یادداشت مهمان- اسما غفاری، نویسنده: شصت و سومین شب مقاومت است و ساعت از دو گذشته. نصف سبزیها را پاک کردهام. نصفش مانده. تیره کمرم زق زق میکند. آبگوشت بار گذاشتهام برای فردا ناهار. قرار شده دست بچهها را بگیریم ببریمشان توی آن فضای سبز بالای کوه، تلافی این همه خانهنشینی را در بیاورند.
او میگوید آبگوشت را که نمیشود توی دشت پهنش کرد.
میگویم چرا نشود؟
میگوید کثیفکاریش زیاد است. کاسه ببر کوزه بیار.
میگویم کاسه یکبار مصرف میآورم. بعد یاد حرف مریم میافتم. آن شب که میخواست احساساتم را قلقلک بدهد گفت: هزینه صرفهجویی در ظرفهای یکبار مصرف صرف ساخت سلاح میشود. حتی نپرسیدم روی چه حساب؟ حتی نگفتم از کجا میدانی؟ تندی حرفش را قبول کردم و از آن لحظه به بعد همهش چشمم دنبال کم کردن زنجیره ظرفهای یکبار مصرف است...
خودم پریدم وسط حرف خودم و گفتم : اصلا آبگوشت توی کاسه چینی یک مزه دیگر میدهد. نه؟
حرفم را تایید میکند. میگوید پس خودم میآورم . قیافه آقاجان میآید جلوی چشمم و صداش میپیچد توی گوشم که: الاکرام بالاتمام آقا!
میگویم : نه. تو فقط چایش را دم کن . از آن چاییهای مخصوص خودت. همانها که امضا دارد.
سبزیها را میشورم. از عطرش کیفور میشوم. با خودم میگویم: اگر خدا میدانست یک نفر در قرن ۱۴ خورشیدی قرار است این طوری با سبزی عشق بازی کند، حتما یک فکری برای حرام کردنش میکرد. حتما یک دلیلی براش پیدا میکرد. خندهام میگیرد. دستم زیر سردی آب سر شده. دارم با نوک چاقو پیازچهها را فر میدهم که یک پیام میرسد. پشتبندش یکی دیگر. دستم را خشک میکنم و بیخیال حظی که داشتم از شستن سبزی میبردم، مینشینم پای پیام.
هر خطش عجیبتر از خط قبل میشود. یک لیوان آب میریزم میایستم کنار پنجره. هوای دلربای نیمه اردیبهشت هم زورش به تنگی نفسم نمیرسد. پلکهایم را فشار میدهم روی هم. تکههای یک پازل نیمهکاره را خدا برایم میچیند کنار هم. کمی عقب میروم و از دور به تابلوی ترسناکی که پیش چشمم ساخته میشود نگاه میکنم. همه تکهها درست افتاده روی جای خودش. زیر غذا را کم میکنم. انگار صدای غلغلش روی اعصابم رژه برود. اعصاب آدم که به هم بریزد حساس میشود. به صداها، به عطرها، به خاطرهها. به همهچیز. سر میچرخانم سمت بچهها. همهشان خوابند. صدای اذان میپیچد توی شهر: الله اکبر...
انگار گرفتگی رگ گردنم را باز کرده باشند. نفس عمیق میکشم . هوای نیمه اردیبهشت نفوذ میکند توی ریههام. عکس مات و بیرمقی از خودم افتاده توی شیشه! با خودم دست به یقه میشوم که: این تویی؟ چرا اینهمه ریختی به هم؟ خندهام میگیرد. آدم حق دارد بار اول هر اتفاقی شوک شود. اما بار دوم نه! لا اقل آن قدر، نه! وقتی یکی افتاد روی دور نامردی، یا دور دروغ، یا هر چیز دیگری، حق نداری تا تهش هر بار منهدم شوی! باید خودت را جمع و جور کنی. مثل حمله اسراییل. مثل حمله آمریکا!
آن سحر بیست و سوم خرداد، ما حق داشتیم قد دو دنیا غافلگیر شویم. جنگ همیشه فاصلهاش را با ما حفظ کرده بود. شاید هم ما فاصلهاش را خوب یادش داده بودیم. ولی این رو دادنهای بیخود، کار خودش را کرد. دشمن فکر کرد اجازه دارد با ما شوخی دستی بکند. اصلا هیچکس را ندیدهام تا دست رفاقت نیانداختی گردنش به خودش اجازه بدهد توی جمع برایت جفت پا بگیرد که بیفتی، که بخندد، که ثابت کند خیلی باهم رلهاید!
دوباره زل میزنم به عکسم روی شیشه. انگار صورتک غمزده روی صورتم افتاده باشد. برش میدارم و به برق توی چشمهام خیره میمانم. دارم شبیه خودم میشوم. همان که یک گوشش در بود یک گوشش دروازه. برای آن بیچاره دعا میکنم. برای آن بیچارهترهایی که پای حرفش نشسته بودند هم. اما به خودم اجازه نمیدهم چیزی بگویم. لبخند میزنم و عبور میکنم. چیزی که گذشته ارزش شخم زدن ندارد.
آب سبزیها رفته به خورد پارچه. روی کاغذ کنار کارهای کرده تیک میزنم. ساعت پنج صبح است. سه ساعت و چهل دقیقه وقت دارم که بخوابم. فردا باید اتفاق خوبی بیفتد. خدا این طوری است. یک چیزی را نشانت میدهد. از فهمیدنش غصه مینشیند توی دلت. فرداش، یک نور قوی میاندازد روی زندگیات. دو تا بال هم میدهد بهت. میگوید حالا پر، باز کن و پرواز کن.


نظر شما