تا اوایل سده 20 پارادایم جبر محیط طبیعی بر اندیشه جغرافیدانان غلبه داشت. در همین چارچوب نیز آنان می کوشیدند تا با درک روابط متقابل انسان و محیط طبیعی به تغییرات و تفاوتهای فضایی فرهنگها پی ببرند. اما به موازات پیشرفتهای علمی، فنی و فرهنگی جوامع انسانی در اوایل سده بیستم به نقش انسان در مطالعات جغرافیایی اهمیت بیشتری داده شد.
بدین ترتیب برخی جغرافیدانان با رویکردی فرهنگی به انتقاد از پارادایم اکولوژیکی حاکم یعنی جبر محیط طبیعی پرداخته و به «انسانها به عنوان بازیگران هوشمند و توانایی نگریستند که در زندگی اجتماعی تولید فضا و مکان را بر عهده دارند و با تفکرات سیاسی و اجتماعی شان در برابر محیط ظاهر می شوند».
چنین مطالعاتی نخست شکل بومشناسی انسانی به خود گرفت که بعدها در جامعه شناسی و مکتب معروف شیکاگو نیز گسترش یافت. بوم شناسی انسانی بیشتر به مطالعه انسان به عنوان ابزار ایجاد تغییر و دخل و تصرف در محیط گرایش داشت.
تداوم این مباحث متضمن مفهومی تازه تر و دقیق تر بنام بومشناسی فرهنگی بود که به کنش متقابل میان محیط طبیعی و انسان به عنوان یک جاندار دارای فرهنگ می پردازد. به عبارت بهتر بومشناسی فرهنگی به عنوان علم مطالعه تاثیرات محیط بر فرهنگ و اثر انسان از طریق فرهنگ بر اکوسیستم تلقی می شود که به نظر برخی جغرافی دانان نقطه کانونی دانش جغرافیا و عرصه همکاری و تقابل جغرافیای طبیعی و انسانی است.
در همین ارتباط کریک معتقد است: فرهنگ را مجموعه ای از باورها یا ارزش ها تشکیل می دهد که به شیوه زندگی مردم مفهوم بخشیده و اشیاء یا اشکالی نمادینی می آفریند.
بنابراین اصطلاح جغرافیای فرهنگی بیش از آنکه به محیط زیست انسان معطوف باشد، تکیه بر فرهنگ انسان دارد.
جالب اینکه بحث جغرافیای فرهنگی نخست توسط پیروان مکتب جبر محیطی عنوان شد و جغرافیدانان کلاسیکی همچون الن سمپل با پرداختن به ارزشها و نهادهای انسانی آنها را یکسره ساخته و پرداخته شرایط طبیعی می دانستند. اما مکاتب بعدی جغرافیایی همچون مکتب امکان گرایی و ادراک محیطی، به نقش انسان اهمیت بیشتری دادند و بدین ترتیب باب توجه و تاکید بر ویژگی های فرهنگی جوامع انسانی را در علت یابی تفاوت های فضایی و مکانی الگوهای فرهنگی گشودند.
مثلا امکان گرایان معتقد بودند که محیط طبیعی راه های متعددی برای گسترش فرهنگ ها در اختیار می گذارد. چگونگی استفاده انسان از محیط و نحوه استقرار وی بستگی به انتخاب او از میان امکانات محیط طبیعی دارد و انتخاب انسان توسط میراث فرهنگی او هدایت می شود. این نگرش بخوبی در مفهوم سازش فرهنگی نمود پیدا می کند که به معنی سازش غیر ژنتیکی و دراز مدت انسان ها از طریق فرهنگ با محیط طبیعی و تاثیرات آن است.
این تطابق و سازش از فرهنگی به فرهنگ دیگر متفاوت است و نمایانگر اهمیت فرهنگ در پیدایش الگوهای فضایی است. ادراک گرایان نیز معتقدند که نوع انتخاب انسان در محیط بیش از آنکه به خصایص واقعی و فیزیکی محیط طبیعی وابسته باشد به نحوه ادراک و نگرش وی از محیط بستگی دارد و ادراک به نوبه خود از آموزش های فرهنگی مایه می گیرد و رنگ می پذیرد.
ادراک گرایان بر این باورند که انسانها نمی توانند محیط شان را دقیقا آنطور که هست ادراک کنند. از اینرو تصمیم های آنها دقیقا براساس واقعیت های محیطی اتخاذ می شود. برای درک چرایی استقرار گروه های فرهنگی در محیط طبیعی شان، جغرافیدانان باید نه تنها از خصایص محیط مربوطه آگاه باشند، بلکه بایستی با نحوه نگرش و ادراک واجدین فرهنگ نسبت به محیط طبیعی نیز اطلاع داشته باشند.
در همین ارتباط دیوید هاروی از تخیلات جغرافیایی افراد و گروهها دربرابر تخیلات جامعه شناختی شان بحث می کند و با استناد به نظر کاسیرر فیلسوف معاصر، بین سه سطح از تجربیات فضایی فرد تمایز قائل می شود: نخست فضای ارگانیک که از طریق وراثت انتقال یافته و با قوانین زیستی تعیین می شود مانند رفتارهایی همچون جهت یابی، کوچ های غریزی سرزمین گرایی غریزی.
دوم، فضای ادراکی که با تمام نتایج عصبی حاصل از تجربیات حسی رابطه دارد و تلفیق این تجربیات حسی به تجربیات فضایی منجر می شود. مثلا ارئه طرحی آنی یا برداشتی نو که در حافظه شکل گرفته و به وسیله شیوه های فرهنگ آموخته شده تفکر چیزی به آن افزوده یا از آن کاسته می شود و بالاخره فضای نمادین که بوسیله تفسیر جلوه های نمادین ( همچون اشکال هندسی ) تجربه می شوند.
بنابراین، در جغرافیای فرهنگی، فرهنگ به عنوان نحوه زندگی یک گروه از انسان ها تعریف می شود. مشابهت در زبان، کلام، رفتار، ایدئولوژی، معیشت، فن آوری و نظام ارزشی، انسانها را در قالب یک فرهنگ گرد هم می آورد.
فرهنگ با نظام ارتباطی، باورهای اکتسابی، ادراکات و انگیزه هایی که در خدمت تکمیل و هدایت غرایز یا رفتارهای فطری انسان عمل می کند، مرتبط است.
ازاینرو جغرافیای فرهنگی مطالعه تغییرات فضایی گروه های فرهنگی و عملکرد فضای آنانرا پوشش می دهد و به توصیف و تجزیه تحلیل نحوه تفاوت و یکسانی در زبان، مذهب، اقتصاد، حکومت و دیگر پدیده های فرهنگی از مکانی به مکان دیگر تکیه دارد.
از اینرو جغرافیای فرهنگی نقش تاثیرگذار عناصر و زیر مجموعه های فرهنگی را در روابط مستمر انسان ها با محیط جغرافیایی شان مورد آزمون قرار می دهد و سازماندهی فضاهای جغرافیایی را با تحول فرهنگ ها در رابطه می گذارد.
از این دیدگاه، فضای جغرافیایی جلوه گاه ارزش ها، اصول و قوانین در روابط اجتماعی ویژه ای است که تاریخ بر آن ارزانی داشته و با منطق ویژه ای سازمان یافته است. از اینرو زیگفرید پاسارچ مفهوم جغرافیای فرهنگی را در تجزیه و تحلیل چشم اندازهای جغرافیایی به کاربرد . به نظر او انسان و فرهنگ انسانی است که چهره طبیعی و بکر سیاره زمین را دگرگون ساخته و به جای آن چشم اندازهای ناهماهنگی را نشانده که این تضاد از نابرابری فرهنگ ملتها و بستر فعالیت آنها ریشه می گیرد.
به هر حال رویکرد فرهنگی به جغرافیا با مکتب مورفولوژی چشم انداز فرهنگی در سالهای پس از جنگ اول جهانی در آلمان و آمریکا به اوج خود میرسد . اتو اشلوتر نخستین جغرافیدانی بود که به مطالعه و تحقیق درباره مورفولوژی تکوینی چشم اندازهای فرهنگی پرداخت و در روش شناسی اش به مشاهده میدانی برای مطالعه موقع پدیده ها، خاستگاه آنها و روابط علت و معلولی میان آنها تاکید گذارد.
درواقع مفهوم مورفولوژی چشم انداز فرهنگی، تحت تاثیر اندیشه های اشلوتر وارد ادبیات جغرافیایی شد و به وسیله کارل ساور جغرافیدان آلمانی الاصل وارد ادبیات جغرافیایی آمریکا شده و غنا و محتوای بیشتری یافت.
در فرانسه نیز ژان برون این مفهوم را وارد ادبیات جغرافیایی نمود. در این کشور جغرافیایی فرهنگی به معنای «تحلیل مناسبات متقابل میان ویژگیهای خاص گروههای قومی و یا قلمرو های تمدنی با آثار و نشانه های این گروهها یا قلمرو ها بر مناظر و یا سازماندهی فضای جغرافیایی» با توفیق بیشتر توسط جغرافیدانان متخصص در مسائل مناطق حاره دنبال شد.
بدین ترتیب تا این زمان نیز در جغرافیا فرهنگ، مفهومی گسترده تر داشته و تقریبا برابر با تمام پیشرفتها و فعالیت های فکری و مادی انسان داشت و «برای جغرافیدان فرهنگ شامل همه پیشرفتها و تکامل جوامع انسانی از نظر تکنیکی، تحقیق و مطالعه تاسیسات و سازماندهی انسانی، سیستم های اقتصادی، مساله تولید، توزیع و مصرف، بازاریابی، سازماندهی های سیاسی و عقاید و افکار مذهبی بود.
جغرافیای فرهنگی در راه تکامل و پویایی خود حول محور پنج مفهوم جغرافیایی ناحیه فرهنگی، پخش فرهنگی، بوم شناسی فرهنگی، درهم تنیدگی فرهنگی و چشم انداز فرهنگی به طرح مباحث ارزشمندی پرداخته است.


نظر شما