۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۴:۵۷

کلاسی که سقفش آسمان شد

کلاسی که سقفش آسمان شد

پلدختر-در دل طبیعت بکر لرستان، جایی میان کوه و سبزه‌زار، کلاس درسی شکل گرفته که نه تخته دارد و نه دیوار؛ اما پر از امید است. اینجا، روایت معلمی است که در روزهای جنگ مسیر دیگری را انتخاب کرد.

خبرگزاری مهر- گروه استان‌ها: گاهی آموزش، از چارچوب‌های همیشگی خود فراتر می‌رود و از دیوارهای گچی، نیمکت‌های چوبی و زنگ‌های فلزی فاصله می‌گیرد و در جایی دیگر، در شکلی دیگر، دوباره متولد می‌شود.

در روزهایی که-با حمله دشمن صهیونی آمریکایی- بسیاری از کلاس‌ها خاموش شدند و صدای زنگ مدرسه در سکوت فرو رفت، در گوشه‌ای از لرستان، معلمی تصمیم گرفت که آموزش را به هر قیمتی زنده نگه دارد.

این روایت، درباره یک مدرسه نیست؛ درباره یک نگاه است... نگاهی که باور دارد «درس» فقط در کتاب نیست و «کلاس» فقط در چهاردیواری شکل نمی‌گیرد.

مدرسه‌ای کوچک، مسئولیتی بزرگ

در روستای «گل گل علیا» از توابع پلدختر، دبستانی قرار دارد که شاید در نگاه اول، تفاوتی با دیگر مدارس روستایی نداشته باشد. مدرسه‌ای چندپایه و مختلط، با امکاناتی محدود، اما با دنیایی از امید.

نام این مدرسه «شهید فلاحی» است؛ اما آنچه این مدرسه را خاص می‌کند، نه فقط نامش، بلکه انسانی است که بار آن را به دوش می‌کشد؛ ناهید نظری؛ مدیر، معلم، و در واقع، همه چیز این مدرسه.

کلاسی که سقفش آسمان شد

او سال‌هاست که مسیر شهر تا روستا را طی می‌کند. مسیرهایی پرپیچ‌وخم، گاهی خاکی، گاهی ناهموار، اما همیشه با یک مقصد مشخص: کودکانی که چشم‌انتظار یادگیری‌اند.

آغاز بحران؛ وقتی کلاس‌ها خاموش شدند

با آغاز شرایط جنگ تحمیلی دشمن و ناامنی‌های ناشی از آن، آموزش حضوری متوقف شد؛ تصمیمی که شاید در شهرها با انتقال به فضای مجازی تا حدی جبران شد، اما در روستاها، ماجرا شکل دیگری داشت.

کلاس‌ها به گوشی‌های همراه منتقل شدند اما در روستایی که زندگی با کشاورزی و دامداری گره خورده، گوشی نه یک ابزار شخصی، بلکه وسیله‌ای مشترک در خانواده است.

با آغاز فصل بهار، زمانی که کار در مزارع و صحرا اوج می‌گیرد، گوشی‌ها همراه والدین به دل طبیعت می‌رفتند. و این یعنی: کلاس، عملاً تعطیل شده بود.

تصمیمی از جنس مسئولیت

خانم نظری، این وضعیت را به‌خوبی درک کرد. او می‌توانست مانند بسیاری دیگر، به همان کلاس‌های مجازی بسنده کند؛ اما انتخابش چیز دیگری بود.

وقتی دیدم بچه‌ها دیگر دسترسی به گوشی ندارند و نمی‌توانند کلاس‌ها را دنبال کنند، واقعاً نتوانستم بی‌تفاوت بمانم

او در روایتش از آن روزها به مهر می‌گوید: وقتی دیدم بچه‌ها دیگر دسترسی به گوشی ندارند و نمی‌توانند کلاس‌ها را دنبال کنند، واقعاً نتوانستم بی‌تفاوت بمانم. حس کردم اگر من کاری نکنم، این بچه‌ها از درس جا می‌مانند.

او ادامه می‌دهد: نه اداره چیزی از من خواسته بود، نه اولیا؛ اما خودم نمی‌توانستم این وضعیت را قبول کنم. باید راهی پیدا می‌کردم.

این «باید»، همان نقطه‌ای بود که یک تصمیم ساده را به یک اقدام متفاوت تبدیل کرد.

تولد یک کلاس متفاوت

خانم نظری، تصمیم گرفت مسیر آموزش را تغییر دهد؛ اگر دانش‌آموزان نمی‌توانستند به کلاس برسند، او کلاس را به آن‌ها می‌رساند!

کلاسی که سقفش آسمان شد

او هر روز، مسیر شهر تا روستا را طی می‌کرد؛ اما این‌بار نه برای رفتن به ساختمان مدرسه، بلکه برای یافتن جایی در دل طبیعت.

او جایی را انتخاب کرد؛ سبز، آرام، دور از هیاهو... و همان‌جا، کلاس دوباره آغاز شد.

واکنش دانش‌آموزان؛ شادی در دل طبیعت

وقتی خبر به دانش‌آموزان رسید، چیزی در دلشان روشن شد. کلاس دوباره شروع شده بود؛ اما این‌بار، متفاوت‌تر از همیشه.

فاطمه، دانش‌آموز پایه چهارم، با شوق به مهر می‌گوید: خانم، من وقتی اینجا درس می‌خوانم، حس می‌کنم دنیا قشنگ‌تر است.

رضا، دانش‌آموز پایه پنجم، نگاه عمیق‌تری دارد و خطاب به معلمش می‌گوید: خانم، الان بیشتر می‌فهمم که شما چقدر برای ما زحمت می‌کشید. اینکه هر روز از شهر می‌آیید، واقعاً ارزشمند است.

و محمد، دانش‌آموز کلاس اول، که پیش از این علاقه چندانی به درس نداشت، حالا تغییر کرده است.

خانم نظری درباره او می‌گوید: محمد قبلاً خیلی بی‌حوصله بود، اما حالا با شوق می‌آید. تکالیفش را با دقت انجام می‌دهد. انگار این فضا روی روحیه‌اش تأثیر گذاشته است...

طبیعت؛ معلم دوم کلاس

یکی از مهم‌ترین تغییرات این کلاس، شیوه آموزش بود.

اینجا درس علوم را خیلی بهتر می‌توانم آموزش بدهم. وقتی درباره گیاهان صحبت می‌کنیم، بچه‌ها خودشان آن‌ها را می‌بینند، لمس می‌کنند

خانم نظری می‌گوید: اینجا درس علوم را خیلی بهتر می‌توانم آموزش بدهم. وقتی درباره گیاهان صحبت می‌کنیم، بچه‌ها خودشان آن‌ها را می‌بینند، لمس می‌کنند.

او ادامه می‌دهد: وقتی از جانوران حرف می‌زنیم، لازم نیست فقط عکس نشان بدهم. طبیعت خودش بهترین کتاب است.

در این کلاس، یادگیری دیگر محدود به کلمات نیست؛ به تجربه تبدیل شده است.

مسیری که با عشق طی می‌شود

راهی که خانم نظری هر روز طی می‌کند، آسان نیست. اما چیزی هست که این مسیر را برایش قابل تحمل می‌کند: وقتی می‌دانم بچه‌ها منتظر من هستند، همه خستگی‌ها از بین می‌رود.

او با لبخند می‌گوید: حضور من برای آن‌ها فقط درس نیست. انگار یک ارتباط عاطفی هم شکل گرفته است.

کلاس به وسعت آسمان

در این کلاس، دیگر خبری از دیوارهای محدودکننده نیست. سقف، آسمان است...کف، سبزه‌زار.... و دیوارها، کوه‌های بلند لرستان.

اما مهم‌تر از همه، محتوایی است که در این فضا جریان دارد: امید...

کلاسی که سقفش آسمان شد

آنچه در این روستا اتفاق افتاده، فقط یک اقدام آموزشی نیست. یک «روایت» است؛ روایتی از مسئولیت‌پذیری، از ایثار، از درک عمیق یک معلم نسبت به نقش خود.

خانم نظری، در پایان صحبت‌هایش می‌گوید: من فقط وظیفه‌ام را انجام دادم. نمی‌توانستم اجازه بدهم بچه‌ها از درس عقب بمانند.

اما آنچه او «وظیفه» می‌نامد، در واقع چیزی فراتر از آن است.

جایی که امید ادامه دارد

این کلاس، شاید امکانات زیادی نداشته باشد؛ اما چیزی دارد که در بسیاری از کلاس‌های دیگر کمتر دیده می‌شود: روح.

روحی که از مهر یک معلم شکل گرفته، و در دل کودکان، ریشه دوانده است.

در روزهایی که بسیاری از درها بسته شد، این کلاس، راهی دیگر باز کرد؛ راهی که نشان می‌دهد: اگر اراده باشد، آموزش هیچ‌وقت متوقف نمی‌شود.

و شاید، زیباترین تعریف برای این روایت، همان باشد که در دلش جریان دارد: کلاسی به وسعت آسمان!

کد مطلب 6812829

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha