها زردتر، انارها قرمزتر، پرتقال‌ها نارنجی‌تر، خیارها سبزتر از همیشه، خود را به رخ رهگذران می‌کشند.

حالا اگر پیاده‌رو شلوغ است و جایی برای جلو افتادن نیست، به جای چین به ابرو، یک منحنی بر لب ترسیم می‌کند و واژه‌ها در درون ضرب می‌گیرند به مناجات که «پروردگارا بر عمر نَفَس‌ها بیفزا».

هیچ اهریمنی تا وقتی صدای خنده در شهر جاری است، نمی‌تواند آیین مرگ را جار بزند.

«می‌نویسم تا روزگار را نقاشی کنم»

کد مطلب 6779451

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha