۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۵۱

پرچم‌هایی فراتر از جغرافیا؛ روایت شب‌های مقاومت در قزوین

پرچم‌هایی فراتر از جغرافیا؛ روایت شب‌های مقاومت در قزوین

قزوین- شب‌های قزوین نزدیک به ۱۰۰ روز صحنه حضور مردمی است که با پرچم‌های برافراشته، نذری، همدلی و روایت‌های مشترک از مقاومت، پیوند میان وطن، ایمان و ایستادگی را به نمایش گذاشته‌اند.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها – مطهره میرزایی: خیابان، جایی است که پرچم‌های فراتر از مرز جغرافیا به اهتزاز درمی‌آید و مردم تا پای جان برای ایران ایستادگی می‌کنند.

شب که از راه می‌رسد میدان میرعماد و خیابان‌های منتهی به آن چهره‌ای دیگر به خود می‌گیرند؛ چهره‌ای که نه شبیه ترافیک خسته روزانه است و نه شبیه سکوت سرد شب‌های معمولی. اینجا در میان هجوم نورهای لرزان مغازه‌ها، رنگ سبز و سرخ پرچم‌هاست که در چشم می‌زند. گرما و سرما هم حریف همهمه جمعیتی نمی‌شود که پیاده‌رو را به تسخیر خود درآورده‌اند.

آدم‌ها فقط عابر نیستند؛ هر کدام فصلی از یک کتاب زنده‌اند. دختری که با طمأنینه گوشه پرچم حزب‌الله را روی شانه‌اش صاف می‌کند، پزشکی که با روپوش سفید در یک غرفه موقت ایستاده و پیرمردی که با دستانی لرزان اما با اراده‌ای پولادین، استکان‌های نذری را پر می‌کند.

اینجا خیابان دیگر فقط یک معبر نیست بلکه یک سنگر است که در آن مرز میان غریبه و آشنا گم شده و همه در زیر سقفی از اعتقاد به هم پیوند خورده‌اند. در این میان، دوربین نگاه ما به دنبال قصه‌هایی می‌رود که در پس این پرچم‌گردانی‌ها نهفته است.

عراق و ایران؛ دو پیکر در یک روح

این گروه عراقی‌ها را با پرچم‌های عراق و لبنان برخی شب‌ها در میدان میرعماد دیده‌ام؛ چند چهره خارجی که در کنار خیابان پرچم‌گردانی می‌کنند. البته اگر شبکه‌های معاند بودند می‌گفتند تمام این مردم حاضر در خیابان از کشورهای مختلف آمده‌اند و مردم جمهوری اسلامی میلی برای حضور در خیابان ندارند و دولت برای حضور مردم در خیابان هزینه صرف کرده و آنها را از مناطق مختلف جغرافیایی به میدان آورده تا قدرت‌نمایی کند.

به سوی گروه عراقی می‌روم اما دو دختر جوان که پرچم حزب‌الله را روی شانه انداخته‌اند، از مصاحبه اجتناب می‌کنند و می‌گویند خیلی خوب نمی‌توانند فارسی صحبت کنند. فاطمه که دورگه است و هم به عربی مسلط است و هم فارسی، پرچم‌گردانی کنار خیابان را به مکالمه با ما ترجیح می‌دهد.

گروه آقایان که بریده‌بریده فارسی را با لهجه عربی حرف می‌زنند از بین خودشان شخصی را برای مصاحبه معرفی می‌کنند؛ جوانی نسبتاً قدبلند که پرچم عراق را در دست دارد جلو می‌آید. از او می‌پرسم چرا در کشور ایران راهپیمایی می‌کنی؟ چند وقت است آمده‌ای؟

کف دو دستش را در هم قفل می‌کند و می‌گوید: ایران و عراق برادرند، ایران و عراق با هم‌اند همه ما محب اباعبدالله هستیم؛ دو هفته است که در ایران راهپیمایی می‌کنم.

پرچم‌هایی فراتر از جغرافیا؛ روایت شب‌های مقاومت در قزوین

می‌پرسم جنگ ما چه ارتباطی با شما دارد؟ می‌گوید: ما جنگ کشیده‌ایم، ما حال جنگ را درک می‌کنیم. آمریکا فقط با وعده‌های توخالی برخی‌ها را فریب داد که کمک می‌کند اما همه چیز را ویران کرد. حالا نباید این داستان برای ایران تکرار شود؛ البته تکرار هم نمی‌شود، چون هم ایران قوی است و هم همه ما پشت آن هستیم.

می‌پرسم اگر در ایران جنگی نظامی و زمینی رخ دهد، می‌آیی؟ بریده‌بریده به فارسی می‌گوید: مردم عراق و مردم مسلمان کشورهای منطقه فارغ از نگاه سیاسی حاکمان خود در کنار ملت ایران هستند تا به سلطه امریکا در این منطقه پایان دهند.

می‌پرسم چرا می‌مانید؟ می‌گوید: همه ما مسلمانیم و آقای همه ما حسین(ع) است. عراق و ایران فرقی ندارد؛ هر جا نیاز باشد باید حاضر شویم.

از من فاصله می‌گیرد و رو به خیابان پرچمش را می‌چرخاند. سراغ خانم دیگری می‌روم که پرچم حزب‌الله لبنان را در دست دارد و از او می‌پرسم اینجا چه می‌کنی؟

ابتدا از گفت‌وگو اجتناب می‌کند اما بعد از چند ثانیه با کمی مکث می‌گوید: همه مسلمان‌ها یک جهان اسلامی دارند و حالا بخشی از جهان اسلامی در خطر است. وظیفه ما همین است که اجازه ندهیم این اتفاق بیفتد و خطری آن را تهدید کند. هر جا صدای مظلومی بلند شود باید به پا خیزیم.

اجتماعشان را ترک می‌کنم و به سوی غرفه‌های مختلف می‌روم. تیم پزشکی با حضور یک پزشک متخصص در حال ویزیت رایگان است. در غرفه فرهنگی، هنرمندی با قلم و مرکب جملات شعارگونه را خوشنویسی می‌کند.

از داغ نوه تا داغی چای

در غرفه دیگری که عکس تعدادی شهید داخل آن نصب شده، چای و دمنوش توزیع می‌شود. به دو پیرمردی که در حال توزیع چای هستند، می‌پرسم: اربعین است مگر؟

پیرمردی که در کنار او مشغول ریختن آب جوش است، می‌گوید: اربعین؟ از اربعین هم بالاتر است و امروز دیگر فقط موضوع مربوط به اسلام نیست، وطن هم به آن اضافه شده است.

می‌پرسم بهتر نبود توافق می‌کردیم تا حداقل این فشارهای اقتصادی را کم کنیم؟با طعنه می‌گوید: دوای دردها داخل کشور است، کدام کمک بیگانه؟

از چای ریختن دست برمی‌دارد و به چهره کودکی که عکس او از چادر موکب آویزان است اشاره می‌کند و می‌گوید: این را ببین
سپس عکس خانوادگی کنار آن را نشان می‌دهد و می‌گوید: این را هم ببین.

و در نهایت به عکس آخر که تصویر آشنای یک نوزاد است اشاره می‌کند و می‌گوید: این‌ها خانواده من هستند که همه‌شان در این جنگ شهید شدند.

پرچم‌هایی فراتر از جغرافیا؛ روایت شب‌های مقاومت در قزوین

به عکس نوزاد بوسه‌ای می‌زند و لحظه‌ای سکوت می‌کند. آرام می‌گوید: نوه من، فقط بیست روز داشت... و اینجا می فهمم که او پدر شهیده کیالها و پدربزرگ نوزاد ۲۰ روزه جنگ رمضان است.

می‌گوید: چطور می‌شود از کسی که دست به چنین جنایتی زده تقاضای کمک کرد و انتظار دلسوزی داشت؟ بحث مذاکره بماند برای وقتی که اهل فن تشخیص بدهند زمان آن چه هنگام است و ولی امر نیز مذاکره را صلاح بداند؛ اما اینکه بخواهیم موضوع اقتصاد را به کمک دیگری گره بزنیم، درست نیست. ما در جنگ اقتصادی، مانند جنگ نظامی، باید به خودمان تکیه کنیم؛ چون هیچ‌کس به اندازه خودمان اهل دلسوزی نیست.

می‌پرسم چگونه توانستید پس از سپری کردن این داغ‌های بزرگ، امروز لبخند بزنید و در غرفه‌ها مشغول توزیع چای باشید؟

می‌گوید: مقصد اصلی ما شهادت است منتها برخی زودتر می‌روند و ماییم که جا مانده‌ایم. چرا باید برای عاقبت‌به‌خیری آنها ناراحت باشم؟ اما نکته حرف این است که کسانی که دستشان به خون مردم بی‌گناه آلوده شده، بدانند که ما هنوز ایستاده‌ایم؛ تا هر زمان که لازم باشد می‌ایستیم و جانمان را فدا می‌کنیم.

وقتی برای وطن و اعتقاد نذری می‌دهند

به شوخی از پیرمردی که کنار آقای کیالها ایستاده و به من چای تعارف می‌کند،می‌پرسم: می‌گویند برای برپایی غرفه و توزیع نذری از دولت پول می‌گیرید؟

با همان لحن مهربان می‌گوید: این پول که چیزی نیست ما برای کشور جانمان را می‌دهیم. وابسته به جایی نیستیم و خودمان همین بساط ناقابل را مهیا کرده‌ایم و هر وقت لازم باشد برای این کشور جانمان را بدهیم، حاضریم جانمان را فدا کنیم.

از آنها بابت چای تشکر می‌کنم و به سوی جمعیت می‌روم. حضور در میان جماعتی که از همه چیز می‌گذرند تا شب‌ها بتوانند در خیابان حاضر شوند، مردمی که هر کاری می‌کنند تا پرچم زمین نماند و به اهتزاز درآید، حس و حالی آمیخته با غیرت، وطن‌دوستی، آب و خاک، جان‌فشانی و تمام آن چیزی است که غرورآفرین است.

خیابان میرعماد، حکایت مردمی است که نه از تهدید نظامی می‌هراسند و نه از فشارهای اقتصادی کمر خم می‌کنند. پیوند میان وطن و اسلام در این میدان چنان گره خورده است که حتی بزرگ‌ترین داغ‌ها نیز نمی‌تواند لبخند رضایت را از چهره بازماندگان شهدا بگیرد.

این اجتماع، فراتر از یک تجمع ساده، پیامی روشن برای بدخواهان دارد: تا زمانی که این پرچم‌گردانی‌ها و این ایستادگی‌های مؤمنانه ادامه دارد، رویای فروپاشی این مرز و بوم تعبیری نخواهد داشت.

کد مطلب 6852225

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha