خبرگزاری مهر - مجله مهر: شوهر کتابنخوان، عین مصیبت بود. این را دیر فهمیدم؛ یک سالی که از ازدواجمان گذشت، با خودم گفتم: «ای دل غافل، چرا هیچوقت ازش نپرسیدم شما کتاب میخونید یا نه؟» و خب سرنوشت ما به هم گره خورده بود. من با کتابها زنده بودم؛ وقت شادی یا غم به کتاب پناه میبردم. همسرم مشکلی با غرق شدنم در کتابها نداشت، اما علاقهای هم به مطالعه نشان نمیداد و اغلب میگفت: «فرصتش رو ندارم.» وقتی تصمیم گرفتیم خانوادهمان سه نفره شود، کک افتاد به جانم که: «فردا روز چطوری میخوای بچهت رو کتابخون کنی؟ اصلاً اگه هیچوقت توی دست باباش کتاب نبینه، علاقه پیدا میکنه به مطالعه؟» از آنجایی که نیاز، مادر خلاقیتهاست، موتور ذهنم را روشن کردم تا راهی بیابم و قبل از آمدن بچه، شوهرم را معتاد کتاب کنم.
کتابخوانترین فردی که در اطرافم میشناختم، رهبر بود. با خودم گفتم: «آقا با این همه مسئولیت وقت دارن کتاب بخونن، شوهر مهندس من وقت نداره؟!» با یک جستوجوی کوچک، لیست پر و پیمانی از بیانات رهبری پیدا کردم در مورد کتابخوانی. ایدهها کاربردی بود؛ در وقتهای ضایعشده کتاب بخوانید، در اتوبوس و تاکسی کتاب بخوانید، بهجای تماشای آگهی بازرگانی کتاب بخوانید! برای همین عزمم را جزم کردم تا این میانبرها را به زندگیمان بیاورم.
روز مرد که از راه رسید، در کنار پیراهن چهارخانه، یک کتاب جیبی هم برای همسرم هدیه خریدم. کاغذش سبک بود و داستانش جالب؛ آنقدر جالب که میدانستم کافیست همسرم صفحهی اولش را بخواند. صبح که خواست از در خانه بیرون برود، کتاب را گذاشتم توی کیفش، لبخند مهربانی زدم و گفتم: «همیشه میگی توی مترو حوصلهت سر میره. امتحانش کن!» چشمکی هم چاشنی ماجرا کردم.
عصر که برگشت، ده صفحه خوانده بود. ده صفحه برای من عدد بزرگی به حساب نمیآمد، ولی برای او قدم بزرگی بود. آن شب به رسم همیشه کتابم را دست گرفتم و توی تخت دراز کشیدم. همسرم با گوشیاش مشغول بود. چند دقیقه گذشت؛ دلم میخواست خودجوش کتابش را بردارد و بخواند تا خانوادهمان شبیه خانوادهی آقا باشد، شبیه رسم شبانه آقا که گفته بود: «در منزل خود من، همهی افراد، بدون استثناء، هرشب در حال مطالعه خوابشان میبرد.»
اما خبری نشد. نشانگر را گذاشتم لای صفحهی کتاب و پرسیدم: «به نظرت ته داستانی که داری میخونی چی میشه؟» نگاهم کرد و چند تا حدس مختلف زد. من که کتاب را خوانده بودم، ابرو بالا انداختم: «نه!»
- پس چی میشه؟
-باید خودت بخونی.
کتاب را برداشت و شروع کرد به خواندن.
بعد از آن شب، با روشهای مختلفی سعی کردم مطالعه جزوی از سبک زندگی همسرم باشد. با اخم و اصرار؟! نه؛ با محبت. محبتی که آقا عقیده داشت مایهی اصلی زندگی شیرین خانوادگیست. بعد از چند وقت، ملاطِ مهر و صبوری جواب داد. او خورهی کتاب نشد، اما توانست مدال بابای کتابخوان را به گردن بیندازد. این را وقتی فهمیدم که پسر نوپایمان، کتاب پارچهای خود را دست گرفت، روی تخت دراز کشید، پاهایش را روی هم انداخت و گفت: «شبیه بابا!»


نظر شما