به گزارش خبرنگار مهر، بیژن عبدالکریمی مولف کتاب «پایان تئولوژی» در نشست نقد و بررسی این کتاب که در اندیشگاه کتابخانه ملی برگزار شد، در ابتدا با اشاره به اینکه فلسفه به ذات، آنتولوژیکال است گفت: مرادم از تئولوژی مجموعهای از اعتقادات، سیستمها و باورهای تاریخی است و اصلاً منظورم دین نیست. تئولوژی به هیچ وجه به معنای دین نیست بلکه بین این دو تمایز قائل است.
وی در ادامه گفت: دین بیان نسبتی است که بشر با جان جهان دارد. در صورتی که تئولوژی، زندانی است که بشر با آن راز میمیرد. هیچ زمانی تئولوژی از ما جدا نخواهد بود. اگر نبود شاید این اصولی که درباره غرب داریم نداشتیم، لذا باید به معنای واژه توجه کرد.
عبدالکریمی در ادامه گفت: بی تردید تئولوژی به عنوان منبعی برای پژوهش وجود دارد و خوانده خواهد شد. اما سخن من این است که بعد از قرون ۱۸ و ۱۹، نظامهای بشری با سیستمهایی بر مبنای عقلانیت ترسیم شده است و با بسط عقلانیت در این مبانی، نظامهای تئولوژیک از هم پاشیده شد و به پایان خودشان رسیدند و اثرگذاری خود را از دست دادند. به تعبیری دیگر، قدرت معناسازی خودشان را از دست دادهاند.
این استاد دانشگاه افزود: امروزه ما با بوی تعفن تئولوژیک که تمام خاورمیانه را گرفته است مواجه هستیم. اساساً ایده پایان تئولوژی مبتنی بر ایدهای است که نمیخواهد به سکولاریسم و تئولوژی تن بدهد. از نظر من تئولوژی خود یک نوع از نظامهای نهیلیستی است. به بیان دیگر پایان تئولوژی میخواهد بگوید بیش از هر چیزی باید به روح سنت تاریخی مان بپردازیم.
عبدالکریمی در پایان یادآور شد: در واقع پایان تئولوژیک، دعوت به حفظ مسیر سخت نقد و عقلانیت و ... است. دعوت به اندیشیدن به نقطه لاینقطعی است که انسان با آن مواجه است. در جلد دوم حرفم این است که نظامهای تئولوژیک تاریخ را از ما گرفته اند و می خواهند بگویند که تاریخ چگونه باید باشد.
وی در بخشی دیگر از سخنانش با اشاره به اینکه دوستان منتقد این اثر تمام کتاب را نخوانده اند وگرنه داوری شان درباره کتاب به گونه دیگری بود گفت: توصیه ام این است که هر وقت کتاب می نویسید کم بنویسید. تصویری که دوستان از من ارائه می کنند جوری است که من فکویامایی یا آگوست کنتی فکر می کنم درصورتیکه من در کلاس هایم همیشه نقدی به آگوست کنت دارم. این چه مغالطه ای است. یا اینکه چگونه من با چنگ و دندان دارم از این سنت دربرابر تئولوژی دفاع می کنم. آقای رحمانیان من را درکنار چهره هایی که تئوری زوال را مطرح می کنند قرار می دهند. آنها وقتی می گویند ایرانیت نهایتا یعنی یونانیت و من فریاد می زنم که آقای طباطبایی دراین ایرانیتی که شما می گوئید محمد کجاست؟
عبدالکریمی افزود: بعضی نکاتی که دوستان می گویند انتقاداتی است که به تعبیری حرف های درستی است اما زدنشان هیچ موردی ندارد. همه ما روایت می کنیم. چه کسی می تواند واقعیت را در کلش به تصویر بکشد؟ شما وقتی که یک قصه می نویسید از هر جایی که آغاز بکنید این شمائید که آن نقطه را آغاز می کنید. این انتقاد تنها به عبدالکریمی نیست. نقطه مطلق وجود ندارد چه کسی می تواند پدیده را در کلیتش روایت بکند؟ آنچه نگاه من را متمایز می کند، فرهنگ است، حیات اجتماعی، تاریخی و تمدنی یک حال است. نگاه من هولیستیک است. حیات اجتماعی مجموعه ای از اجزا نیست که در کنار هم قرار گرفته است. خمیرمایه ای وجود دارد که همه اجزا را در کنار هم می بیند. مگر می شود در نظام فئودالی نظام جمهوری داشت؟ فرهنگ یک کلیت دارد. این کلیت را چه کسی مورد توجه قرار می دهد؟ من در این کتاب در مقام یک دانش آموخته فلسفه می خواستم به این کل بیاندیشم. درواقع نگاه علمی همواره با این نگاه مشکل دارد.
وی در پایان یادآور شد: حرف های من بسیار ساده است. حرف های من این بود که وقتی که ما نظریه اجتماعی نداریم، صرفا ایران نیست که مسئله اجتماعی ندارد پس صرفا یک مسئله جامعه شناختی نیست بلکه یک مسئله تاریخ - تمدنی است. من می خواهم به روشنفکر خودمان بگویم وقتی که می گوئید دموکراسی آیا به شرایط امکان آن در این بستر تاریخی اندیشیده اید؟ منظورم این نیست که در خانه ات بنشین و کاری نکن. به این معناست که کنش تاریخ ما در یک افق تاریخی شکل می گیرد و این افق تاریخی باید مورد تامل و اندیشه قرار بگیرد.



نظر شما