۱۳ فروردین ۱۴۰۵، ۱۱:۵۱

حج جنگی/ روایت آن سال‌ها که حج مهجور ماند

حج جنگی/ روایت آن سال‌ها که حج مهجور ماند

در هیچ یک از سال‌های بین 1399 کرونایی تا همین 1404 که بی‌حج و عمره بر من گذشت، سالی نبوده که شوق بوسه بر عتبه‌ رسول اکرم و اضطرار سجده بر قبله‌ مقابل چشمانم نبوده باشد.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، یادداشت مهمان، حسین شرفخانلو، نویسنده: شهریور 1398، روز دوم محرم که از سفر چهل روزه‌ حج برگشتم، حساب و کتاب کرده بودم که «این سفرِ سومی است که در مراسم حج شرکت می‌کنم و برابر ضوابط و مقررات سازمان حج و زیارت و آنچه در سامانه کارگزاران آمده است، بعد از این بار، خواهم توانست در آزمون ارتقائی برای کسب عنوان «معاون کاروان حج» اسم بنویسم و امتحان کتبی و شفاهیش را فوتِ آبم و باز برابر همان آئین‌نامه‌های سفت و سختِ کارگزاران می‌توانم بعد از آن‌که قبول شدم، حجِ 99 را به عنوانِ «معاون کاروان» برگردم به حجاز و نانم از بابِ هی به زیارتِ نبی مکرم آمدن و طواف کعبه کردن، در روغن است و چه و چه!»

کجا یقین داشتم این مسلّم را که؛ «کسی از فردایش خبر ندارد» و عهد خواهد زد و دقیقا درست روز آزمون ارتقائی، سردارمان حاج قاسم خدابیامرز را در بلاد عراق خواهند کشت و آن آزمون را با یک چشم خون و با یک چشم اشک خواهیم داد و به چهلمِ سردار کشیده و نکشیده، کرونایی خواهد آمد از شرق دور که عالم و آدم را فرا خواهد گرفت و بلا چنان عالم‌گیر خواهد شد که کل طیاره‌ها و کشتی‌ها و اتوبوس‌ها را در شرق و غرب عالم بخواباند و حتی تا آن‌جا جلو برود که صفوف متراکم طواف عمره و حج را نه دو پاره که از بیخ و بن بتراشد و گرد کعبه را به بلا خالی کند و آن «خال سیاه عربی» یکه و تنها بماند در موسم حجِ 1399 و فقط چند صد حاجی از خود سعودی‌ها برای خالی نماندن عریضه احرام حج ببندند و بشود آن‌چه که شد... . و من آن سال هی آن حرف امیر علیه‌السلام در گوشم زنگ می‌خورد که زنهارمان داده بود از خالی گذاشتنِ گرد کعبه که بلا می‌آید بعدش... و بلا مگر نیامده بود؟

غرض، از آن سالِ بلای سخت در روز آزمون ارتقاییِ من در بین کارگزاران حج به تاریخ 13 دی 1398 که تدبیر کرده بودم «معاون کاروان حج» شوم و غافل از «تقدیر» خدا بودم تا همین یکی دو ماه پیش که شبی از شب‌های خدا، حاج رسول از ارومیه زنگ زد که «بیا امسال معاون کاروان من شو برویم مکه»، دچار همان دوری و مهجوری و غفلت بودم و آخرین بوسه که به آن پرده‌ ضخیمِ سیاهِ تن‌پوش دورتادور «چشم سیاه زمین» زده بودم مال همان ذی‌الحجه‌ قبل کرونا بود که عالَم هنوز به این‌همه بلا آزموده نشده بود.

بماند که در هیچ از سال‌های بین 1399 کرونایی تا همین 1404 که بی‌حج و عمره بر من گذشت، سالی نبوده که شوق بوسه بر عتبه‌ رسول اکرم و اضطرار سجده بر قبله‌ مقابل چشمانم از پشت مقام ابراهیم نبی علیهماالسلام در من نبوده باشد و به هر دری نزده باشم برای کم کردنِ فاصله‌ها و به صفر رساندنِ روزهای دوری از اقالیم قبله.

الغرض، آن شبی که حاج رسول پیغامِ وصل داد را به شوق سحر کردم و از آن هفته تا آخرین جمعه‌ منتهی به رمضان، پنجشنبه به پنجشنبه رفتم ارومیه میهمان محمد و دوستان که صبح علی‌الطلوع بروم مسجد لطفعلی‌خان به یاری در رتق و فتق امور قبل از شروع کلاس‌های آموزشی کاروان و آن‌ها که حج رفته‌اند، این شوقِ سحرهای جمعه را بهتر می‌دانند.

خدایش خیر دهد حاج رسولِ مدیر را که مرا از حضور در تک‌کلاس ماه مبارک معاف کرد و خدایش به سخت‌ترین عذاب‌ها گرفتار کند لشکریان جهود و کفار و اوباش صهیونی را که افطار رمضان امسال‌مان را به خون دیده و آه جگرمان آمیختند و در پلشتیِ نخست‌شان فرمانده‌مان را شهید کردند و جنگ به راه انداختند و از روزی که جنگ شد و باز پروازها از نفس افتاد، اول چنگی که به دلم زدم، تشویشِ انتقال 86 هزار حاجی ایرانی بود به مکه و مدینه و نحوه برگرداندنشان.

خاصه این‌که جنگ رمضان، نه یک زد و خورد محدود که نبردی تعیین کننده بود و از همان اولش هم آخرالزمانی شروع شده بود. بماند که این وسط من و محمدهایمان بنا داشتیم با علی‌هامان شب قدر سوم را یک تُکِ پا برویم کربلا که حاج رسول می‌گفت: «با پاسپورت ویزای عربستان خورده‌ات می‌خواهی بروی عراق و خروج بزنی، ممکن است به دردسر بیفتی» و گفته بودم که «به دردسرش می‌ارزد» و دردسر که چه عرض کنم، از بیخ و بن بنای کارمان فرو ریخت و قصدمان آوار شد روی سرمان و اوضاع به گونه‌ای به هم ریخت که نه پاسپورت را از لای گذرنامه‌های روادید خورده‌ کاروان بیرون کشیدم و نه خروج زدم روی پاسِ مهیای ورود به مملکتِ عربیِ سعودی.

انگار که بنا بود دوباره یادم بیاید عبارت نغز مولایمان امیرالمومنین علیه‌السلام که نمونه دیگر نداشته‌ست را که فرمود «خدا را به شکستن عزم‌ها و گشودن گره‌ها و نقض کردن همت‌ها شناختم.» و حسرت ببرم از قسمت نشدن زیارت سیدالشهدا در شب 23 ماه مبارک و عوضش وحوش صهیونی-آمریکائی را تا خود مطلع‌الفجر لابلای ناله‌های استغفارم، نفرین کنم و روز بشمارم تا کِی جنگ تمام شود و به قولی که به علی‌ِ خودم و علیِ حاج محمد داده بودم عمل کنم و یک سر ببریم‌شان کربلا؛ دوباره.

غرض، ماه مبارک تمام شد و کلاس‌های آموزشی کاروان از هفته اول بعدِ سال تحویل بنا بود شروع شوند و پنج‌شنبه، ششم ماهِ نوی سال بود و فردایش باید ارومیه می‌بودم و زنگ زدم به حاج رسول که هم با تاخیر عیدینِ فطر و نوروز را تبریک بگویم و هم هماهنگی کلاس‌ها را بکنم و شنیدم که «بنا به فرموده؛ کلاس‌ها تا اطلاع ثانوی در بستر «مجازی» برگزار خواهند شد» و این یعنی بوی «الرحمن» کاروان‌های امسال بلند شده و دو روز بعد خبرِ دهشت‌بار بعدی که ظرفیتِ 86000 نفره یک سوم شده و حاجی‌ها هرکدام که مایل بودند از نو معاینه‌ خواهند شد به ملاحظه‌ تاب‌آوری سفر زمینیِ حدوداً هفتاد ساعته‌ سه هزار کیلومتری از ایران به عراق و از آن‌جا از مرز زمینی عرعر به حجاز و با افزایشی 25 درصدی در هزینه‌های سفر، حین بازگشت مشرف به زیارت عتبات، مجددا از طریق شوارع زمینی و با اتوبوس برخواهند گشت به وطن و این یعنی علی‌الاجبار و به دلیل کهولت سن و تاب نیاوردنِ سفرِ دور و سختِ اتوبوسی، عمده‌ی زائران از سفر معافند و کاروان‌ها از نظم و نَسَق افتادند و باید از نو برای آن‌ها که مانده باشند و مهیای رفتنند کاروان‌هائی از نو چید و عواملی از نو برگزید و این یعنی «روز از نو و روزی از نو... .»

یعنی که مرور دوباره و دیگرباره‌ی کلامِ امیرِ کلام و بیان، علی علیه‌السلام که فرمود: «خدا را به شکستن عزم‌ها و گشودن گره‌ها و نقض کردن همت‌ها شناختم.»

یعنی که خوف و رجا از نو.

یعنی که آوار شدنِ دوباره‌ی دیوارِ شوقی که تازه داشتم با امیدِ دوباره دیدنِ آن خانه‌ی دوست داشتنی مکعبی، آجر به آجر می‌چیدمش... .

یعنی که آزمون مجددِ تاب‌آوری... .

تا چه باشد اندر این سودا سرانجامم هنوز... .

کد مطلب 6789556

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha