۲۴ فروردین ۱۴۰۵، ۹:۴۱

او عمری با هنر شهادت زیسته بود

او عمری با هنر شهادت زیسته بود

علی داوودی، یادداشتی را در پی فقدان و شهادت فاطمه سادات میر، یکی از شاعران کشور که با حمله آمریکای جنایتکار و رژیم صهیوتیستی به شهادت رسید نوشته است.

یادداشت مهمان، علی داوودی، شاعر: چطور می‌شود شهید شد؟ سوالی بزرگ و عجیب است با تاکید روی کلمات؛ می‌شود؟ یا می‌توان؟ لابد اگر کسی به خودت می‌گفت کمی مات می‌ماندی کمی مشکوک و دقیق می‌شدی و ناگهان می‌خندیدی یعنی می‌زدی زیر خنده.

چطور می‌شه؟ خب باید تو مودش باشی! ولی اگه جدی بخوام بگم هر کسی راه خودشو داره. اما به نظر من زندگی مهمتره! من بیشتر برام سواله؛ چطور میشه یه شعر درباره زندگی گفت؟ و ما هیچوقت فکر نمی‌کردیم کدام خانم فاطمه میر دارد پاسخ می‌دهد؟ شاعر؟ نویسنده؟ متخصص دانشگاهی؟ یک شهروند عام یا کسی که اصلا نمی‌شناسیمش!

و تو انقدر در نقش دومِ خودت زیسته بودی که بلد باشی گمراهمان کنی، ما را، شعر را، دشمن را.

***

پس سؤال را اینطور مطرح کنم؛ چطور می‌شود شعری مثل شهید گفت؟ فرمول پیچیده‌ای دارد؟؟ نه!

جنگ می‌شود ما به جبهه اعزام می‌شویم در حین شلیک به سمت او تیر می‌خوریم و می‌افتیم و خلاص! خیلی شاعرانه.

اما تو راه‌های دیگر را هم می‌دانستی و شهیدان بسیاری دیده بودی نزدیکترینشان پدر که از وقتی چشم گشودی شهیدی زنده بود در تمام لحظات باید مراقبت می‌کردی تا کسی راز اینگونه زیستن را بفهمد. تمام عمرت را چنین گذرانده بودی؛ شهید بعد شهید. شاید هم به حرفهای ما می‌خندیدی. ها!!؟

***

شاعری گفته بود:

با صبا در چمن لاله چنین می‌گفتم

که شهیدان که‌اند اینهمه گلگون کفنان

واو مای گاد!

چقدر قشنگ صبا لاله چمن گلگون...

واقعا طبیعتش با صفا بود اما به نظرتون زیادی قدیمی نیست؟

خب این یکی:

ز باریدن تیر گفتی ز ابر

همی ژاله بارید بر خُود و ببر

ز شبگیر تا گشت خورشید لعل

زمین پر ز خون بود در زیر نعل

باز کمی خنده ولی معترضانه! فکر می‌کنید واقعا ضرورت داره برا شهید شدن اینقدر بترسیم؟ باریدن تیر از ابر خیلی خوفه! آخه ابر نماد لطافته این شاعر آدمو حتی از بارون هم می‌ترسونه! و خنده بیشتر.

خب عارفی مثل مولوی چی:

شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید

اووووه چی گفته؟ اصلا حوصله ندارم کلماتش رو ترجمه کنم

حتی وقتی بگه:

چه سماعست که جان رقص‌کنان می‌گردد

البته من غزل کم می‌گم ولی این موسیقی خوبی داره. اصلا تو حال خودش بوده شاعر. مولوی همون کجایید ای شهیدان خدایی رو چون خیلی شنیدیم خوبه!

کجا شنیدید؟ مگه شما از اینها هم گوش می‌دید؟

نه خنده‌ای نه حرفی!

انگار خلاص شده باشی از هجوم استعاره و نماد و تصاویر کلیشه‌ای!

***

کنار پنجره

می‌نشینی پشت لپ‌تاپ

عینک فریم برند را به چشم می‌زنی

آهنگی از گوشی شیکت انتخاب می‌کنی

***

شهید باید به روز باشد اصلا عین روز باشد تا بر شب غلبه کند

رمان بخواند یا (به عنوان شخص دوم) حتی بنویسد

-من که باورم نمی‌شود!-

و باز خنده معصومانه تو

من می‌گم شهید چه ایرادی داره تحصیلات عالی داشته باشه؟ با ذوق نگاهی به چند تابلو نقاشی و خط‌خطی می‌اندازی؛ یک طراح عالی باشه اصلا سایت بزنه بفروشه. بره تو کار تجارت جواهر و سنگ قیمتی، فلزات صنعتی ...

الان زندگی تو ایناست

زبان بلد باشه؛ ok؟

***

یک مجسمه کوچک فانتزی

یک چراغ تزیینی

یک هدیه بی‌معنی از دوستی قدیمی

یک بسته نیمه‌خورده شکلات تلخ

یک لیوان بزرگ آب

سجاده‌ای در گوشه اتاق

سلفی با حرم

کتاب همیشه نیمه‌باز روی میز

ساعت مچی بی‌صدا

نیمه شب....

موشک می‌آید و همه را می‌برد

حالا

فقط رد خونی مانده که مثل شعری می‌درخشد

کد مطلب 6799527

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha