"حسین هواسی" کارشناس مسائل بین المللی در ادامه نشست "جهان پس از 11 سپتامبر" در خبرگزاری مهر با بیان اینکه مسلما در حملات 11 سپتامبر نیرویی هماهنگ کننده و هدایتگر وجود داشته که همانند نخ تسبیح تمامی زنجیره های شرکت کننده در این عملیات را به هم متصل کرده گفت: این امر لزوما به این معنی نیست که نیروهای عمل کننده در بخشهای مختلف از حضور هم اطلاع داشته باشند. در ساختارهای امنیتی همینطور است، یعنی تنها مدیر که سازمان دهنده عملیات است این حلقه ها را به هم وصل می کند، در این عملیات ممکن است گزینه اول اقدام با گزینه آخر آن هیچ اطلاعی از وجود یکدیگر نداشته و حتی تضاد منافع داشته باشند و یا نوع نگاهشان نسبت به فعالیتی که انجام می دهند متضاد باشد، لذا احتمال اینکه مدیریتی وجود داشته و یا احتمالا قوه عاقله ای این عملیات را رهبری کرده وجود دارد، اما هر کدام از این احتمالات یک نظریه را در مورد حملات مذکور مطرح می کند، مثلا در صورت پذیرفتن یک رهبر و هماهنگ کننده برای تمامی این عملیات تئوری توطئه قوت می گیرد.
وی در بخش دیگری از سخنان خود اظهار داشت: دهه 1990 میلادی دوران خواب یا بی عملی در صحنه سیاست ابرقدرتی مانند آمریکا بوده است و 11 سپتامبر بعنوان یک کاتالیزوری عمل کرده که فضای امنیتی قبل از دهه 1990 را از بسترهای زیرین بیرون کشیده و به سطح آورده تا آمریکا از آن استفاده کند و مناسبات جهان بار دیگر و با شدت بیشتر امنیتی شود. این امنیتی شدن در سه سطح مطرح می شود، یکی در سطح مباحث داخل آمریکا است، برای اقدامهای خارجی دولت آمریکا لازم بود که یک اقناع داخلی صورت گیرد. در دهه 1990 هر وقت که آمریکاییها آماده جنگ با عراق می شدند تا کویت را از اشغال برهانند، دختری را به رسانه ها آوردند تا از قساوت سربازهای عراقی در از بین بردن نوزادان در زایشگاهها سخن بگوید. آنها از این مسئله برای ایجاد تحرک و اقناع مردم استفاده کردند.
این کارشناس مسائل سیاسی در ادامه یادآور شد: به نظر من آمریکاییها از حوادث 11 سپتامبر نیز برای این منظور بهره گرفتند، به تبع آن قانون میهن پرستی شکل گرفت که بعد از این حوادث تصویب شد و نشانگر گام رو به جلوی آمریکا در مسائل امنیتی است. به این ترتیب حتی فضای داخلی آمریکا نیز امنیتی شد. نکته دوم این است که فضای بین المللی هم باید امنیتی می شد، چرا که تنها در چنین فضایی بود که آمریکا می توانست به همراهی همه کشورها و حتی مخالفانش با خود امیدوار باشد. در فضای امنیتی کسانی که در کنار شما بوده اند، بیشتر با شما همراه می شوند و کسانی هم که با شما تضاد داشته اند، به محاق می روند چون فضا امنیتی است، در چنین فضایی کسی که در مقابل موج می ایستد حتما آسیبهای سنگینی می بیند. هیچ گاه در زمانی که شوروی وجود داشت آمریکا نگفت "هرکس با ما نیست، پس بر ماست" به نظر من این جمله بلندترین جمله و فریادی نهفته در بیان این نکته است که جهان، جهانی امنیتی است، جهانی که باید در آن سیاستهای امنیتی در پیش گرفته شده و اقدامهای امنیتی نیز صورت گیرد.
نکته بعدی این بود که آمریکاییها برای گسترش چنین فضایی لازم بود که تغییرات ژئوپلیتیک ایجاد کنند. اینگونه تغییرات در زمان بسیار کوچک صورت می گیرد و برای این منظور واحدهای ملی که بصورت سنتی در جهان مدرن مشروع هستند پس زده می شوند. آمریکاییها برای دستیابی به اهداف خود دست به چنین تغییراتی زدند. برای این منظور تیم همراه رئیس جمهوری آمریکا بدترین مصیبتها را متحمل شدند، چون می دانستند که اگر بخواهند برای حل مشکلاتشان و تسلط بر خاورمیانه اقدامی کنند، زمان بسیار کمی در اختیار دارند. آنها دو جنگ را در عرض دو سال ترتیب داده و برای ایجاد تغییرات ژئوپلیتیک دست به قدرت سخت بردند.

وی خاطرنشان کرد: هر چند تاریخ آمریکا نشان می دهد که بیشتر دموکراتها علاقمند به تغییر نظامها بوده اند، اما در مورد اقدامات آمریکا پس از 11 سپتامبر می بینیم که این مسئله در زمان جمهوریخواهان روی داده است. در دوران آنها عراق و افغانستان از طریق جنگ اشغال شد و در کشورهایی مانند گرجستان، قرقیزستان و اوکراین انقلاب مخملی شکل گرفت یعنی این کشورها از حوزه ای غیر از حوزه نفوذ آمریکا به این حوزه آمده و از سطحی پایین از حمایت از آمریکا به سطحی بالاتر آمد. به نظر من می توان گفت که اینها تغییرات ژئوپلیتیک بود که طی آن بیش از 2 درصد جمعیت جهان را بطور مستقیم در نوک پیکان سیاستهای آمریکا تحت فشار گذاشت و حدود 1.5 درصد مساحت جهان را در برگرفت.
|
آمریکا الزاما خود را در مدیریت جهان نیازمند به اروپاییها نمی داند اما بوش در زمان خداحافظی از قدرت به این نتیجه رسید که آمریکا برای سلطه بر جهان به سازمان ملل و تمامی اعضای آن نیاز دارد. |
|
دکتر برزگر |
دکتر هواسی تغییر نخبگان در حوزه مدیریتی را از دیگر اتفاقهای دولت آمریکا در زمان حوادث 11 سپتامبر دانسته و گفت: تیمی که بوش پیش از این حوادث با خود به کاخ سفید آورد تیمی امنیتی است. مروری به افراد این تیم نشانگر این مسئله است: کالین پاول وزیر خارجه بوش است، او کسی است که در زمان جرج بوش پدر، رئیس ستاد مشترک ارتش بوده و نقش اصلی را در حمله به عراق در بحران کویت داشت. مشاور بوش در این زمان "کاندولیزا رایس" است. رایس در سالهای 1990 و پیش از آن در پستی بوده که وظیفه اصلی آن تسریع در انحلال اتحاد جماهیر شوروی و اتحاد آلمان بوده است، که جایگاهی امنیتی دارد. وزیر دفاع بوش در این زمان "دونالد رامسفلد" است. با نگاهی به سوابق او می بینیم که وی در دولت نیکسون در سطح بالایی از فعالیتهای امنیتی و نظامی قرار داشته است. دیک چنی نیز از دوستان قدیمی و از مشاوران اصلی جرج بوش پدر برای اداره آمریکا بود. در این میان تنها گزینه ای که از دولت دمکراتها با بوش همراه شد "جرج تنت" رئیس سیا بود که نهایتا پس از رو شدن دست آمریکا در حمله به عراق و دروغین بودن ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی در این کشور، ناچار به کناره گیری شد، همچنین پاول که به میزان مورد انتظار با دولت امنیتی بوش همراهی نداشت، کنار گذاشته شد.
وی تاکید کرد: به نظر من سیاست آمریکا در آن مقطع و حتی سیاست خارجی این کشور در وزارت دفاع تعیین می شد. اینها همه علتی بود برای مسئله ای دیگر. در دیپلماسی گزینه آخر دست زدن به جنگ است. به نظر من آمریکاییها نیازی به جنگ عراق نداشتند، با مرور صحنه های چند روز قبل از حمله به عراق تصاویری می بینید که بیانگر این مسئله است. عراقیها در این روزها موشکهای اسکاد بی که دارای تکنولوژی دهه 1960 بوده و بردهای بسیار کوتاه دارند را در مقابل دوربینهای تلویزیونی نابود می کنند تا شاید آمریکاییها راضی شوند و به این کشور حمله نکنند. نکته اینجا است که آمریکاییها از این جنگ بدنبال یک بازتعریفی از مفاهیم بودند. آنها دنبال تعریفهای جدید از جنگ، لیبرال دمکراسی یا به تعبیر دکتر مطهر نیا دمکراسی هدایت شده و دیگر مفاهیم بودند و اگر توان این کار را داشتند و امکانات اقتصادی شان اجازه می داد، بعد از این جنگها، حملات آمریکا به دیگر کشورها ادامه می یافت. جرج بوش هیچ ابایی نداشت که کشورهای دیگر را بعنوان محور شرارت بنامد، به نظرم این مهمترین موضوع بود که با بازتعریف مفاهیم کلی، همه مفاهیم شناخته شده، یک تعریف آمریکایی پیدا کند.
این کارشناس مسائل سیاسی در بخش دیگری از صحبتهای خود قرار دادن چین در برابر آمریکا بعنوان یک رقیب اقتصادی بزرگ را بزرگنمایی خوانده و گفت: اقتصاد را تکنولوژیهای بزرگ و مدرن پیش می برد نه تولید دوربینهای عکاسی صددلاری، بلکه ماهواره های چند میلیارددلاری با تکنولوژی پیشرفته است که برای کشورها قدرت می آورد. منظور من این است که اگر این تکنولوژیها همراه کشوری نباشد، آن کشور هیچ ندارد و به همین دلیل است که امروز تاکید ما در داخل کشور نیز دستیابی به تکنولوژیهای بالا است. برای اینکه این عامل موجب افزایش قدرت می شود. از این رو چین هر چند در حال افزایش چنین قدرتی در خود است، اما هنوز به آن دست نیافته است. اگر ژاپن دهه 1980 را با وضعیت کنونی چین مقایسه کنیم متوجه تفاوتهای موجود در این زمینه می شویم.

دکتر "کیهان برزگر" در بخش دیگری از این نشست با اشاره به نوع نگاه آمریکا در سیاست خارجی در دوران بوش و سپس در دوران اوباما گفت: آمریکا الزاما خود را در مدیریت جهان نیازمند به اروپاییها نمی داند، هر چند بوش در آخرین سخنرانی اش در مجمع عمومی سازمان ملل نوع نگاهش را تغییر داد، ولی در دوران ریاست جمهوری اش اینگونه بود که آمریکا می گفت ما نیازی به کمک اروپاییها نداریم، اصلا چرا باید مجوز اقدامات خود را از شورای امنیتی که آنها اداره می کنند، بگیریم، آنها نباید فراموش کنند که هر چه دارند، از ما دارند و منظورشان طرح مارشال بود که در واقع هم پیشرفت و آزادی را به اروپا آورد. اما منظور آمریکا از این کار به رخ کشیدن این تفکر محافظه کاران بود که به اروپاییها یادآوری کند آنها مدیون آمریکا هستند، با این حال زمانی که بوش در حال خداحافظی از قدرت بود به این نتیجه رسید که آمریکا برای مدیریت جهان به سازمان ملل و تمامی اعضای آن نیاز دارد. این نگاه آمریکاییها بر مسئله امنیت ملی شان جالب است. بوش می گوید که ما نیازی به جهان نداریم ولی در مقابل اوباما می گوید که ما بر طبق راهبرد امنیت ملی مان به همپیمانانمان نیاز داریم. این نکته نشانگر تغییر نگرش و مانور آمریکاییها در روابط بین الملل است.
وی در ادامه سخنان خود اظهار داشت: مسئله همپیمانان به این نحو پیش آمد که زمانی که آمریکاییها متوجه شکست خود در جنگ عراق شدند یعنی شکست ناشی از تنهایی آمریکا در درون عراق بدلیل نداشتن مشروعیت. این مسئله نشان می دهد که هر چند قدرت سخت آمریکا قوی است اما مسائل امروز جهان نیاز به قدرت نرم یعنی اقناع، انگیزه، پذیرش اینکه آمریکا برای ماموریتی مقدس وارد عراق شده اند و مسائلی از این دست دارد. این مسئله تضادی را بوجود آورده و موجب انزجار مردم کشورهای تحت اشغال آمریکا از این کشور شده است. در عراق و افغانستان مردم در ابتدا به گمان اینکه آمریکاییها برای نجاتشان آمده اند، به آنها روی خوش نشان دادند اما رفته رفته با طولانی شدن جنگ در این دیدگاه مردم تردید و سرخوردگی ایجاد شد.
دکتر برزگر در پایان خاطرنشان کرد: نتیجه این شد آمریکایی که فکر می کرد در عرض چند روز یک قدرت را در عراق از بین می برد درگیر جنگی طولانی در این کشور شد، چرا که مشروعیت سازمان ملل را نداشت. مشروعیت همپیمانان را نداشت و از سوی آنان حمایت نداشت. برای اینکه صدام حسین خطری فوری برای آمریکا نبود، این تهدید را می شد از طریق راهکارهای دیگر و در درازمدت برطرف کرد. بعدها مشخص شد که آمریکا برای حفظ جایگاه و هژمونی خود وارد جنگ عراق شد. نتیجه این که آمریکاییها با داشتن قدرت سخت خود را از همراهی دیگران بی نیاز دیده و به عراق یورش بردند ولی وقتی بوش در سال 2009 می خواست از قدرت کنار برود بطور ضمنی اعتراف کرد که آمریکا نیاز به همه کشورها دارد. در ادامه نیز اوباما روی کار آمد و او هم تاکید کرد که ما نه تنها نیازمند همپیمانان که نیازمند حتی رقبایمان هستیم. از این رو تغییر نگاه در نوع قدرت آمریکا در جهان بود که بوش می گفت ما قدرت مطلق هستیم و اوباما می گفت که ما نیازمند قدرتهای دیگر برای مدیریت جهان هستیم.
ادامه دارد...
نظر شما