۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ۶:۰۶

جاودانه‌ها/۱۲

روایتی از رتبه اول کنکور که جای دانشگاه، جبهه را انتخاب کرد

روایتی از رتبه اول کنکور که جای دانشگاه، جبهه را انتخاب کرد

‌احمدرضا احدی رتبه اول کنکور تجربی بود؛ مسیری که می‌توانست سال‌ها ادامه داشته باشد. اما قصه او جای دیگری رقم خورد؛ جایی میان کلاس‌های دانشگاه، خاک جبهه و شهادت.

خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ رویا سادات هاشمی: امروز، برای هزاران جوان، یک برگه چندصفحه‌ای از تست و آزمون می‌تواند مسیر سال‌های آینده را برایشان عوض کند؛ چند ساعت نشستن پشت یک میز، پاسخ دادن به سؤال‌هایی که ماه‌ها برایشان درس خوانده‌اند و بعد، چشم دوختن به رتبه‌ای که قرار است بخشی از آینده‌شان را رقم بزند. کنکور برای خیلی‌ها نقطه‌ای است میان آنچه تا امروز بوده‌اند و آنچه قرار است بشوند. اما درست در چنین روزی، می‌شود سراغ جوانی رفت که یک روز خودش از همین مسیر عبور کرد؛ نه فقط با یک نتیجه خوب، که با ایستادن در صدر یعنی دقیقا کسب رتبه اول کنکور تجربی. گفتیم رتبه ۱ کنکور؟ وقتی این عنوان به گوشمان می‌خورد احتمالا تصویری که توی ذهن بیشترمان نقش می‌بندد تصویری جوانی است با روپوش سفید و گوشی پزشکی یا نخبه‌ای که بار سفر بسته و به امید آینده‌ای بهتر راهی خارج از کشور شده؛ اما میان همه این تصویرها امروز سراغ رتبه یک کنکوری رفته‌ایم که بعد از سی‌واندی سال جای همه این‌ها به قاب عکسی تبدیل شده که با چشم‌های روشن و امیدوارش بالای مزارش جا خوش کرده و آدمهایی که از کنارش رد می‌شوند با افتخار صدایش می‌زنند شهید! «احمدرضا احدی» رتبه اول کنکور تجربی است؛ جوانی احتمالا پر از انگیزه و شور برای ساخت یک آینده روشن که از یک جایی به بعد جنگ تمام معادلاتش را عوض کرده، انقدر که ترجیح داده تا به جای حفظ آینده خودش این بار حال سرزمینش را دریابد؛ برای همین هم جای قلم و خودکار اسلحه به دست گرفته تا به جای پشت نیمکت، پشت خاکریز باشد و بجنگد؛ آن هم به امید روزی که جوانان این سرزمین در آرامش و به‌دور از جنگ فردایی بهتر بسازند. به همین خاطر درست در روزی که جوان‌های دیگر برای ساختن آینده‌شان رقابت می‌کنند. سراغ قصه احمدرضا احدی رفتیم؛ قصه پسری که به یکی از بزرگ‌ترین رؤیاهای هم‌نسل‌هایش رسید، اما در میانه راه، رؤیای بزرگ‌تری برای خودش پیدا کرد. رویای شهادت در راه دفاع از وطن!

شهیدی که در سنگرها برای کنکور می‌خواند

احمدرضا احدی آبان ۱۳۴۵ در اهواز به دنیا آمد. با شروع جنگ، خانواده‌اش مثل بسیاری از خانواده‌های آن روزگار مهاجرت کردند. آنها به ملایر رفته بودند. احمدرضا در دبیرستان رشته علوم تجربی را ادامه داد و سال ۱۳۶۳ دیپلم گرفت. یک سال بعد، در کنکور سراسری تجربی رتبه اول شد و در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرفته شد. اما جبهه از زندگی‌اش جدا نبود. نخستین بار سال ۱۳۶۱، وقتی هنوز دانش‌آموز بود، راهی جبهه شد و در عملیات رمضان شرکت کرد و همان‌جا هم مجروح شد. مادر این شهید در این باره گفته: «احمدرضا از سال اول دبیرستان به جبهه رفت، ولی با این وجود باز هم درسش از هم کلاسی‌هایش که همیشه مدرسه می‌رفتند بهتر بود. در سال‌های جنگ دو تا سه ماه مدرسه می‌رفت و بقیه سال را در جبهه‌ها بود. کتاب‌هایش همیشه داخل کوله‌اش در سنگرها و جبهه‌های جنوب و غرب کشور بود. برای کنکور هم از جبهه آمد، آزمون داد و مجدد به جبهه برگشت.»

روایتی از رتبه اول کنکور که جای دانشگاه، جبهه را انتخاب کرد

واکنش متفاوت احمدرضا به رتبه اول شدن در کنکور

احتمالا همه ما وقتی بفهمیم که نفر اول کنکور سراسری آن هم در رشته تجربی شده‌ایم بال در خواهیم آورد و سر از پا نخواهیم شناخت اما مادر احمدرضا درباره واکنش فرزند دلبندش به این اتفاق روایت متفاوت‌تری داشت، «من و پدرش از خبر رتبه یک شدن احمدرضا خوشحال شدیم و با ذوق زدگی گفتیم رتبه اول؟ پس چرا خوشحال نیستی؟ که فرزندم گفت: اتفاق خاصی نیفتاده است که بخواهم خوشحال شوم. در همان حال که روی پله‌های خانه نشسته بود آستین‌ها را بالا زد وضو گرفت و رفت مسجد. پدرش گفت این بچه انگار نه انگار که رتبه یک پزشکی قبول شده. او تعریف می‌کند «وقتی نتیجه‌های کنکور هم اعلام شد باز هم پسرم خبر نداشت. بعد از آن یکی از دوستان هم رزمش از شمال به منزل همسایه زنگ زد و گفت که احمدرضا رتبه خیلی خوبی در کنکور کسب کرده ای، احمدرضا رفت و بعد از چند دقیقه برگشت از او پرسیدیم احمدرضا که بود؟! گفت: یکی از دوستانم بود. پرسیدم: چکار داشت؟! گفت: هیچی، خبر قبول شدنم را در کنکور داد. می‌گوید رتبه اول کنکور را کسب کرده ای.»

به او می‌گفتند تو وزیر بهداشت آینده این مملکت هستی!

جایی برادر شهید احدی درباره روحیه احمدرضا می‌گوید:«به احمدرضا گفته بودند تو در آینده وزیر بهداشت این مملکت می‌شوی، چرا به عملیات آمدی؟ او گفت امام گفته‌اند جنگ در راس همه امور است.» اما یکی دیگر از نکته‌های جالب توجه درباره او متن متفاوت دلنوشته‌ای است که از این شهید نخبه به جا مانده او در برشی از آن درباره علت آمدنش به جبهه می‌گوید: «چه کسی می داند جنگ چیست؟ چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟....‌چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟...جوانم چه می‌کند؟ دخترم چه شد؟ به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟.... چگونه می‌توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم... چگونه می‌توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟ کدام مسئله را حل می‌کنی؟ برای کدام امتحان درس می‌خوانی؟ به چه امید نفس می‌کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می‌کنی؟ از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت در کیفت می‌گذارد؟ کدام اضطراب جانت را می‌خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟ صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن..» و سرانجام شب دوازدهم بهمن ۱۳۶۵، احمدرضا احدی به شهادت رسید. پیکرش پانزده روز مهمان آفتاب ماند و بعد به ملایر بازگشت؛ شهری که سال‌های نوجوانی‌اش را در آن گذرانده بود و او را در آرامگاه عاشورای ملایر به خاک سپردند.

کد مطلب 6921596

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • عاطی IR ۰۷:۵۸ - ۱۴۰۵/۰۵/۲۹
      0 0
      درود به شرف و غیرتت دکتر جان ،،ما رو هم شفاعت کنین
    • علیرضا IR ۱۰:۰۷ - ۱۴۰۵/۰۵/۲۹
      0 0
      شهادت برازنده ی شماست دست ما رو هم بگیرین ای شاهدین الهی