۲۹ فروردین ۱۴۰۵، ۹:۴۰

ماه‌عسلی که به آسمان رسید؛ روایتی از زندگی و شهادت تازه‌داماد دزفولی

ماه‌عسلی که به آسمان رسید؛ روایتی از زندگی و شهادت تازه‌داماد دزفولی

اهواز - ۳۰ روز داماد بود، یک ماه همسر؛ امیرحسین، پاسدار هوافضای اهل دزفول، ۹ بهمن عروسی کرد و ۱۵ اسفند آسمانی شد.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها - فاطمه دقاق نژاد: گاهی یک زندگی آنقدر در خودش نور دارد که نمی‌شود از کنارش ساده عبور کرد. نه برای اینکه قهرمان داشته باشد، برای اینکه قهرمانش مثل همه‌ ما از یک خانه، از یک سفره، از یک مادر و یک پدر شروع شده است. شهید امیرحسین ارجمندنژاد، پاسدار هوافضا، تازه‌داماد بود. ۹ بهمن عروسی کرد، ۱۵ اسفند شهید شد. بین این دو تاریخ، فقط ۳۰ و چند روز فاصله است؛ ۳۰ و چند روز که در آن همسری شد، بی‌آنکه طعم یک سال زندگی مشترک را بچشد و دامادی شد، بی‌آنکه مادرش دل سیر از بوسیدن صورتش سیر شود.

امیرحسین تازه داماد شهید شهر دزفول پسری است که از شدت علاقه به پدرش، رویش نمی‌شد بگوید «دوستت دارم»، می‌گفت «بابا امیرحسین بیا ببوسمت». پدری که هنوز بعد از شهادتش می‌گوید: «یک ماه تازه رسمی شده بود. ۲۵ بهمن سر کار رفت، ۱۵ اسفند شهید شد. حقوق اولش را هم نگرفت.»

در این روایت، سه صدا به تناوب می‌آیند: صدای مادری که سال‌ها پیش با امام زمانش عهد بسته بود پسرش را سرباز او کند، بی‌آنکه حتی یک بار به پسرش گفته باشد. صدای تازه‌عروسی که هنوز ماه‌عسلش را تمام نکرده بود و می‌گوید: «انگار ماه‌عسل زندگی‌مان یک چشم به‌هم‌زدن بود. از اول که مرورشان می‌کنم، زود می‌رسم به آخرش» و صدای پدری محجوب که با نان حلال، جوانی پروراند که از هر چه داشت دل کند و جان پاکش را به پای وطن ریخت.

در ادامه گفتگوی خبرنگار مهر با همسر شهید عالی قدر پاسدار هوافضا «امیرحسین ارجمندنژاد»، « کوچک مشک دوز» و همچنین مادر این شهید «معصومه نادی نیا» و نیز پدر شهید «مصطفی ارجمندنژاد» می آید که از زندگی جوانی حکایت می کند که برای دفاع از خاک و ناموس ایرانی، جانش را تقدیم کرد تا به دنیا بگوید ایرانی جماعت در برابر تجاوز به وطن، جان شیرینش را می دهد ولی یک وجب خاک، خیر.

راه من جای دیگری است

مادر شهید می‌گوید: «برادرهایش همیشه می‌گفتند «امیر حسین یوسف تو است.» لبخند بر لب‌هایم می‌نشست و حرفی نمی‌زدم. امیرحسین هم در عالم کودکی انگار که بخواهد مادرش را عادل ترین آدم دنیا نشان دهد بی‌درنگ می‌گفت «مامان هیچ فرقی بین ما نمی‌گذارد».

ماه‌عسلی که به آسمان رسید؛ روایتی از زندگی و شهادت تازه‌داماد دزفولی

معصومه نادی نیا در ادامه می گوید: در پیش چشمم به سرعت قد می کشید و بازی‌های پرشور کودکانه‌اش در چشم به هم زدنی تبدیل شد به خلوت های مطالعه و گعده های دوستانه در مسجد. خیلی خوب درس می‌خواند. خیالم ازش راحت بود. کمتر پیش می آمد که روزی پیگیر درس و مشقش شوم. یک روز آمد و گفت: «مامان، برایم استخاره بزن. بین رشته تجربی و ریاضی دو به شک هستم». استخاره زدم، خیلی خوب آمد و رشته‌ای که مدنظرش بود جوابش آمد. رشته ریاضی فیزیک رفت و دو سال هم رشته برق در دانشگاه سراسری جندی شاپور درس خواند اما خودش همیشه می گفت: «راه من جای دیگری است».آدمیزاد، موجودی است که همیشه در سینه‌اش چیزی روشن می‌تپد؛ جرقه‌ای کوچک، امیدی پنهان، یا رؤیایی که نامش را گذاشته «آرزو».

وی بیان می کند: مادرها معمولاً برای بچه های شان هزار تا آرزو دارند آرزوهایی که با آن ها می‌خوابند، با آن بیدار می‌شوند و هر جا که بروند در جیب پنهان دلشان می‌خرامد؛ من هم مثل بقیه مادرها توی سرم هزار برنامه ریز و درشت برای امیرحسین ردیف کرده بودم اما نمی‌خواستم رویای من به قیمت از بین رفتن آرزوهای میوه دلم تمام شود. دست دلش را گرفتم و نگذاشتم توی مسیر رسیدن به آرزوهایش تنها باشد. چشم‌های امیرحسین انگار از تبار نور بودند. دو فانوس خاموش‌نشدنی که حقیقت را بی‌هیچ پرده‌پوشی برملا می‌کردند. وقتی نگاهش بر کسی می‌نشست، انگار زمان، لحظه‌ای زانو می‌زد و جریان فکر در وجود طرف مقابل از حرکت بازمی‌ماند. یک روز با همان نگاه نافذش به چشم‌هایم خیره شد و گفت که می‌خواهد در آزمون‌های سپاه شرکت کند. مخالفتی نکردم.

فکر و ذهنش هوا فضا بود

مادر شهید ادامه می دهد: دفعه اول در آزمون نیروی دریایی سپاه، به خاطر چهار دقیقه دویدن، رد شد. تلاش کرد دوباره جبران کند اما کلاس‌های دانشگاه امام حسین که شروع شده بود، خبرش نکردند. وقتی پیگیر شد گفتند: نمی‌شود بیایی، دانشگاه شروع شده است. بعد از آن دو بار از سپاه اهواز با امیرحسین تماس گرفتند برای درجه‌داری. بار دوم به او گفتند: برای آخرین بار است که تماس می‌گیریم، اگر می‌خواهی برای درجه‌داری بیا امیرحسین گفت: نمی‌روم، چون آن وقت نمی‌توانم ادامه تحصیل بدهم. همه فکر و ذهنش هوا فضا بود. آسمان را به ریسمان می‌بافت تا راهی برای ورود به این حوزه پیدا کند.

ماه‌عسلی که به آسمان رسید؛ روایتی از زندگی و شهادت تازه‌داماد دزفولی

معصومه نادی نیا در ادامه می گوید: بالاخره آزمون برای هوافضا داد و قبول شد. آن روز که نتایج را اعلام کردند توی پوست خودش نمی‌گنجید. روی ابرها راه می‌رفت. امیرحسین تماس گرفت که «مامان، هوا فضا قبول شدم، باید بروم تهران» از شادی اشک می‌ریخت. من هم پشت تلفن گریه‌ام گرفته بود. نتیجه همان استخاره‌ای که خودم برای امیرحسین زدم، این بود که به این سمت بیاید. گاهی وقت‌ها، به بهانه پا دردهای گاه‌ و بیگاه، صدایش می‌زدم و می‌گفتم: «امیرحسین! مادر، پام درد می‌کنه. بیا یک کم ماساژش بده.» معطل نمی کرد، می‌دوید سمتم اول پاهایم را می‌بوسید بعد صورتش را زیر پاهایم می‌گذاشت. چنان در برابر مادر و پدرش تواضع و افتادگی‌ داشت که نمی‌دانم با چه واژه‌ای می‌شود توصیفش کرد. من همیشه به امیرحسین می‌گفتم: «الهی که سرباز امام زمان(عج) باشی» این دعا عهدی بود بین من و امام زمان(عج).

در رکاب امام زمان

مادر شهید بیان می کند: پیمانی که سال‌ها پیش، در دل خودم بسته بودم و به مولایم گفته بودم که امیرحسین را به خودت سپرده‌ام و من بزرگش می‌کنم تا در رکاب تو باشد. امیرحسین هم انگار از این عهد باخبر بود؛ بی‌آنکه من گفته باشم. رفتارش، نگاهش، قدم‌برداشتنش همه شبیه یک سرباز واقعی بود. سربازی برای امامش، یکی از دوستان امیرحسین، مردی پخته و آشنا به راهِ شهدا که ۳۸ سال از عمرش را در خدمت آنان گذرانده بود به من گفت: «حاج خانم از همان روزی که امیرحسین قدم در مؤسسه ما گذاشت، فهمیدم این جوان از جنس دیگری‌ است. رفتار و خُلق و خویش با همه فرق داشت. آن‌قدر با دل و جان کار می‌کرد که گویی هر قدمش را در ترازوی خدا می‌گذاشت.»

وی می گوید: امیرحسین حتی جای مزارش را به دوستانش هم گفته بود که اگر شهید شدم، مزار من اینجاست.

مادر شهید ماجرای نحوه مطلع شدن از شهادت فرزندش را اینگونه بیان می کند: غروب پانزدهم اسفندماه بود. تازه افطار کرده بودیم. هنوز از سر سفره بلند نشده بودیم که تلفن پدرش زنگ خورد. گفتند: «امیرحسین زخمی شده، بیایید بیمارستان.» همان‌جا سیاهی رفت جلوی چشمانم؛ انگار دنیا یک لحظه ایستاد و نفهمیدم بعدش چه شد. گفتند ترکش خورده به سرش و به اتاق عمل بردنش. ۲۰ ساعت در آی‌سی‌یو بود ولی دیگر تحمل دنیا را نداشت و شهید شد.

معصومه نادی نیا ادامه می دهد: ۹ بهمن ۱۴۰۴ عروسی کرد و ۱۵ اسفند شهید شد. به خانمش گفته بود: «می‌دانم اگر شهید شدم، شما استقامت و زینب وار صبوری می‌کنی ولی مامانم تحمل ندارد، حواست به مامانم باشد». قربان سر امیرحسینم بشوم، می‌دانست که من تحمل شهادتش را هم نداشتم. تمام ۲۴ سال زندگی امیرحسین، شبیه نور بود و ما جوهر جانمان را در آفتاب وجودش جلا دادیم. خدا می‌داند آن لحظه‌ای که پیکرش را به سمت مزار بردند، همان دم آخر هم، من باز هم آن نور سفید و مطهر را در صورتش دیدم.

وی می گوید: امیرحسین از کلاس دوم هر اربعین پیاده تا کربلا می‌رفت؛ سال گذشته نرفت. چون خیلی درگیر کار بود. امیرحسین گفت: «عیب ندارد امسال عید می‌روم.» اما انگار قرار نبود با پای خودش برود. امیرحسین شهید شد و من مطمئنم موقع شهادتش انگار امام حسین علیه السلام را دید و گویی به او رسید که آن طور لحظه آخر نور در چهره اش نمایان بود....

۲ رفیق بودیم

پدر شهید امیرحسین ارجمندنژاد می گوید: هیچ وقت فکر نمی‌کردم امیرحسین پسرم باشد بس که باهم صمیمی بودیم. مثل دو رفیق خوب بودیم. روزی بدون اجازه من کاری نمی‌کرد و وقتی هم به او کاری می‌گفتم، نه روی حرفم می‌آورد، انجام می‌داد. من امیرحسین را خیلی دوست داشتم. وقتی رویم نمی‌شد بگویم دوستت دارم، می‌گفتم: «امیرحسین، بابا بیا ببوسمت». یک جا رویم نشد رو در رو بگویم. وقتی خواستم بروم مکه، زنگ زدم، گفتم: «امیرحسین پسرم، حلالم کن. به برادرانت وصیت کردم از هزینه مغازه، تمام و کمال هزینه عروسی‌ات را بدهند». امیرحسین بغضش ترکید، گریه کرد. اولین بار بود گریه‌اش را می‌دیدم. ما وصیت کردیم، او گریه می‌کرد. حالا امیرحسینم شهید شده....

ماه‌عسلی که به آسمان رسید؛ روایتی از زندگی و شهادت تازه‌داماد دزفولی

مصطفی ارجمندنژاد تصریح می کند: امیرحسین زمانی که وارد منزل می‌شد، پشت پرده «یاالله» می‌گفت؛ ۱۰ بار در حیاط می‌رفت، ۱۰ بار «یاالله». تا به او نمی‌گفتیم بفرما، نمی‌آمد. بعضی وقت‌ها به شوخی می‌گفتم: «بابا الان رفتی، برای چی می‌گویی یاالله» من و مادرت هستیم. بس که این پسر حجب و حیا داشت. احترام من و مادرش را بی‌اندازه داشت؛ کلمه‌ای برای این قدر احترام پیدا نمی‌کنم. وقتی سپاه آمد برای تحقیق به من، گفتند: «آقا خودتان او را به اجبار وادار کردید؟» گفتم: خودش خیلی علاقه داشت. جدای از همکاری با سپاه، هر اتفاقات که پیش می آمد در میدان بود. هیچ وقت برای پول کار نمی‌کرد. یک ماه تازه رسمی شده بود. ۲۵ بهمن سر کار رفت، ۱۵ اسفند شهید شد. به یک ماه هم نرسید، حقوق اولش را هم نگرفت.

پدر شهید بیان می کند: امیر حسین عاشق و دل شیفته اهل بیت(ع) بود، ۱۴ سالش بود که دفترچه‌ای داشت و با امام زمان(عج) حرف می‌زد؛ گزارش کار می‌داد، دلش را باز می‌کرد. دهم اسفند ماه ۱۳۹۴، وقتی ۱۴ سال بیشتر نداشت، در همان دفترچه به آقا نوشته بود: «آیا می‌شود دست مرا هم بگیری و به زیارت ارباب بی‌کفن ببری؟ دلم برای کربلا تنگ شده است.» ۱۰ سال بعد، دقیقاً پانزدهم اسفند ۱۴۰۴، شهید شد. تربیت امیرحسین برمی‌گشت به نان حلال و شیر پاک مادرش؛ ما خیلی روی نان حلال حساس بودیم.

همسرم باید پاسدار باشد

همسر شهید هم می گوید: به خانواده‌ام گفته بودم همسفر زندگی‌ام باید پاسدار باشد. شغل دیگری را قبول نمی‌کنم. وقتی امیرحسین به خواستگاری ام آمد چون فامیل بودیم و همدیگر را می‌شناختیم آن نگرانی‌های اول آشنایی را تجربه نکردم. شب اول که نشستیم حرف بزنیم، همه‌چیز را همان‌جا گفتیم. حرف پشت حرف. از اعتقادات تا برنامه‌های زندگی همه چیز را گفتیم و در عین حال هر دو جواب‌مان را می‌دانستیم؛ فقط رودربایستی داشتیم و حرف‌ها را کش می‌دادیم. پدرم پاسدار بود. می‌دانستم زندگی‌شان راحت نیست. حقوق‌شان زیاد نیست، وقت‌شان کم است، کارشان سخت است. برای همین هم وقتی پذیرفتم، همه سختی‌ها را به جان خریدم.

ماه‌عسلی که به آسمان رسید؛ روایتی از زندگی و شهادت تازه‌داماد دزفولی

کوچک مشک دوز ادامه می دهد: یک شب، وسط همان روزهای جنگ، برای یک ساعت با هم بیرون رفتیم. امیرحسین همان‌جا عذرخواهی کرد که: «ببخش، وقت کم می‌گذارم…» به امیرحسین گفتم: نگران نباش. من به همه این‌ها «بله» گفته‌ام. حالا که شهید شده از ته دل به او گفتم امیرحسین، من به شهادتت هم «بله» گفته بودم...

وی می افزاید: همیشه به امیرحسین می‌گفتم: «مواظب خودت باش. تو مال منی. وقتی می‌روی، امانت منی. آسیب نباید ببینی.» ولی آخر گوش نکرد و رفت. دنیا برای امیرحسین من مثل قفس بود. درست همان طور که رسول مهربانی گفته بود «دنیا برای مومن مثل زندان است». امیرحسین طاقت این زندان را نداشت. ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ سالگرد عقدمان بود. ۱۰ روز مانده به سالگرد، امیرحسین شهید شد. عمر زندگی مشترک‌مان هم به یک سال نرسید. کوتاه بود، خیلی کوتاه. خاطره‌ها کم هستند و زود تمام می‌شوند. از اول که مرورشان می‌کنم، زود می‌رسم به آخرش. انگار ماه‌عسل زندگی‌مان یک چشم به‌هم‌زدن بود. هر بار می‌خواست برود سرکار، از زیر قرآن ردش می‌کردم. صبح روز شهادت هم از زیر قرآن ردش کردم.

همسر شهید می گوید: همیشه امیرحسین می‌گفت «اگر شهید شدم، زینبی باش. گریه نکن. ولی مامانم طاقت شهادت من را ندارد،خیلی مواظب مامانم باش.» زمانی که سر مزار امیرحسین می‌روم به او گفتم:« امیرحسین تو یک‌بار شهید شدی، من هزار بار مردم.» زمانی که امیرحسین در آی‌سی‌یو که بود، دستش را گرفتم. ناخواسته یاد روز عقد افتادم؛ همان روز که پدرم دست‌های ما را در هم گذاشت. این‌بار اما… آخرین‌بار بود که دستش را گرفتم. روز تشییع پیکر مطهر به خواهرم گفتم: «این ها را ببین که تابوت امیرحسین را در دست گرفته‌اند. این‌ها همسر من را نمی‌برند دارند همه زندگی و آرزوهایم را هم می‌برند. امیرحسین بهترین دوست من بود.» یک شب بین خودمان مسابقه گذاشتیم شوخی شوخی. گفتیم ببینیم کدام‌مان شهید می‌شود. بعد که شهید شد، گفتم: «باشه امیرحسین… تو بردی. فقط اگر می‌شود، برگرد برگرد امیرحسین.»

هاجر کوچک مشک دوز ادامه می دهد: آن هفته‌ای که جنگ بود، هر بار که به خانه می‌آمد، شب‌ها همین‌طور نگاهش می‌کردم. انگار کسی در دلم می‌گفت: نگاهش کن… یک دل سیر نگاهش کن… دلت تنگ می‌شود...

وی ادامه می دهد: امیرحسین عاشق بچه بود. می‌گفت «اگر خدا به ما بچه داد، اسم‌شان را علی و فاطمه بگذاریم». پاتوق مان گلزار شهدا بود. بار اول که نامزد بودیم، با هم رفتیم.من ذوق کردم. امیرحسین گفت «چرا این‌قدر ذوق داری؟» گفتم: «چون خانواده‌ام مخالف‌اند و حالا ذوق دارم که تو من را اینجا می‌آوری.» امیرحسین من با زبان روزه شهید شد. ۲۰ ساعت در آی‌سی‌یو بود. قبل از شهادت دستش را گرفتم و گفتم: «مگر نمی گفتی ما با هم رفیق هستیم. بیا رفاقت را تمام کن و من را تنها نگذار من تحمل این غم را ندارم مثل همیشه دستم را بگیر یا بمان یا من را با خودت ببر.»

به گزارش خبرنگار مهر، شهید پاسدار امیرحسین ارجمندنژاد، فرزند دیار مقاومت و ایستادگی، فرزند شهر شهیدپرور دزفول؛ شهری که سردار سپهبد شهید غلامعلی رشید از آن برخاست. این شهید در تاریخ ۲۶ اسفند ۱۴۰۳ عقد و در ۹ بهمن ۱۴۰۴ ازدواج کرد و سرانجام در ۱۵ اسفند ۱۴۰۴ به درجه رفیع شهادت نائل آمد. مزار مطهر این شهید در گلزار شهیدآباد دزفول قرار دارد.

کد مطلب 6803746

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • ستارخان IR ۱۰:۱۴ - ۱۴۰۵/۰۱/۲۹
      12 1
      خون در برابر خون جان در برابر جان
    • محمد کلاهچی IR ۱۰:۳۰ - ۱۴۰۵/۰۱/۲۹
      7 2
      با سلام. روحش شاد. قدردان جان فشانی های تمام هم میهن نان عزیزمان هستیم.