۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ۲۳:۱۷

هدیه عروسی آمریکایی

هدیه عروسی آمریکایی

حتماً خبر عروسی که توی روستا پیچید، دل توی دلت نبود. آخر کدام بچه‌ است که دلش عروسی نخواهد؟ آن هم عروسی شما بندری‌ها که هفت شبانه‌روز برمی‌دارد.

خبرگزاری مهر - مجله مهر: حتماً خبر عروسی که توی روستا پیچید، دل توی دلت نبود. آخر کدام بچه‌ است که دلش عروسی نخواهد؟ آن هم عروسی شما بندری‌ها. شنیده‌ام هفت شبانه‌روز برمی‌دارد؛ هفت شبانه‌روزی که تو و رفیق‌هایت از در و دیوار مجلس، بالا بروید و از این پنجره به آن یکی سرک بکشید. لابد شب‌ها قبل از خواب، مدام مامان را سوال‌پیچ می‌کردی که چند تا شب دیگر بخوابی و بیدار شوی عروسی سر می‌گیرد. مامان هم می‌خندید، لپ‌های سبزه‌ات را می‌کشید، زل می‌زد توی چشم‌های درشت‌ات و انگشت‌هایش را می‌گرفت طرفت؛ تو مثل فنر از جا می‌پریدی که فقط دو شب دیگر به مرادت می‌رسی.

وقت عروسی که شد، بدو رفتی سراغ لباس‌هایی که هر روز سرکمد تماشایشان می‌کردی؛ ایستادی رو به روی آینه و لباس را گرفتی جلویت. یادت آمد وسط بازار پاسفت کردی، فقط همین مشکی‌خاکستری را می‌خواهی‌. هرچه مامان گفت؛ مجلس عروسی است نه عزا، به خرجت نرفت که نرفت. حالا لباس را تن زده‌ای و زنجیر نقره‌ای‌ات را انداخته‌ای روی پیراهنت، موهایت را کمی آب زدی و خودت را رساندی به کوچه. دست پسرهای همسایه را گرفتی و بدو رفتید طرف خانه عروسی. اول یک‌دل سیر از عزا درآوردید و بعد پریدید روی دیوار. مردها پاهایشان جست و خیز می‌کرد و زن‌ها در اتاق، دور عروس حلقه زده بودند و کل می‌کشیدند.

از بالای دیوار همه را دید می‌زدی و ریز ریز می‌خندیدی. درست همان لحظه‌ای که بلند شدی تا تو هم با پاهایت ضرب بگیری و دست‌هایت را بردی بالای سرت، ناگهان صدای گرومپ گرومپی آمد. نفهمیدی آسمان‌غرنبه بود یا زلزله؛ صدای کل و خنده، در پلک به هم زدنی شد جیغ و فریاد. داد می‌کشیدند: زدند، زدند. فهمیدی موشک‌های آمریکایی، آمده‌اند عروسی. تو اما افتاده بودی وسط حیاط. بدنت تکان نمی‌خورد. لباس نو عروسی‌ات، غرق خاک و خون بود و چشم‌های درشت‌ات، خشک شده بود رو به آسمان.

کد مطلب 6936958

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha