خبرگزاری مهر، گروه استانها - فاطمه دقاق نژاد: گاهی زندگی، آرام و بیصدا پیش میرود؛ در میان روزمرگیها، در دل گفتگوهای ساده، در مسیر جادههایی که شاهد عشق و همراهیاند اما درست در همان لحظههایی که خیال میکنی همهچیز قرار است ادامه پیدا کند، تقدیر ورق میخورد و قصهای ناتمام، به روایتی ماندگار تبدیل میشود.
زندگی مشترکشان با امیدهای ساده و آرزوهای دستیافتنی شکل گرفت؛ آرزویی به ظاهر معمولی اما سرشار از عشق بود. همسر شهید بارها با لبخندی آمیخته به تردید میگفت: «حاج آقا میشود یک روزی بگوییم ۱۰ سال است کنار هم زندگی کردهایم؟ و حاجآقا، با اطمینانی آرامبخش پاسخ میداد: چرا نشود؟ دیر نیست… مطمئن باش آن روز میرسد». اما گویی تقدیر، معنای دیگری برای آن ۱۰ سال در نظر گرفته بود؛ وعدهای که درست بر سر همان سال دهم، رنگی دیگر گرفت و به وصالی آسمانی ختم شد.
شهیدی که نهتنها همسر و پناه یک زندگی بود بلکه روحانی پاسداری بود که در میدان مسئولیت و ایمان ایستاد و از خود گذشت. یادگار او، دو دختر است؛ دو روایت زنده از عشقی که هنوز در خانه جاری است و در خاطراتی که هرگز خاموش نمیشوند.
زندگیشان پر از لحظههای ناب و سادهای بود که شاید در نگاه اول عادی به نظر برسند اما امروز هر کدامشان به گنجینهای از خاطره تبدیل شدهاند. یکی از همین لحظهها، جادهای بود که خودشان نامش را جاده حل مشکلات گذاشته بودند؛ جاده صفیآباد و گاهی مسیر اندیمشک. هر وقت مسئلهای پیش میآمد، به جای دلخوری و فاصله، کنار هم مینشستند، در دل جاده میرفتند، حرف میزدند و با دلی سبکتر بازمیگشتند. آن جاده، فقط مسیر عبور نبود؛ پناهی بود برای گفتگو، برای فهمیدن، برای بیشتر دوست داشتند.
اما چه تلخ است وقتی همان جاده، که روزی شاهد حل شدن همهچیز بود، حالا مسیر وداع میشود. وقتی پیکر حاجآقا را از سمت قشم، از همان جاده صفیآباد آوردند، دیگر گفتگویی در کار نبود؛ فقط دلتنگی بود و حسرت یک صندلی خالی... و آن نجوا که در دل تکرار میشد: «حاجآقا، بیا برویم همان جاده حل مشکلات… برگردیم، همهچیز حل میشود… چرا باید تنها من به دنبالت در این جاده بیایم؟»
این گفتگو، روایت همسری است که ۱۰ سال زندگی را با تمام عشقش زیست و حالا با خاطراتی سرشار از حضور، نبودن را معنا میکند؛ روایت زنی که در دل دلتنگی، هنوز صدای امیدبخش «دیر نیست» را به یاد دارد و با همان صدا، مسیر زندگی را ادامه میدهد.
در ادامه، گفتگوی خبرنگار مهر با خانم پورگرامی همسر شهید پاسدار، حجت الاسلام و المسلمین سجاد بزرگی، طلبه و پاسدار در حوزه نمایندگی نیروی دریایی سپاه پاسداران را میخوانید که در حمله وحشیانه صهیونیستی - آمریکایی به قشم به درج رفیع شهادت نائل آمد.

مهر: ابتدا در خصوص نحوه آشنایی و ازدواج با شهید بزرگی توضیح دهید. چه شد که شهید بزرگی را به عنوان همسر و شریک زندگی انتخاب کردید؟
همسر شهید: شهید بزرگی از طریق یکی از فامیلها معرفی شدند. شهید بزرگی روحانی بودند و برای انتخاب همسر، ملاکهایی داشتند که خودشان همیشه میگفتند برایشان خیلی مهم بوده همسرشان فقط بهدنبال ازدواج با یک طلبه باشد. تعریف میکردند که جایی برای خواستگاری رفته بودند و حتی تا مراحل پایانی هم پیش رفته بودند اما پدر آن خانم گفته بود که خواستگار دیگری هم هست که شغل بهتری دارد و طلبه نیست. حاج آقا همیشه می گفتند برایشان مهم بوده کسی که با او ازدواج میکند واقعاً بهدنبال زندگی با یک طلبه باشد.
در خصوص چگونگی رسیدن من و حاجآقا به هم، باید بگویم به نوعی حضرت معصومه (س) و امام رضا (ع) ما را به هم رساندند. آن زمان که کنکور داشتم و پیشدانشگاهی بودم اصلاً دوست نداشتم ازدواج کنم. همه در خانواده میدانستند که من از ازدواج فراری هستم. قبل از آشنایی با حاجآقا، یک خواستگار دیگر هم داشتم؛ پدرش کارخانه قالی داشت. پدرم با من صحبت کردند و حتی برادرم از اهواز تماس گرفته بود که «چرا این کار را میکنی و چرا این فرصت را رد میکنی». من گفتم فقط یک چیز برایم مهم است؛ حتماً همسرم باید طلبه باشد. برادرم گفت ممکن است پشیمان شوم اما من گفتم:نه، پشیمان نمیشوم.
در حرم حضرت معصومه(س) دعا کردم و گفتم: «حضرت معصومه (س)، من فعلاً قصد ازدواج ندارم و میخواهم در یک رشته خوب قبول شوم اما اگر قرار شد ازدواج کنم، همسرم حتماً باید طلبه باشد». حتی نذر کردم که اگر چنین شد اولین مسجدی که همسرم در آن امام جماعت شود، یک طاقه پارچه چادری بخرم، بدوزم و بهعنوان چادر نماز هدیه بدهم.
چند روز قبل از آمدن حاجآقا، خواهرم خوابی دید و گفت: «در خواب دیده کسی به مادرم گفته است این خواستگار از طرف حرم حضرت معصومه (س) و به سفارش امام رضا (ع) آمده است». هنگامی که خانواده شهید بزرگی برای خواستگاری من تماس گرفتند آن زمان ماجرا برایم خیلی جدی نبود، چون اصلاً نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد. از طرفی، مادرم هم مدتی در بیمارستان بود و همین باعث شد آمدنشان چند هفته عقب بیفتد.
وقتی بعد از مدتی آمدند و صحبتها شروع شد، به یکباره خواب خواهرم یادم آمد. وقتی ماجرا را برای حاجآقا توضیح دادم، حاجآقا خیلی تعجب کردند و گفتند: شوخی میکنی؟ گفتم: نه، جدی میگویم. حاجآقا گفتند: من واقعاً به حرم امام رضا (ع) رفته بودم و همانجا دعا کردم و گفتم: «یا امام رضا(ع) همسر و شریک زندگیام را در مسیر زندگیام قرار دهید».

در جلسات خواستگاری، نکاتی که برایشان مهم بود را مطرح کردند؛ درباره ولایت فقیه و همچنین درباره سبک زندگی؛ مثلاً اینکه آیا میتوانم در یک خانه کوچک و ساده زندگی کنم یا نه. من هم گفتم زندگی ساده را دوست دارم.
مراسم ازدواجمان هم بسیار ساده برگزار شد. البته خودم دوست داشتم عقد مفصلتری داشته باشیم اما خانواده همسرم به سادگی اعتقاد داشتند. همین شد که عقد را در خانه پدرم گرفتیم. یادم هست آن زمان، حدود ۱۱ سال پیش، یکی از دوستانم سفره عقدش را با ۵۰۰ هزار تومان کرایه کرده بود اما ما با هزینهای خیلی کمتر و با تزیینات ساده، سفره عقدمان را گرفتیم؛ همه چیز در نهایت سادگی انجام شد.
زمانی که حرف از مراسم عروسی شد، حاج آقا میگفت اگر بخواهد برای عروسی هزینه کند، مجبور است شغل دیگری انجام دهد و من اصلاً دوست نداشتم. به حاج آقا گفتم: اگر قرار بود با کسی ازدواج کنم که شغل دیگری داشته باشد، از اول انتخاب دیگری میکردم. من شما را بهخاطر طلبه بودنت انتخاب کردم و نمیخواهم مسیرت عوض شود، حتی اگر به قیمت نگرفتن عروسی باشد. حاج آقا میگفت: شاید بعدها در دلت بماند، اما من قبول کردم و گفتم: مهم نیست.
برای شروع زندگی، چون میخواستیم خانهای رهن کنیم، پدرم هزینه جهیزیه را بهعنوان کمک مالی به ما داد. جهیزیه خاصی هم نگرفتم. چند تیکه از وسایل اضافی که در خانه پدرم بود، مثل فرش و یخچالهای قدیمی را با خودم بردم و با همانها وسایل زندگیمان را شروع کردیم.
من و همسرم خیلی امام رضا (ع) را دوست داشتیم و وی را بابا رضا صدا میکردم. یک سفر ساده به مشهد رفتیم و برگشتیم و زندگیمان را شروع کردیم. ماه عسل زندگی من و حاجآقا دو فرزند دختر به اسمهای فاطمیا و محیا شد.

مهر: با اینکه در خانه پدری از نظر مالی در رفاه بودید، آیا برایتان دشوار نبود که زندگی سادهتری را شروع کنید؟
همسر شهید: با اینکه در خانه پدری از نظر مالی در رفاه بودم اما برایم سخت نبود که زندگی سادهتری را شروع کنم. برای من، هدف و مسیری که انتخاب کرده بودم، مهمتر از امکانات بود. همین باعث شد بتوانم با این شرایط کنار بیایم و احساس کمبودی نکنم، در واقع شرایط خیلی سخت بود و هنوز هم سخت است اما باید بهخاطر بعضی چیزها، برخی چیزهای دیگر را فدا کرد در غیر این صورت، هدفمان نابود میشود.

مهر: از خاطرات ۱۰ سال زندگی مشترکتان برایمان بگویید. آن عدد ۱۰ برای شما چه معنایی داشت؟
همسر شهید: همیشه به حاجآقا میگفتم: میشود یک روزی بگوییم ۱۰ سال است کنار هم زندگی کردهایم؟ حاجآقا میگفت: چرا نشود؟ دیر نیست. من با تعجب میپرسیدم: واقعاً فکر میکنی میشود؟ باورم نمیشود آن روز برسد. حاجآقا میگفتند: مطمئن باش، آن روز خانم میرسد.
تا اینکه سال گذشته، در بیستم اسفند، به حاجآقا زنگ زدم و گفتم: میدانی امروز چه روزی است؟ ادامه دادم: امروز سالگرد اولین محرمیتمان است. برای من، اولین محرمیت همیشه خیلی مهمتر از حتی عقد بود. به حاج آقا گفتم: ببین، باز نیستیها…همیشه هر بار میخواستیم سالگرد نامزدی مان را برگزار کنیم، اتفاقی پیش میآمد؛ یا نمیتوانست کادویی که میخواست بخرد، تهیه کند یا برنامهای پیش میآمد. گفتم: باز هم بیستم اسفند شد و تو نیستی… حاجآقا گفت: «میآیم، مطمئن باش. جبران میکنم و سالگرد عقد را هم جبران میکنم».
ما ۱۰ سال زندگی مشترکمان را کامل کرده بودیم؛ همان ۱۰ سالی که دربارهاش حرف میزدیم اما به ۱۱ سال نرسید… واقعاً فکر نمیکردم این ۱۰ سال اینقدر زود بگذرد و من بتوانم ۱۰ سالی را که آرزویش را داشتم ببینم و با ذوق به حاجآقا بگویم: حاج آقا، ما ۱۰ سال کنار هم هستیم… و بعد شهادت حاج آقا رقم بخورد و به قول حاجآقا، ۱۰ را ببینم…

مهر: بسیاری فکر میکنند که یک روحانی فردی خشک و رسمی است. حاجآقا در زندگی شخصی و برخوردهای روزمره چه شخصیتی داشتند؟
همسر شهید: از نظر اخلاقی، خیلی شوخطبع بود. گاهی من آرام گوشهای مینشستم، میآمد و میگفت: «خانم، پاشو بیا، با هم حرف بزنیم ببینیم امروز چی کار کردی» دائم دنبال ارتباط و گفتوگو بود.
جالب اینکه بیرون از خانه کاملاً متفاوت بود. خیلیها فکر میکردند آدم خشک و جدیای هستند.
در مجموع، در عین شوخطبعی و انرژی بالا در خانه، در بیرون از خانه، مخصوصاً در برخورد با نامحرم، بسیار باحیا، مقید و محتاط بود. همین ترکیب اخلاقی خاص، زندگی با او را متفاوت و عمیق کرده بود.

مهر: آن جاده حل مشکلات برای شما چه معنایی داشت و خاطراتتان از لحظاتی که با حاجآقا در آنجا گفتگو میکردید، چگونه با دلتنگی و عشق شما پیوندخورده است؟
همسر شهید: وقتی میخواستیم با همدیگر گفتگو کنیم، عادت داشتیم در ماشین بنشینیم و در جاده صفی آباد یا گه گاهی در جاده اندیمشک برویم. اسم جاده را گذاشته بودیم جاده حل مشکلات. هر وقت مسئلهای داشتیم، میگفتیم برویم آنجا، صحبت کنیم و برگردیم.
وقتی قرار شد پیکر حاجآقا را از سمت قشم بیاورند، از سمت جاده صفیآباد آوردند، به حاج آقا میگفتم: حاج آقا، بیا برویم همان جاده حل مشکلات برگردیم، همهچیز حل میشود… چرا باید تنهایی من به دنبالت در جاده صفیآباد بیام؟

مهر: لطفاً از ارتباط حاجآقا با فرزندانتان برایمان بگویید.
همسر شهید: هر دو خیلی بچهدوست بودیم. محیا، فرزند دوم، زمانی که به دنیا آمد، در شرایط بسیار سختی بودیم؛ آنقدر سخت که وقتی بقیه فهمیدند باردارم، میگفتند: چرا این تصمیم را گرفتی؟ اما ما به یک اصل باور داشتیم: سختی زندگی را باید خودت انتخاب کنی؛ اگر انتخاب نکنی، دنیا برایت انتخاب میکند.
برای همین گفتیم سختی بچهدار شدن را خودمان انتخاب میکنیم و از خدا خواستیم بقیه مشکلات را حل کند. وقتی در امورات روزمره زندگی خسته میشدم، حاجآقا میگفت: مگر نمیگویی این بچهها را برای امام زمان (عج) بزرگ میکنیم؟ پس کمی بیشتر صبر کن. همین حرفها دلگرمیام میشد.
حاجآقا در تربیت بچهها واقعاً فوقالعاده بود. حتی بیشتر از من با بچهها رفیق بود. من گاهی آنها را دعوا میکردم اما او بیشتر با آنها همراهی میکرد. مثلاً با اینکه بچهها دختر بودند، آنها را با خودش فوتبال یا فوتسال میبرد. یا وقتی من درگیر کارهای خانه یا درس بودم، او کنار بچهها مینشست با آنها برنامه کودک میدید و حتی از من بیشتر برنامههایشان را بلد بود!
اصلاً پدر خشک و رسمی نبود؛ برعکس، در خانه پر از انرژی بود. آنقدر شوخطبعی میکرد که فضای خانه همیشه زنده و شاداب بود.

مهر: اشاره کردید که زندگی سختی داشت. لطفاً بگویید با این سختیها چگونه کنار میآمدید و چه راهکارهایی برای حفظ آرامش و امید داشتید؟
همسر شهید: سختی در زندگی زیاد بود اما ما یاد گرفته بودیم چطور با آن کنار بیاییم. بعضی چیزهای کوچک حال آدم را خوب میکنند اما بعضی چیزها آدم را واقعاً جلو میبرند. برای ما، یکی از مهمترینها هیئت بود. هر وقت دلمان میگرفت، میرفتیم هیئت؛ انگار دوباره جان میگرفتیم.
یک بار داخل ماشین بودیم و رادیو روشن بود که جملهای شنیدیم که خیلی به دلمان نشست: «همانطور که خوشیها میگذرند، سختیها هم میگذرند». بلافاصله حاجآقا گفت: خانم، میدانید، ما این را واقعاً با تمام وجودمان درک کردهایم. همیشه به خودمان یادآوری میکردیم که اگر غمی آمده، ماندگار نیست. حاج آقا می گفت: خانم، نباید بگذاریم این موانع و این دستاندازها ما را از هدفمان دور کنند. اینها حواشی زندگی هستند.

مهر: لطفاً برایمان از فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و تربیتی حاجآقا بگویید و بفرمایید چگونه با نوجوانان و مردم ارتباط برقرار میکردند؟
همسر شهید :در کنار این روحیه، فعالیتهایش هم خیلی گسترده بود. بیشتر کارش سخنرانی و فعالیت فرهنگی بود و مدتی هم بهعنوان مبلغ به مناطق محروم میرفت. در منطقهای به نام شرافت، در بخشی به نام کوله جاز ، مدتی فعالیت داشت. آنجا حتی یک نذر هم کرده بودیم نذر کرده بودیم که تا زمانی که توانش را داریم، در مسجد کولهجاز بمانیم بهخاطر همان نذر، با وجود سختیها ماندیم.
مسئول منطقه به حاج آقا پیشنهاد بهتری داده بودند که بیایید جای بهتری بروید اما حاج آقا گفت: نه، نذر داریم، باید بمانیم. آنقدر با بچههای آن منطقه صمیمی شده بود که وقتی قرار شد روحانی دیگری جایگزینش شود، بچهها ناراحت شدند.
خیلی برای ارتباط با نوجوانها وقت میگذاشت. حاجآقا آنقدر با این بچهها رفتوآمد کرد که واقعاً رویشان تأثیر گذاشت. خودش میگفت: اول باید با اینها رفیق شوم؛ تا رفیق نشوم، حرفم را قبول نمیکنند. وقتی رفیق شدیم، دیگر لازم نیست زیاد حرف بزنم، خودشان از رفتارم یاد میگیرند.

مهر: خاطرات آن سه ماهی که کنار هم در قم بودید، چقدر برایتان ویژه بود و چه لحظاتی از آن دوران هنوز در خاطرتان زنده است؟
همسر شهید: حدود دو - سه سال در شوشتر بودیم. بعد هم یک دوره کوتاه به خاطر آموزش حاجآقا به قم رفتیم. چون خیلی به هم وابسته بودیم، نمیتوانستیم از هم دور بمانیم. حاج آقا گفت میخواهد برود دوره آموزشی، من هم گفتم: من هم میآیم. با اینکه گفته شد شاید فقط سه ماه باشد، اما ما کل زندگیمان را جمع کردیم و رفتیم. هر کسی میشنید، تعجب میکرد که چرا برای سه ماه این کار را کردید اما واقعاً نمیتوانستیم دوری از هم را تحمل کنیم.
سه ماهی که برای آموزش حاجآقا به قم رفته بودیم، بهترین دوران زندگیمان بود. حاجآقا به چند نفر از دوستانش هم گفته بود: خوش به حالتان که در قم زندگی میکنید. بزرگترین حسرت زندگیام این است که قم نیستم. حتی این اواخر به فکرش رسیده بود که خانهای در قم بگیرد و خودش در قشم بماند، بعد ۲۰ روز سر کار در قشم باشد و ۱۰ روز به خانه بیاید.

مهر: در آن روزهای سخت جنگ و شرایط دشوار زندگی در قشم، کنار هم چگونه از یکدیگر دلگرمی میگرفتید و چه خاطراتی از صبر و همدلی حاجآقا در ذهنتان مانده است؟
همسر شهید: گفتگوی ما برمیگردد به همان روزهای جنگ. ما خیلی به هم وابسته بودیم. وقتی آن شرایط جنگی پیش آمد و گفتند منطقه ناامن است، معمولاً آقایان میماندند و خانمها و بچهها را به جای امن میفرستادند. با وجود اینکه در قشم شرایط کمی سختتر شده بود، من به همراه فرزندانم کنار حاج آقا و در خانه خودمان ماندیم و بهدلیل اینکه حاجآقا نمیشد برایش شب به خانه بیاید ما به منطقهای رفتیم که حاجآقا آنجا بود و نقل مکان به منطقهای دیگر کردیم. آنجا امکانات خیلی کم بود اما همانجا هم حاج آقا آرام نمیگرفت. یک روز گفت: خانم، تو که کلوچه بلدی، میتوانی برای نیروها کلوچه درست کنی؟ گفتم: آرد نداریم، خمیرمایه نداریم، فر نداریم… چی کار کنم؟ گفت: تو فقط بگو باشه، من وسایلش را جور میکنم.
واقعاً هم رفت و هرطور بود مواد اولیه را تهیه کرد. ما با یک توستر کوچک شروع به پختن کلوچه کردیم. هر بار شاید هشت تا جا میشد؛ تا صبح بیدار ماندیم. حتی در توستر خراب بود و حاج آقا با دست آن را نگه میداشت تا کار کند. برای هر سری شاید ۲۰ دقیقه زمان میبرد. صبح که شد، من از خستگی دیگر هیچ توانی نداشتم. به حاج آقا گفتم: دیگه نمیتوانم… گفت: یک ذره کم خمیر مانده، چی کارش کنیم؟ گفتم: هر کاری میخوای بکن، من فقط میخوام چند دقیقه بخوابم…
بعد خودش ادامه داد و چند تا هم سوخته بود. وقتی بیدار شدم، گفتم: چیکار کردی؟ گفت: نمیدانم چی شد، یه کم سوخت… اما جالب این بود که بعداً برای همان مقدار مواد و کلوچههایی که مصرف شده بود، پول کنار گذاشته بود تا حق بیت المال ضایع نشود

مهر: در آن روزها، وقتی جان شما و فرزندانتان در خطر بود، چه حسی داشتید و چگونه توانستید آرامش خود را حفظ کنید؟
همسر شهید: یادم هست روز اول جنگ، ما اصلاً خبر نداشتیم. در حوزه سر کلاس بودیم که ناگهان صداها و بیقراریها شروع شد. گفتند که حمله شده و وقتی صدای انفجار را شنیدیم، تازه فهمیدیم جنگ شروع شده است. بچهها خانه بودند. فاطیما زنگ زد و گفت: مامان، صداها خیلی زیاد است… نمیخواستم بترسد، فقط گفتم: نترس مامان، الان سریع به خانه میآیم.
اما با این حال، به حاجآقا گفتم: من کنار شما میمانم، اصلاً منطقه را ترک نمیکنم. همسر یکی از فرماندههان، خانم شهید بختیاری را که دیدم، به او گفتم: تو میروی؟ گفت: نه، دلم نمیآید. گفتم: من هم میمانم. و اینطوری شد که ماندیم… درست از همان روزهای اول جنگ.لباسهای حاج آقا را آماده کرده بودم؛ شلوارش به پوتین گیر کرده بود، خودم خم شدم و درستش کردم. وسایلش را هم از قبل جمع کرده بودم. وقتی خواست برود، لباس روحانیتش را درآورد. گفتم: چرا این را درآوردی؟ گفت: خانم، جنگ است… باید لباس رزم بپوشم. دم در ایستادم و لباسش را مرتب کردم. گفتم: نمیشود یکم بیشتر بمانی؟ گفت: باید بروم… و رفت...
ما تا شب تنها بودیم. شب که شد، موقع افطار، یکدفعه صدایی آمد که با هیچکدام از صداهایی که تا آن روز شنیده بودیم قابل مقایسه نبود. انگار آسمان شکافت. بچهها وحشت کرده بودند. صدای پدافند و انفجارها پشتسر هم میآمد. حتی صدای پهپاد را هم برای اولینبار آنقدر نزدیک شنیدیم که هنوز در گوشم مانده است.
فقط فهمیدم باید سریع حرکت کنیم. شناسنامهها و وسایل ضروری را برداشتم و به بچهها گفتم: بروید سمت خانه همسایه. هنوز کامل از در بیرون نرفته بودیم که یک انفجار دیگر بالای سرمان رخ داد. فقط میدویدیم… هیچکس فرصت فکر کردن نداشت. همسایهمان فقط میگفت: بروید فضای باز! سریع! محیا وسط راه جا ماند، بغلش کردم و دویدم. همان لحظه، وقتی به آسمان نگاه کردم، دیدم بالای سرمان منفجر شد… از شدت ترس با خواهر تماس گرفتم و فقط گفتم: آجی… حلالمان کن…خداحافظ…
ما را به منطقهای دیگر بردند. در آن منطقه شنیدم میگویند یکی دارد با لیزر به آسمان اشاره میکند. یاد حرف حاج آقا افتادم که گفته بود: اینها برای گرا است. هنوز حرف تمام نشده بود که دوباره صدای انفجار آمد. اینبار کل فضا لرزید. هر چند دقیقه یکبار صدا میآمد. ما را دوباره جابهجا کردند، سوار ماشین کردند و بردند به یک خانه امن دیگر. آنجا هم صداها ادامه داشت.
فاطیما روزه اولی و روزه بود، اما از ترس و شوک حتی یک ویفر ساده که همراهم بود آن را هم نخورد. محیا هم از شدت استرس بدنش خیس عرق شده بود. بعد از چند ساعت، حاج آقا خودش را به ما رساند و گفت: نمیتوانم تنها بگذارمتان. اجازه گرفتم بیایم دنبالتان. برگشتیم خانه تا وسایل را جمع کنیم اما هنوز ۱۰ دقیقه نشده بود که دوباره صدای انفجار آمد… دیگر فرصتی نبود مثل همیشه مرتب جمع کنیم. با کیسه زباله هرچه دم دستمان بود داخل ریختیم. در عرض نیم ساعت کل زندگی را جمع کردیم و راه افتادیم. وقتی از آن منطقه دور شدیم و به سمت منطقهای امنتر رسیدیم، تازه نفس کشیدیم.
مهر: در آن لحظات آخر قبل از رفتنش، وقتی با هم خداحافظی میکردید و حس میکردید این آخرین دیدار است، چه احساسی داشتید و چه چیزی به شما آرامش میداد؟
همسر شهید: وقتی بعد از چندین ساعت به دزفول رسیدیم، با همه خستگیها و فشارهایی که داشتیم، باز هم همان شب در تجمعات شرکت کردیم. حتی مادرم را هم با خودمان بردیم. با اینکه شرایط سخت بود اما دلمان نمیآمد نرویم.
حاج آقا به سختی دنبال بلیط بود تا دوباره به منطقه برگردد و برای گرفتن بلیط هم خیلی اذیت شدیم. اینترنت قطع بود و هر کاری میکردیم، نمیشد بلیط بگیریم؛ یا صندلی نبود یا سیستمها از کار افتاده بودند. حاح آقا تلاش میکرد اما موفق نمیشد. من به حاج آقا گفتم: خودم برات میگیرم. حاج آقا پرسید: چطوری؟ من اینهمه تلاش کردم، نشد. بالاخره بلیط پیدا کردم و گرفتم. وقتی به حاج آقا گفتم، تعجب کرد و پرسید: چطور پیداش کردی؟ گفتم: فردا میری؟ پاسخ داد: آره، معلومه. من که از خدا میخوام برم، مگه میخوام از زیر کار در برم؟ اما در مسیر راه که به دزفول میرفتیم از همان اول دلم آرام نبود. مدام به حاج آقا میگفتم: اگه شهید بشی چی؟ چه کارهایی هستند که باید انجام بدم؟ حتی گفتم: وصیت نمینویسی؟ حاج آقا گفت: اینقدر که شما خانم داری میگی شهادت، داره باورم میشه قراره شهید بشم. حتی گفتیم وصیت کنیم که اگر اتفاقی افتاد، بچهها پیش چه کسی باشند.
شب قبل از رفتن دوباره حاجآقا به منطقه، او را پیش خانوادهاش بردم تا حلالیت بگیرد؛ از خواهرهایش، از مادرش… انگار در دلم مطمئن بودم این دیدار، آخرین دیدار است. از حاجآقا پرسیدم: نماز و روزهات چی؟گفت: هیچی گردنم نیست، خیالت راحت.
فردای آن روز، دیگر یقین داشتم که رفتنش، رفتن معمولی نیست. او را به اهواز برای اعزام بردیم. لحظه سوار شدن به اتوبوس هنوز جلوی چشمم است. وقتی از پلهها بالا رفت، برگشت. گفتم: حاجآقا بیا پایین… دلم نمیآمد همانجا تمام شود. به برادرم گفتم: این آخرین باره که میبینمش…برادرم گفت: چرا اینطوری میگی؟ برمیگرده…اما من ته دلم چیز دیگری میگفت. حاج آقا همیشه قرآن کوچکش را که قرآن با آن حفظ میکرد همراه داشت و داخل ساکش گذاشته بود. صداش زدم، آمد پایین. گفتم: «حاج آقا، از زیر قرآن ردت نکردم» خواستم بغلش کنم جلوی بقیه سخت بود اما خودش فهمیده بود حالم چطور است و بسیار بیقرار بودم بغلم کرد.
برادرم از همان لحظه فیلم گرفت ولی من اصلاً نگاه دوربین برادرم نمیکردم، چون نمیخواستم باور کنم این آخرین دیدارمان است. من فقط میگفتم: نه… این نمیتونه آخرین تصویر باشه.اما شد…حاج آقا ایستاده بود روی پلههای اتوبوس با لباس کرم و شلوار قهوهای برگشت، نگاهم کرد، خداحافظی کرد و رفت...
مهر: آخرین تماسها و خواب پیش از شهادت؟
همسر شهید: بعد از آن دیدار، آخرین ارتباطهایمان تلفنی بود. یکی دو روز قبل از شهادتش، خوابی دیدم که خیلی واقعی بود. در خواب دیدم حاجآقا شهید شده است همان لحظه تلفنم زنگ خورد خودش بود. گفتم: حاجآقا، خوب شد تماس گرفتی، خواب دیدم شهید شدی…خندید و گفت: نه بابا… من کجا و شهادت کجا…اما پیشتر بارها به من گفته بود: خدا یک چیز بزرگی برایم آماده کرده…من ناراحت میشدم و میپرسیدم: این حرفها چیه؟ حاج آقا میگفت: باید صبورتر باشی…روزهای آخر، تماسهایمان کم شده بود. گاهی دو روز خبری نمیشد و من خیلی بیتاب میشدم. از قشم تماس می گرفتند، میگفتند: حاجآقا را دیدیم، سالم است. اما باز دلم آرام نمیگرفت. یک رمز بینمان داشتیم؛ اگر میگفت چای خوردم، یعنی حالش خوب است. یکبار همکارش زنگ زد و همین جمله را گفت من هم با همان یک جمله آرام شدم.
آخرین پیامش را هنوز یادم هست. نوشته بود: شهادت هنوز اندازه تن من نیست، روی قولم حساب کن، برمیگردم. من تو را ول نمیکنم، اگر تو من را ول نکنی، همیشه پیشتم. من هم همان شب، با خیال همین حرفها، سرم را گذاشتم روی بالشت اما دو روز بعد، همهچیز تغییر کرد.

مهر: آخرین گفتوگوی شما کی رقم خورد، چه احساساتی تجربه میکردید و چگونه این مکالمه بر نگرانی و انتظار شما تأثیر گذاشت؟
همسر شهید: ساعت پنج عصرهمان روز شهادت حاج آقا بود که تماس گرفتم و گفتم: حاج آقا، کی میآیی؟ من نمیدانم، باید بیایی. کی میآیی؟ گفت: تو دلت تنگ نشده باشه، من دلم تنگ شده، خودمم دیگه طاقت ندارم. زنگ زدم مرخصی را گرفتم و گفتم: جدی میگی؟ گفت: آره، مرخصی رو گرفتم. بلیط بگیر برای هر وقت دوست داری. من اصلاً متوجه نشدم: برای هر وقت دوست داری یعنی چی؟ گفتم: یعنی چی؟ گفت: هر وقت دوست داری، بلیط بگیر. گفتم: باشه، پس من برای امشب بلیط میگیرم. گفت: خبرشو ازت میگیرم من به حاج آقا گفتم، برای چهارشنبه صبح اوکی کردم. ساعت ۷-۸ شب زنگ زد و پرسید: بلیط را گرفتی، چیکار کردی؟ گفتم: آره، ۹ صبح باید بری. همین الان بلند شو و برو خونه. وسیلهها رو برات لیست میکنم که برای عید بیاریشون. من میخوام سال تحویل پیش همدیگه باشیم. سابقه نداشتیم که سال تحویل پیش همدیگر نباشیم. حاج آقا گفت: آره، حالا یه کم اینور و اونورش، ولی میام. گفتم: من فردا صبح را اوکی کردم. گفت: نه، چرا فردا صبح؟ گفتم: پس کی؟ گفت: امشب شب مهمی است، نمیتونم بچهها رو تنها بذارم. گفتم: یعنی چی؟ گفت: امشب عروسیه.گفت: ان شاءالله، خبرا رو فردا بشین از پای اخبار ببین. من فقط گفتم: خوش خبر باشی. گفت: باشه، خداحافظ. این آخرین حرف ما بود. نشسته بودم پای تلویزیون، منتظر بودم که بگویم: فلان نفتکشو زدیم، فلان کارو کردیم… مدام اخبار را بالا و پایین کردم.
مهر: در آن دو روز پر از نگرانی و عدم اطمینان درباره وضعیت حاجآقا، چه احساساتی را تجربه میکردید و چگونه با این شرایط دشوار کنار آمدید؟
همسر شهید: بعد دیدم خانم آقای شهید بختیاری تماس گرفت و پرسید: خبر داری از آقایون؟ گفتم: آره، دیشب حرف زدیم. بعد پرسید: مطمئنی دیشب حرف زدی؟ گفتم: چیزی شده؟ شما یه چیزی میدونی ، به من نمیگی؟، خانم شهیدبختیاری گفت: خانم بزرگی، دیشب حاجآقا اینها را زدن.
دو روز خبری از حاجآقا نبود. یا میگفتند جای حاجآقا امن است، زنده است یا می گفتند مجروح است. یک نفر میگفت: ساعت ۱۱ با ما تماس گرفتن از سمت حاجآقا و گفتن که زندهایم…. زنگ زدم به دوستم، راضیه که از همسرش سوال کند: حاجآقا زنده است؟ بعد چند دقیقه دیدم پیام تسلیت فرستاد که خانم بزرگی: تسلیت عرض میکنم. شهادت یک سعادتی است که نصیب هر کسی نمیشود. خوش به حالشان.
مهر: آخرین وداع، اولین احساسی که تجربه کردید چه بود و چگونه آن لحظه را پشت سر گذاشتید؟
همسر شهید: حاجآقا پیکرشان زیر آوار مانده بود و حاجآقا حسینی وار به شهادت رسیده بودند. آخرین عکس دو نفرهمان که به نظرم قشنگترین عکس دو نفره دنیا بود، کنار پیکر مطهر حاجآقا گرفته شد؛ دست من زیر سر حاجآقا بود و روی کفنشان یازهرا نوشته شده بود.
مهر: درباره لحظه وداع و حس وابستگیتان با حاج آقا، چه چیزی به شما کمک کرد تا با این فقدان کنار بیایید؟
همسر شهید: لحظه وداع…به حاج آقا گفتم، حاج آقا شما رفیق نیمهراه که نبودی. من و تو خیلی به هم وابسته بودیم. چهطور دلت آمد؟ ماکه همه امورات زندگی مان با هم بود، با همه لحظات روزمره، غذا خوردنهایمان، خرید سوپرمارکت، حتی تعویض روغن. چرا من را با خودت نبردی؟ این قرارمان نبود؟ مگر قرار نبود با هم باشیم؟ همه کارها را برای من کردی، اما در ماه آخر فقط تو بودی...
به گزارش مهر، شهید شیخ سجاد بزرگی در تاریخ ۱۴۰۴/۱۲/۲۷ در قشم به درجه رفیع شهادت نائل آمد


نظر شما