خبرگزاری مهر-گروه استان ها-اسرا برکم :دو زمستان قبل، میانِ سرمایی که به جانِ خاک افتاده بود، پیرزنی را در مسجد دیدم. نماز ظهر تازه تمام شده بود و مؤذن هنوز در گوشهای ذکر میگفت. پیرزن، با دستهایی لرزان اما مصمم، چند برگ کپیشده از دعای باران را بین زنان پخش میکرد.
دستهایش بوی نانِ گرمِ دیروز را میداد، بوی رختهای آویزانِ کنار بخاری نفتی اما چشمهایش، جای دیگری را میدیدند.
از میان آن زمزمههای زنانه، از لرزشِ چادرهای تیره، صدای پیرزن را شنیدم که میگفت: «باران را باید از دلها خواست، نه از آسمان.»
و بعد با دقتِ عجیبی صفحات دعا را صاف کرد، انگار دارد نه کاغذ، که روحِ خودش را بین مردم پخش میکند.
حالا دو سال گذشته و من همان حس را در شبهای اجتماع مردمی، از نو دیدم؛ زیر بارانی که با صدای موتور جنگندهها قاطی شده بود.
هوا خیس بود، اما قلبها برافروخته...
در میان جمعیت، پیرمردی قرآن در دست داشت و آرامآرام میچرخید.
کتاب را روی سرِ تکتک مردم میگرفت، زن و مرد، نوجوان و سالمند، کارگر و طلبه، فرقی نمیکرد.
رفقا گفتند شبهای قبل هم آمده، هر شب همین کار را میکند، بیهیاهو و بیخستگی.
رفتم نزدیکش و ازش پرسیدم: حاجی، این کارو برای چی میکنی؟ لبخندی زد و گفت: «برای ترسِ خودم. وقتی از خونه بیرون بیام با قرآن، خدا مراقبتره. بعدشم، شاید یه شب، فاطمهزهرا(س) نگاهم کرد و گفت، وسعش همین بود.»
کلماتش مثل دعایی گمشده در دل طوفان فرو رفت، اما نوری عجیب داشت.
او تفنگ نداشت، قدرت جنگیدن نداشت، ولی آمده بود تا روبهروی خطر، با ایمان بایستد. آمده بود از جانِ مردمش محافظت کند. با قرآن به جای سپر، با ذکر به جای فریاد.
این شبها، هرچند تکراریاند، اما هیچ شبِ تکراریای در کار نیست.
تقرّب دیگر فقط در محراب و سجاده نیست؛ در کوچههای نیمویران است، در زنانی که نانِ آخرشان را نصف میکنند، در جوانی که جعبه خرما را بین پناهجویان میچرخاند.
عروج، دیگر سهمِ زاهدان و اهل سحر نیست. همه دارند بالا میروند، آرام، اما مصمم، خاکی که فکر میکردی دفنشان میکند، دارد سکوی پروازشان میشود.
ما ملتِ مبعوثشدهایم؛ نه به مأموریتِ شمشیر، بلکه به مأموریتِ ایمان و بقا.
خانهها و کارخانههایمان شاید فرو بریزند، اما اگر تاب بیاوریم و صبر کنیم، سرمان به عرش میساید. از خاک، تا افق، تا آنسوی آتش، رشتهای از دعا کشیده شده که همه را به هم وصل میکند.
گاهی خیال میکنم خدا شبها، وقتی فرشتگان از بوی سنگین زمین حرف میزنند از تعفنِ دنیا، از جزیرههای اپستین نامی که نامشان را با شرم به زبان میآورند به ما اشاره میکند و با لبخندی لطیف میگوید: «إنی أعلم ما لا تعلمون.»


نظر شما