۲۷ شهریور ۱۴۰۵، ۱۰:۰۰

«علیه اشباح»؛ روایت شصت شب زندگی زیر آسمان بیروت

«علیه اشباح»؛ روایت شصت شب زندگی زیر آسمان بیروت

سمنان- روایت «محسن حسن‌زاده» از بیروت، علاوه بر بازخوانی جنگ و مقاومت، نقدی صریح بر رسانه‌هایی است که گاهی آوار و انفجار را می‌بینند اما انسان را فراموش می‌کنند.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها- حسن عرفانیان: کتاب «علیه اشباح» ترکش سوزانی بود بر فتح‌نامه‌های اتوکشیده؛ تصویری از بیروت، شبیه صنوبرهای کهنسالش، سوخته زیر باران آتش، اما ریشه‌دار در خاک.

محسن حسن‌زاده از جوانان هنرمند و نویسنده استان سمنان در روزهای پس از شهادت سید حسن نصرالله، وقتی سوگ هنوز تازه بود، به ضاحیه رفت. لابه‌لای کلماتش رد ناگفته‌ها زنده بود؛ سایه شوم نفوذ، لکنت رسانه‌ای ما و چریک‌هایی که رزم شبح‌وارشان کابوس رژیم شده بود.

این گفتگو، گپی بی‌تعارف با جوانی است که شصت شب زیر آسمان بیروت، در هیاهوی پهپادها نفس کشید. بی‌مقدمه رفتیم سراغ شبی که پرواز تهران لغو شد و درست در تب‌وتاب عملیات «وعده صادق ۲»، زمینی از جاده دمشق به بیروت زدند.

«علیه اشباح»؛ روایت شصت شب زندگی زیر آسمان بیروت

روایت ابهام و اضطراب

پرسیدم نخستین تصویرش در ورودی شهر چه بود؟ گفت تا دمشق همه‌چیز در ابهام و اضطراب می‌گذشت؛ اضطراب اینکه نگذارند پایمان به بیروت برسد. اما در پیچ‌وخم جاده منتهی به مرز، وقتی خبر انجام عملیات «وعده صادق ۲» رسید و در آسمان آتش‌بازی دیدیم، آن اضطراب جایش را به غلیان غرور داد.

«راننده سوری از خوشحالی روی پا بند نبود و اغلب مسافرها برای به هدف نشستن آن موشک‌ها دعا می‌کردند. آن شب با اصابت موشک‌ها، هیمنه اسرائیل فروریخت و دل‌ها از اینکه ایران، اگر بخواهد می‌تواند پاسخ کوبنده بدهد، قرص شد.»

نویسنده می‌گفت می‌خواسته به‌خاطر تفاوت واقعیت‌های بیروت پس از ترور سید با آنچه در کتاب‌ها خوانده و در رسانه‌ها دیده و شنیده، نام کتاب را «بیروط» بگذارد.

سردرگمی روزهای نخست در پیدا کردن جا و ماشین را پیش کشیدم؛ شوک ترورها بود یا رخوت تشکیلات؟ بی‌معطلی گفت ماجرا نسبتی با رخوت نداشت. حزب‌الله ضربه کمرشکنی خورده بود: یکی دو رده از کادر فرماندهی شهید شده بودند و لایه‌های بعدی برای بقای تشکیلات باید از خود محافظت می‌کردند. به این‌ها ضربه مهیب شهادت سید را هم اضافه کنید، طبیعی بود سیستم چند روزی با اختلال مواجه شود، اما با عزم نیروها، کار به نظم پیشین برگشت.

داستان عجیب لبنان

خواستم از تصویرهایی بگوید که همان روزهای اول پیش چشمش فروریخت. نگاهی به چای سردشده‌اش انداخت و گفت: دوستی لبنانی، درباره لبنان تعبیر جالبی داشت؛ می‌گفت اگر دو هفته در لبنان بمانی، فکر می‌کنی کارشناسی، اما بعد از دو ماه می‌فهمی چقدر از اوضاع این کشور بی‌خبری.

در تهران فکر می‌کردند با نفوذ و شهادت فرماندهان، کار حزب‌الله تمام است، اما از نزدیک دیدم اراده مقاومت فرونریخته و این تلقی شکنندگی، خطای تحلیل‌گران پشت‌میزنشین بود.

از برخی نسخه‌پیچی‌های خام هم گله داشت: ما گاهی به خطا با عینک تهران برای بیروت نسخه می‌پیچیم. کارشناسی تجویز می‌کرد که در بیروت، برای رتق‌وفتق امور آوارگان، موکب‌هایی مثل موکب‌های اربعین راه بیندازیم، بی‌خبر از اینکه غرور انسان لبنانی حتی در آوارگی هم به این سازوکار تن نمی‌دهد.

او از تغییرات عواطف در لبنان پساپیجر می‌گفت: فاجعه پیجرها صحنه‌های نابی آفرید؛ جایی که طوایف غیرشیعه و حتی مخالفان سیاسی برای مجروحان، صف اهدای خون بستند و شهادت سیدحسن، شکاف‌های کهنه را کم‌رنگ کرد.

سنگینی فضا، پای واژه شوم «جاسوس» را پیش کشید؛ اینکه بیروت بعد از کابوس پیجرها چطور با وحشت رخنه کنار آمد؟

لحنش تلخ شد؛ گفت ساختار فرقه‌ای لبنان بستری آماده برای دشمن بوده است: گرچه بعد از پیجرها بعضی از مخالفان سیاسی هم همدل شدند، اما شبکه نفوذ کار خودش را می‌کرد. مزدوران بلافاصله بعد از هر انفجار می‌رسیدند؛ هم برای تثبیت صحت استهداف و هم محض گرا دادن برای درهم‌کوبیدن نقطه‌های بعدی.

از کینه‌های ریشه‌دار لبنان و حضور برخی پناهندگان سوری با گرایش‌های سلفی گفت و با حسرت تمام کرد که جاسوسی، زخم باز و کهنه لبنان است.

بیداری شجاعانه

وسط این حرف‌ها، روایتی از جوان‌هایی داشت که شتابان بالای تلی از آوار، پرچم سرخ می‌کاشتند؛ تصویری که یاد بیرق‌های خونین خاکریزهای خودمان را زنده می‌کرد.

از راز این پرچم‌ها پرسیدم، گفت: بچه‌های حزب‌الله کربلا را فقط زیارت نمی‌کنند، آن را زندگی می‌کنند، برافراشتن آن علم‌ها وسط ویرانی‌ها، یعنی فریاد اینکه هویت ما زیر آوار دفن نمی‌شود.

این صحنه را تجسم زنده «ما رایت الا جمیلا» خواند، پیامی روشن برای لنز دوربین‌های جهان که «ما هنوز همان کوه استواریم».

«علیه اشباح»؛ روایت شصت شب زندگی زیر آسمان بیروت

داستان باور و ایمان

در پیشگفتار، مرگ را قلم‌مویی دانسته بود که بوم زندگی را رنگ می‌زند. پرسیدم هم‌نشینی مداوم با سایه مرگ چطور آدم‌ها را زلال می‌کرد؟

باور داشت ایستادن در خط آتش، وقتی با عقیده می‌آمیزد، نقاب‌ها را از چهره آدمی‌زاد برمی‌اندازد؛ آنجا مجالی برای دروغ گفتن به خودت نداری، «مردم ضاحیه زندگی را زیر سایه خطر تعطیل نکردند؛ سال‌ها زیستن میان بحران، مرگ را به ذهنشان نزدیک کرده بود. در دل آتش، عیار اصیل آدم‌ها عیان می‌شد، درست شبیه روزهای جنگ خودمان.»

مسیر گفتگو به جنوب و راز نام کتاب کشید؛ جایی که دشمن در جنگ سی‌وسه‌روزه مدعی شد که گویی با «اشباح» می‌جنگد. اما این چریک‌های خط اول آتش واقعاً چه شکلی بودند؟

به همان تعبیر اسرائیلی‌ها برگشت: «اشباح».

بچه‌ها چنان با سنگ و صخره‌های جنوب یکی شده بودند که زیر چشم تیزبین پیشرفته‌ترین پهپادها هم دیده نمی‌شدند و نیروها هنوز در رزم، تا حدی تابع شیوه حاج عماد مغنیه بودند؛ نام کتاب هم از دل همین حضور نامحسوس اما ضربه‌زننده متولد شد.

خون در برابر تکنولوژی

حرف رسید به رزمنده‌ای که چهل روز آفتاب ندیده بود و بعد از شهادت سید می‌گفت: برای چه برگردم؟

سراغ ریشه این تاب‌آوری رفتم. سکوت سنگینی کرد، طوری که خواستم حرف را عوض کنم؛ بعد شمرده گفت: فقط عقیده.

هیچ دو دو تا چهار تا و منطق نظامی این پایداری را نمی‌فهمد؛ دست بچه‌ها خالی بود، اما خون در برابر تمام تکنولوژی دنیا سینه سپر کرد.

توی دلم رفتم پی رزمنده‌های خودمان؛ آنجا که باور آدم‌ها، حساب و کتاب قدرت فولاد و باروت را بر هم می‌زد.

طعنه‌اش به دوربین‌هایی را پیش کشیدم که در آوارها زمین‌گیر شدند. بی‌تعارف مچ خودش را هم گرفت و گفت اوایل با حرص دنبال انفجارها می‌دوید، اما زود فهمید آدم‌ها اصل ماجرا هستند: رسانه‌های ما در انسان‌شناسی عقب‌اند؛ برای بعضی‌ها خرابه‌های ضاحیه فقط یک دکور شیک بود برای تولید محتوا و خودنمایی! وقتی به روان انسان بحران‌زده نگاه نکنی، لنز دوربین به‌جای کمک به فهمیدن روح پایداری، روی تیرآهن‌های کج و خاکسترها قفل می‌کند.

دست گذاشتم روی زخم غفلت از نهضت ترجمه که در کتاب بحثش را باز کرده بود. تلخ خندید و گفت این بار سنگین روی دوش مدیران فرهنگی است: ما ارتباط با جبهه مقاومت را فقط در نظامی‌گری خلاصه کردیم و رشته‌های ارتباطات درست فرهنگی را چیدیم. بعد از سقوط دمشق تازه دستپاچه شدیم که چقدر بی‌توشه‌ایم. حالا هم یمن بی‌تردید تشنه شنیدن و خواندن از ماست. ترجمه کتاب‌ها کم‌خرج‌ترین کار ممکن بود، چون محصول حاضر و آماده داشتیم، اما همین حرکت ساده را هم آن‌طور که باید پیش نبردیم.

لب مرز آتش‌بس

کتاب لب مرز آتش‌بس تمام می‌شود؛ می‌خواستم بدانم هنگام برگشت، طعم فتح را چشیده بود یا دلهره فردا را با خود آورده بود؟

گفت: بوی ظفر نمی‌آمد؛ نشانه‌ها می‌گفت این آتش‌بس دوامی ندارد.

بعد با حسرت از لحظه وداع گفت: تلخ‌ترین تاوان بازگشت نابهنگامم، جا ماندن از صحنه‌های بازگشت آوارگان بود. باید می‌ماندم و آن لحظات تاریخی را ثبت می‌کردم. نجف کمی آرامم کرد، اما حسرت آن غفلت بر دلم ماند.

راز ایستادگی مردم ضاحیه پس از شهادت سیدحسن را در عبور از شخص‌محوری خلاصه کرد: مردم فهمیدند خدای سید هنوز زنده است؛ همین باور نگذاشت بازی را ببازند.

اگر مخاطب بفهمد ایستادگی بی‌تاوان نیست، کارت به مقصد رسیده؟ سر تکان داد و گفت: این گوشه‌ای از ماجراست، اما اصل حرف چیز دیگری است: دوست دارم وقتی کتاب بسته می‌شود، خواننده به شناخت «انسان حزب‌الله» نزدیک شده باشد؛ اینکه مختصات زیست یک آدم انقلابی را با گوشت و پوست لمس کند. اگر همین اتفاق بیفتد، خوشحالم.

آخر سر گفتم اگر دوباره گذارت به ضاحیه بیفتد، دلتنگ چه چیزی می‌شوی؛ چریک‌های جنوب یا بخشی از خودت که در آن سفر جا ماند؟

نگاهش را به پنجره دوخت و لبخند کم‌رنگی زد: دلتنگ بچه‌های جنوب؛ انسان‌هایی که از همان لحظه دیدنشان هوایی‌شان می‌شدی، چون می‌دانستی پایشان بند این خاک نیست.

گفتگو تمام شد، اما حرف‌های زیادی توی ذهنم سنگینی می‌کرد.

آوینی می‌گفت حقیقت جنگ در شمارش تیر و ترکش و تلفات نیست، در باطن انسان‌هایی است که مرگ را به زانو درآورده‌اند. «علیه اشباح» هم سراغ همین باطن رفت و پای شرافت خفته در ویرانه‌ها نشست.

وقت خداحافظی، یاد صنوبرهای بیروت افتادم؛ درخت‌هایی که بعد از اندوه سنگین سید و ویرانی ضاحیه، شاخه‌هایشان شکست، اما هرگز قامت خم نکردند.

کد مطلب 6950378

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha