با حمام نرفتن کسی شاعر نمی‌شود!

نشستن پای حرفهای شعرا همیشه لذت‌بخش است. حامد عسگری شاعر جوان بمی میهمان ما در مجله مهر شد تا از حال و هوای شاعرانه اش بپرسیم.کتاب های «سرمه ای» و « خانمی که شما باشید» از مجموعه اشعار این هنرمند است.

مجله مهر- عطیه همتی: هنوز پس لرزه های یک زلزله، بعد از ۱۲ سال کنار ته لهجه کرمانی اش مانده است و هراز چندگاهی وجودش را می لرزاند. ذهنش پراست از روزهایی که بم و غم هم قافیه شدند و آن ۱۱ ثانیه لعنتی سقف خاطرات کودکی اش را آوار کرد. حالا ازهرچه یاد زلزله را زنده کند بیزار است. از کنسرو ماهی بدش می آید و دیدن دخترش وقتی پتو را روی سرش کشیده دلش را می لرزاند. «حامد عسکری» شاعر جوان و خوش ذوق بمی آنقدر برای شهرش نوشته و سروده است که شنیدن نامش هم آدم را یاد شهر کوچکش می اندازد و آنقدر شعر و ترانه های خوب از او شنیده ایم که هوس کردیم بعد از ظهر یک عصر تابستانی میزبانش باشیم. از او درباره خودش پرسیدیم و او با تمام خستگی از دنیای شاعرانه و غزل هایش برایمان گفت. دست آخر هم برایمان یادگاری نوشت و یکی از غزل هایش را با صدای خودش خواند تا کنار مصاحبه اش سنجاق کنیم!

حامد عسگری شاعر

برای کارتون کوزت گریه می کردم

هنوز از خودش شروع نکرده ایم که همان اول لای حرفهایش زلزله می آید و خودش را اینطور برایمان تعریف می کند: «من حامد عسکری هستم. این طوری که کارمند بدخط و احتمالا مرحوم اداره ثبت احوال نوشته متولد ۱۰ خرداد ۱۳۶۱ در بم هستم. کودکی عجیبی داشتم. پسرعمه من متخصص زدن گنجشک با تیروکمان بود و من بقیه بستنی ام را کنار لانه مورچه ها می گذاشتم تا درگرمای بم چیز خنک بخورند. بارها برای کارتون «کوزت» گریه کردم. حتی آن موقع ها کارتونی پخش می شد که ۱۵ پسربچه در جزیره ای گرفتار شده بودند. یادم می آید برای شبکه ۲ نامه ای نوشتم و راهکار دادم که آنها می توانند با این کار از آن جزیره بیرون بیایند. تمام بچگی من پر از احساسات این شکلی بود. بیشتر از سن خودم می فهمیدم و گاهی خیلی دردم می آمد. مادرم لباس های پوشیده شده و کهنه اما قابل استفاده ما را به خیریه ها می داد. یکبار در مدرسه پیراهنم را تن یکی از همکلاسی هایم دیدم و حسابی بهم ریختم. هنوز از لباس های نو عید بدم می آید. در شهر کوچک من اتفاقاتی که شاید برای شما پایتخت نشین ها عادی بود یک حماسه به حساب می آمد. مثلا توی کلاس ما یکی از دوستانم جامدادی سرمه ای رنگی داشت که رویش عکس لاک پشت های نینجا بود. انگار که کار پورشه الان را بکند. می توانست با این جامدادی توی مدرسه حکومت کند و من هنوز بعد از ۲۵ سال تمام جزییات این جامدادی یادم می آید. در شهر من دنیا متفاوت بود.»

بعد از زلزله بم ۳۱۲ تا از شماره های گوشی من پاک شد​!

زلزله که شد دانشگاه رفسنجان بود. دوساعت بعد به بم رسید و شهرش را... « بم شهر افسانه ها و قصه هاست. بمی ها برای هر اتفاق دلیلی دارند. وقتی در بم آسمان قرمز می شود می گویند شب نالمون است که این شب در افسانه های بمی قصه ای دارد.  آن شب بمی ها قربانی می دهند و صدقه می گذارند. مادربزرگم می گوید شب زلزله شب نالمون بود. وقتی بعد از زلزله برگشتم شهر آوارشده بود. ۴۷ نفر از دوستان و آشنایان نزدیکم را از دست دادم. پدربزرگم، مادربزرگم، عموزاده های پدرم و همبازی هایم. شب قبل توی بم عروسی بود. بم تالار نداشت و عروسی ها در خانه بود. فردایش عروس و داماد را از زیر آوار بیرون آوردند. زلزله اتفاق کوچکی نبود. در عرض ۱۱ ثانیه تمام معیارهای انسانی، اجتماعی و قانونی یک شهر عوض شد. بعد از زلزله یک اتفاق درونی در من رخ داد. زلزله سنگ را آب می کند. اینطور برایتان بگویم که بعد از زلزله بم ۳۱۲ تا از شماره های گوشی من پاک شد. همگی در زلزله رفتند.» از زلزله بم و تاریخ ۵ دی ۸۲ حالا نزدیک ۱۲ سال می گذرد. وقتی می پرسم کی توانست خودش را بعد از زلزله جمع و جور کند. صدایش نرم می شود و می گوید: «کی گفته من جمع شده ام؟ من هنوز شب ها هفته ای یک‌بار خواب زلزله می بینم. هنوز نمی توانم به کنسرو ماهی لب بزنم از بس آن زمان شام و ناهار صبحانه مان شده بود تن ماهی، هنوز وقتی دخترم پتو را روی سرش می کشد نمی توانم نگاهش کنم. حالم خراب می شود. خداوندا میگن شاهی امیری/ دعای بنده هاتو می پذیری/ عزیز از من تو بم خیلی گرفتی/ زبونم لال اینو پس نگیری»

حامد عسکری 1.png

 

اگر حوزه علمیه نمی رفتم شاعر نمی شدم

وقتی از شاعر شدنش می پرسم می رود روی قالی کرمان، می رود سراغ مادربزرگ خان زاده اش که دل می دهد به صدای خوش یک مرد کشاورز و زنش می شود. بعد با ذوق می گوید در هرخانه بم یک نفر با صدای خوش آواز می خواند، تا بفهمیم این شعر و شاعری ارثیه تمام بچه های بمی است: «در بم یک کتابفروشی بزرگ و منظمی بود و می رفتیم از او خرید می کردیم. وقتی وارد کتابفروشی می شدم می رفتم جلوی قفسه «شعر ایران» می ایستادم و وقتی اسم کتاب ها را می خواندم انگار ته دلم یک جوری می شد.«آیدا در آینه»، « فسانه» و « در حیاط کوچک پاییز». اصلا معنی شان را نمی فهمیدم ولی انگار بدون اینکه بدانم خوشم می آمد. آن موقع ها پشتی های خانه را روی هم می چیدم و برای خودم یک تریبون درست می کردم. می رفتم پشتش می ایستادم و با یک غرورخاصی یکی از کتاب شعرهای قطور پدرم را می خواندم و با تمام عشق، آخرش می گفتم متشکرم!»

اما ورود جدی آقای شاعر از زمانی شروع شد که تصمیم گرفت دبیرستان نرود و به جایش عبا روی دوشش انداخته و وارد حوزه شود: «دوسال اول حوزه فقط درس بود بعد منتقل شدم کرمان. آنجا با طلبه دیگری به نام «حجت» دوست شدم که انگارشاخک هایمان به هم پالس مثبت می داد. آن موقع باهم بده بستان کتاب زیاد داشتیم. سهراب می خواندیم، سهیلی، سعدی. آن موقع خیلی کتاب می خواندم. کویر شریعتی، گفتگوهای تنهایی، زیبایی هنر از دیدگاه اسلام علامه جعفری همه را خواندم. کم کم پایم به انجمن های شعر باز شد و کم کم روی روال افتادم. نام اولین شعرم «شهر من» بود که برای بم گفتم. اصلا از نشانه های مومن حب وطن است. یک روز دفترشعرم را برداشتم و بردم پیش آقای مظهری معروف به «اشک کرمانی» و نشانش دادم. نگاهی انداخت و گفت: «با عینک خودت به دنیا نگاه کن» خب طبیعی بود آن موقع ها از هرشاعری که می خواندم تاثیر می گرفتم. آن روزها در حجره ای تنها زندگی می کردم. در حجره ام آکواریوم و مرغ عشق داشتم. اصلا به این فکر نمی کردم که می خواهم بعد از طلبگی چه کاره شوم فقط دلم می خواست درس دین بخوانم. دلم می خواستم بدانم دین چه می گوید. تاپایه ششم خواندم اما حتی دنبال مدرکش هم نرفتم. آن روزها را خیلی دوست دارم روحم خیلی سبک بود. مثل موم توی مشتم بود. اما بعدش دور از چشم مدیر حوزه دبیرستان را شبانه خواندم و دیپلم گرفتم. بعد از آن کنکور دادم وحقوق قبول شدم. اما اگر حوزه نمی رفتم شاعر نمی شدم.»

برای شعر خیلی زجر کشیدم

سال ۷۹ پای طلبه جوان به کنگره شعر طلاب باز می شود. کنگره ای که برایش شعر فرستاده بود و حالا باید برای شنیدن جواب می رفت. « از مادرم ۲۵ هزار تومان گرفتم تا بروم. همان اول ۹ هزارتومان دادم یک دوربین عکاسی با فیلم خریدم تا با شاعرانی که از نزدیک می بینم عکس بگیرم. در آن کنگره برای اولین بار علیرضا قزوه، عبدالجبار کاکایی، محمدجواد محبت و احمد عزیزی را دیدم و با آنها عکس گرفتم.» وقتی می پرسم در عکس به کدامشان بیشتر چسبیده بودی سریع نام احمد عزیزی را می آورد: «آن موقع ها تازه کتابهای «کفش های مکاشفه» و « ملکوت تکلم» را خوانده بودم و خیلی دوستش داشتم. شعر من در آن جشنواره اول شد و ۸ ربع سکه جایزه گرفتم. شما تصور کنید که دیگر چه حالی داشتم تمام مسیر برگشت با جرینگ جرینگ سکه ها کیف می کردم. بعدهم نشان پدرم دادم و امانت سپردم به مادرم تا برایم نگه دارد. اما وقتی دانشگاه رفتم یک روز استاد «محمدعلی بهمنی» برای شعرخوانی به دانشگاهمان آمده بود. وقتی دیدمش دنیایم اسلوموشن شد! همه چیز آرام حرکت می کرد. از ذوق صدای قلبم را می شنیدم. وقتی جایزه ام را خواستم از دستش بگیرم خم شدم که دستش را ببوسم اما اجازه نداد.»

عسکری بعد از زلزله دیگر حال گذشته را نداشت آنقدر روحیه اش بهم ریخته بود که نتوانست در بم بماند. به یکی از دانشگاه های تهران انتقالی گرفت و درسش را در پایتخت ادامه داد: «از بچگی تهران را دوست داشتم از همان ۵ سالگی که برای اولین بار به تهران آمدم و سوار اتوبوس شدم. وقتی چانه ام را به میله ها چسبانده بودم از شیشه بیرون را نگاه کردم و به خودم گفتم باید وقتی بزرگ شدم در تهران زندگی کنم. آن موقع ها تهران با آن همه کتابفروشی برای یک بچه ۵ ساله خیلی زیاد بود. بعد از آن هم برای سینما و تئاتر و نمایشگاه سالی یکی دوباره تهران می آمدم. اما از وقتی که انتقالی گرفتم ساکن تهران شدم. من برای شعر خیلی رنج و فقر کشیدم در ساختمانی که بودم عربی درس می دادم. ویراستاری می کردم. فایل صوتی یکی از دوستان خبرنگارم را پیاده می کردم. کارهای پروژه ای انجام می دادم. حتی گاهی مجبور به کار ساختمانی هم شدم. کم کم با شاعرها آشنا شدم وبه محافل ادبی رفتم. من آدم کویری و خونگرمی بودم و زود به جمع های ادبی راه پیدا کردم. زمان ازدواجم هم نویسنده رادیو بودم.»

حامد عسگری شاعر

همسرم باید شعرهایم را تایید کند

قصه به ازدواج که می رسد حرفهایش را با لبخند ادامه می دهد. باهمسرش در یکی از انجمن های ادبی دانشگاه آشنا می شود و به قول خودش همسرش کسی بود که توانست او را «اهلی» کند و حالا ثمره ازدواجش بعد از ۹ سال «باران» و «محمد نیکان» است: «بعد از ازدواج به ثبات رسیدم و توانستم بهتر شعر بگویم. ماه‌های اول ازدواج حتی تلویزیون را از کارتن در نیاوردیم. مدام باهم کتاب و تاریخ بیهقی می خواندیم. بعد همسرم درسش را ادامه داد و کارشناسی ارشد در ادبیات گرفت اما در شعر پشت من ایستاد تا من جلو بیایم. من نصفه شب ها شعر می گویم که همه خوابند اگر شعرم تمام نشد که هیچ، اگر شد پاکنویسش می کنم و می گذارم جایی که همسرم ببیند. اگر زیرش را امضا کرد یعنی تایید شد و می رود توی دفتر شعرم تا برود برای کتاب!» آقای شاعر کارشناس فرهنگی مترو است. یعنی تمام شعرها و حدیث ها و قصه هایی را که زیر زمین می بینید از زیر دست او و همکارانش بیرون می آید. اما حامد عسکری را دو شعرو ترانه بر سر زبانها انداخت. اولی غزل-مثنوی درباره بم که در جلسه ملاقات با رهبری هم خواند و دومی هم ترانه ای که با صدای احسان خواجه امیری زمزمه بسیاری از مردها شد تا مدام بخوانند: «مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه قدم می زنه».

دست ازسر یوسف و زلیخا بر نمی دارم

شعرهایش پراست از تلمیح و تضمین های تاریخی. پراست از« یوسف» و «زلیخا» و ردپای «مشروطه» و «قاجار» که خودش خیلی دوستشان دارد: «قصه یوسف و زلیخا را دوست دارم چون احسن القصص است. مگر یک داستان خوب چه چیزی باید داشته باشد؟ شما وقتی بخواهی یک فیلم جهانی بسازی چه چیزهایی لازم داری؟ این قصه همه آن ها را دارد. از فانتزی که یوسف در خواب سجده ۱۱ ستاره می بیند از تضاد حسادت برادران تا درام افتادن در چاه و عاشقانه شدن. من در کتاب «سرمه ای» ۱۷ تا یوسف و زلیخا دارم و همچنان دوست دارم از آنها بنویسم. کلا وقتی سراغ تاریخ می روید می توانید دوباره زندگی کردن را تجربه کنید. اما دوست دارم در شعرهایم همیشه از یک «حسرت شیرین» بگویم. مثل فیلم های علی حاتمی که وقتی می بینی بغض می کنی. دلم می خواهد مخاطبم بعد از خواندن شعر بگوید آخ گفتی!‍» وقتی می خواهد شعر محبوبش را از میان شعرهایی که گفته بیرون بکشد برایمان چند بیتی شعر«مشروطه خواه» را می خواند: «با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه/ عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه/ بعدها تاریخ می گوید چشمانت چه کرد/ با من تنها تر از ستارخان بی سپاه»

حامد عسگری شاعر

با شبکه های مجازی کسی شاعر نمی شود!

وقتی درباره عاشقانه های جدید و ارزشی که تازگی ها بین جوان ها مد شده می پرسیم. صدایش جان می گیرد و می گوید: «اصلا این ها شعر نیست. فقط به لطف شبکه های اجتماعی در حال دیده شدن است وگرنه هیچ موجودیتی ندارند. این ها کجا چاپ می شود که چند استاد رویش نظر بدهند؟ این ها ببخشید صرفا برای مخ زدن است! وگرنه فقط یک نظم یا عکاسی با واژه است. ممکن است در لحظه حال را خوب کنند اما عمق ندارند. نمی دانم چرا ما ایرانی ها عادت داریم در هرچیزی شورش را در بیاوریم. شعر باید زبان انسانیت باشد. وقتی می گویی «چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید» هرکسی با هر عقیده ای بخواند لذت می برد. چون زبان انسانیت است. حالا در شعر گاهی اوقات هم یک کدهایی می دهی ما کرمانی ها مثلی داریم که می گوییم: «از سر مار تا دم عقرب بخور، ولی کم بخور» من خودم یک بار گفتم: « کاش ذکری یادمان می داد در باب وصال/ در مفاتیح الجنانش شیخ عباس قمی» اما نباید هیچ وقت شور چیزی را در آورد. البته متاسفانه برخی شاعرهای نوپا اشتباهی به این سمت می روند. چون برای همه این بازی با فرم ها جذاب است. اما محتوا را از شاعر می گیرد. شاعر باید به ذات شاعرانگی و درک هستی برسد. آنقدرکه به پرنده سلام بگوید. متوجه طلوع خورشید شود. دلش برای گرسنگی گنجکشها توی زمستان بگیرد. اتفاقات جامعه را واقعا ببیند و بفهمد. باور کنید با نوشتن توی شبکه های مجازی و کافه رفتن، قهوه تلخ خوردن، ریش گذاشتن، سیگار کشیدن و حمام نرفتن کسی شاعر نمی شود!خوب یا بد نمی دانم چرا این چند ساله انقدر «شعر» مد شده؛ به لطف شبکه های اجتماعی بی درو پیکر هم شده است. توی فضای مجازی با مخاطب تنهایی روبرو هستی که آمده چیزی بخواند. از آن طرف هم تولید کننده ای هست که دنبال لایک گرفتن است. کافیست یک ساختار زبانی بشکنید تا کلی به به و چه چه بشنوید.»

زمستان وقت شعر گفتن است

وقتی از بهترین دوران زندگی اش می پرسم دوباره به بم بر می گردد و دوران کودکی اش، وقتی از بدترین هم می پرسم باز می گردد بم و دوران چادرنشینی و کانکس نشینی بعد زلزله که بیشتر از یک سال طول کشیده و با غم سنگینی چندین بار تکرار می کند: «خیلی بد بود» شاعرهای مورد علاقه اش هم سعدی و بیدل و صائب هستند و از استاد شفیعی کدکنی قولی می آورد: « باید برای شعر بیدل زانو زد چون مثل کشوری است که به هرکسی ویزا نمی دهد.» حسین منزوی را دوست دارد و از دیدن شاعر همشهری اش «محمدعلی جوشایی» هم حالش خوب می شود. از میان شاعرهای سپید نیز «محمدشمس لنگرودی» و «حافظ موسوی» را دوست دارد. آقای شاعر صفحه فعالی در شبکه های مجازی دارد اما معتقد است خواندن شعر حافظ از روی صفحات مجازی تمام لذتش را بخار می کند. وقتی می پرسم چه زمانی شعرش می جوشد و شاعرتر می شود می گوید: «پاییز حالم را ذخیره می کنم و زمستان خیلی شعر گفتنم می آید. کلا نصفه شبها و وقتی هوا خنک است. حال شعر گفتن هم بیشتر دارم.» دوباره حرف می گردد سمت شاعرهای جوان و آنهایی که می خواهند وارد گود شوند. صدایش بلندتر می شود و می گوید: « حرفهای مهم جهان زده شده، چه در سینما، چه در تئاتر و چه در شعر و موسیقی. ما در جهان بدون غول زندگی می کنیم. در جهان بدون حافظ و سعدی. من هنر کنم و خیلی بزرگ شوم تازه غزلم را با سعدی ۸۰۰ سال پیش اشتباه بگیرند. من عاجزانه می گویم با فضاهای مجازی کسی شاعر نمی شود. بروید کتاب بخوانید. بروید شعر گذشتگانتان را بخوانید.اصلا شاعر کلاسیک کار نباید دست به قلم شود وقتی هنوز سعدی و صائب را نخوانده است. کسانی هم که دوست دارند شعر سپید بگویند بروند  گذشته شعرشان را بشناسند. به خدا حال خودتان خوب می شود. به تک تک ابیات و بندها فکر کنید. بروید این تعبیرها را از توی شعرها بیرون بکشید. برای شاعری باید زجر کشید. شعر مثل ریاضیات است باید برایش وقت گذاشت.»

کد خبر 2854558

برچسب‌ها

شهر خبر

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha

    نظرات

    • سعید رضایی ۲۱:۲۴ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۸
      0 0
      مصاحبه را خواندم واقعا لذت بردم خدا رفتگان این شاعر عزیز و درگذشتگان زلزله بم رو بیامرزه فایل صوتی عالی بود
    • asadd kalantari(saee) ۰۰:۰۴ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۹
      0 0
      من قبل از این مصاحبه هم شعرها و نوع اندیشه این عزیز را دوست داشتم و کارهای جدیدش را دنبال میکنم وبرایش آرزوی توفیق دارم
    • سر جنگ ۰۳:۰۷ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۹
      0 0
      یه تیکه از گفتنیهاشو نسبت ب متن اولیه حذف کردین. خوب نکردین، دنبال همون تیکه بودم. دل داری چاپ کن، اگر نه ک..
    • مجید ۱۹:۱۷ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۹
      0 0
      بسیار لذت بردم. آقای عسکری همیشه موفق باشید صداتون عالیه
    • امین ۰۹:۳۷ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۰
      0 0
      مضاحبه قشنگی بود که بیشتر به خاظر فن بیان ساده ایشون بود. در کل خوب بود. خدا همه اونایی رو که توی اون حادثه جون خودشون رو از دست دادن قرین رحمت خودش کنه
    • من ۲۲:۰۳ - ۱۳۹۴/۰۴/۲۰
      0 0
      همینجوری شروع به خوندن کردم یهو دیدم آخرشم . ممنون جالب بود