دکتر علی محمد صابری استاد گروه فلسفه مجتمع آموزشی تربیت دبیر پیامبر اعظم(ص) در مورد نسبت میان رشد و توسعه یافتگی علوم انسانی و توسعه یافتگی یک کشور به خبرنگار مهر گفت: تغذیه روح و جسم یک کشور از منابع علوم انسانی است. جسم، تمدن و روح، فرهنگ آن است. علوم انسانی اسمش با خودش است علومی است که با رفتارها و اندیشه ها و نیازهای انسان سرو کار دارد و روابط اجتماعی را تنظیم می کنند. علوم انسانی پاسخگوی خوبی برای نیازهای درونی و بیرونی انسان هستند، منبع خوبی برای تربیت، آموزش و تعلیم انسان ها هستند. علوم انسانی می توانند رابطه حکومت و جامعه را تنظیم بکنند. حقوق و تکالیفی که مردم در مقابل حاکم دارند و بالعکس ، وظایفی که نهادهای مدنی به عهده می گیرند و حقوقی که این نهادها دارند و همچنین اهدافی که به صورت بلند مدت بتوانند پی بگیرند تمام اینها منابع شان را در علوم انسانی می یابیم.
وی افزود: مهمتر از همه مغز انسان است که نیاز به رشد دارد و مهمترین غذا برای مغز انسان تفکر است تفکر هم منابعی دارد. انسان می تواند در آیات الهی و خلقت تفکر کند و آنها را تفسیر روانشناسانه، فنی و کلامی و عرفانی (البته عرفان نظری) بکند برای این کار به سراغ علوم انسانی می رود. منطق وقتی تفکر را تعریف می کند می گوید حرکت ذهن از مبادی به سوی مراد و کنار هم چیدن معلومات برای کشف مجهول است. منطق یکی از شاخه های علوم انسانی است. اصلاً در گذشته فلسفه و منطق مادر علوم بودند. اما الان هم جزوی از علوم انسانی هستند. یعنی به یک معنا انسان را این علوم انسانی هستند که تفسیر می کنند بر اساس هم حوائج بیرونی و هم حوائج درونی هم نگاه انفسی به خودش و هستی را تفسیر می کند. یعنی این سه موضوع اگر تفسیر بشود به یک رشد و آگاهی برسیم قطعاً یکی از منابعی که نیاز داریم علوم انسانی است برای همین است که علوم انسانی اهمیت زیادی دارند.
صابری در مورد اینکه آیا می توان گفت کشورهای توسعه یافته دارای رشد و توسعه در علوم انسانی نیز هستند هم اظهارداشت: بستگی دارد به اینکه توسعه یافتگی را در چه بدانیم. اگر توسعه یافتگی را با معیارهای کلی بسنجیم طبیعتاً همینطور است یعنی اگر کشوری از همه جهات توسعه یافته باشد قطعاً در علوم انسانی اش نیز توسعه یافته است. اما اگر فقط بخواهیم با معیارهای سیاسی و نظامی و تسلیحاتی را که امروزه در جهان حاکم است کشورها را بسنجیم یا فقط صنعت را مد نظر داشته باشیم نمی توانیم بگوییم این کشورها در علوم انسانی هم توسعه یافته هستند. کشور هندوستان به ظاهر مانند غرب توسعه یافته نیست ولی در علوم انسانی بسیار توسعه یافته است.
این استاد دانشگاه فرهنگیان تصریح کرد: کشور خودمان در عرفان و کسانی که محققان عرفان هستند و در بعضی از رشته های علوم انسانی تلاش های زیادی کردند که متأسفانه مخالفت هایی برای تغییر این منابع و سرفصل های علوم انسانی می شود و حتی عده ای داعیه حذف بعضی از رشته ها علوم انسانی را به صرف اینکه غربی هستند دارند. با این حال می بینیم که علوم انسانی در ایران رشد پیدا کرده است. اما اگر یک تقسیم بندی میان شرق و غرب بکنیم برای مثال غربیان وقتی به علم اقتصاد می پردازند آن را با تمام شاخه هایش در آموزش و پرورش خود تعلیم دادند نحوه مالیات گرفتن و نحوه معاملات آموزش داده می شود این است که در غرب همه مالیات می دهند یا در حقوق که علم حقوق را در مدارس خود آموزش می دهند به حقوق یکدیگر احترام قائل هستند ولی در شرق آموزش و پرورش به صورت مکتب خانه ای بوده و بعد هم به علوم انسانی به صورت یک رشته سیستماتیک دانشگاهی به آن نگاه نشد بلکه هر کس خواسته یک تحقیقاتی بکند و نوشته ای داشته باشد و به شکل سیستماتیک و دوره ای برای همیشه به آنها رجوع نمی شود. بدین ترتیب علوم انسانی اثر مطلوب خود را بر جوامع شرقی نگذاشته است.
این محقق و پژوهشگر حوزه فلسفه و عرفان اسلامی ادامه داد: در شرق بسیاری از تحقیقات به جای اینکه فلسفی باشد کلامی و فقهی و عرفانی هستند و همین امر باعث شده که بعضی از رشته های علوم انسانی در شرق رشد پیدا نکند ولی در غرب رشد یافته اند. این چنین است که اگر معیاری برای توسعه یافتگی در معیار کلی پیدا کنیم آنوقت حتماً در این توسعه یافتگی علوم انسانی دخالت دارند. ولی اگر با تفسیر مدرنیته امروزی یا تفسیر سیاسی که همه چیز مردم امروز سیاسی شده بخواهیم دخالت بدهیمممکن است هیچ ارتباطی بین توسعه یافتگی یک کشور با توسعه یافتگی علوم انسانی آن وجود نداشته باشد.
این استاد دانشگاه فرهنگیان در مورد اینکه آیا مسیر توسعه در کشورهای توسعه یافته از رهگذر توسعه و پیشرفت در علوم طبیعی و فنی و مهندسی حاصل شده یا رشد و توسعه در علوم انسانی هم عنوان کرد: هردو یعنی کشورهای غربی در یک طرف در علم تاریخ، روان شناسی، علوم اجتماعی و شاخه های مختلف آن رشد کرده و مبتکر هستند برای مثال در روانشناسی فروید و یونگ و آدلر نظریات بسیار مهمی ارائه دادند. در فلسفه هم همینطور هستند آغاز و بزنگاه فلسفه یونان است. اما وقتی وارد دوره مدرن می شویم برای اینکه مدرنیته علم را طور دیگری تفسیر می کند اینکه علم باید تجربی و حسی باشد و حتماً کاربردی و عملی باشد یعنی پراگماتیست، در نتیجه با تفسیری که از علم می شود علمی که صرفاً در گذشته آگاهی بود در غرب هم مثل شرق به علم نگاه می شد و بعد این آگاهی حتی به تعقل و استدلال می انجامید این علم وقتی به دوره رنسانس می رسد معنایش به کلی عوض می شود.
وی تأکید کرد : یعنی علم، تحقیقات عملی و تجربی می شود و در نتیجه در دوره جدید از این علم فرزند نا خلفی زاییده می شود به اسم تکنولوژی که انسان با آن عالم را بدست گیرد و بر آن مسلط شود ولی بعد این تکنولوژی است که برای انسان خط و نشان می کشد و انسان اسیر چنگال تکنولوژی می شود. صنعت و تکنولوژی نحوه زندگی انسان را با تکنیک و صنعت و وسایل ماشینی تغییر داد و به الگوهای آنها در می آورد. اینچنین است که معیارهای توسعه یافتگی در دوره مدرن عوض شد. با وضع تفکر انتقادی نسبت به دوره غرب باید دوباره سنت های گذشته خودمان رابا نگاهی نو احیا کنیم و تعالی بخشیم به عرفان، فلسفه، ادبیات و هنر اهمیت دهیم و تعالی اشان دهیم. در نگاه پست مدرن عوامل توسعه یافتگی ادبیات، هنر، فلسفه، است ولی از دیدگاه مدرنیته عوامل توسع یافتگی تکنولوژی و صنعت هستند .
این محقق و پژوهشگر حوزه فرهنگ وفلسفه درپایان یادآورشد: این طور است که باید توجه داشته باشیم در غرب در دوره مدرنیته علوم فنی بیشتر حضور و جریان دارند اما اگر با نگاه پست مدرنی بخواهیم نگاه کنیم آنوقت عوامل توسعه یافتگی عوض می شود.


نظر شما