خبرگزاری مهر، گروه استانها- ونوس بهنود: هوای سرد صورت سرخ را سیلی میزند. دل آسمان در روزهای پایانی سال آنقدر که توانسته با باریدن خالی شده و حالا پشته پشته برف روی سنگهای سردی که در زیر آن عزیزی آرمیده نشسته است.
آفتاب که نباشد صدای پرندهها کمرنگ میشود رفتهاند گوشهای از سرما پناه گرفتهاند تا شاید خورشید به رحم بیاید و بار دیگر بتابد.

آنقدر برف هست که اگر آدرس را ندانم راه گم کنم. روی سنگ قبرها برف سفید همه اسمها را پاک کرده و انگار نه انگار اینجا کسانی هستند که زمانی گوشهای از سفره عید مال آنها بود. عیدی میدادند، عیدی میگرفتند، عید دیدنی میرفتند و از اینکه آسمان میتواند آنقدر سخاوتمند باشد که زمستان سرد را به بهار دلنشین بسپارد شگفتزده میشدند.
گاهی ظلم میکردند و مرگ را از خود دور میدیدند، گاهی در کار خیر بودند و مرگ را در چند قدمی میدیدند و مهمتر اینکه هر یک عزیزی بودند برای خانوادهای.

زن چادر سیاه از لنز دوربین من چادر به دندان میگیرد. سیاهی را میکشد تا چانهاش و نمیخواهد خلوتش با از دست رفته به هم بخورد. سبزه سبز را بعدازاینکه برف روی سنگ قبر پاک شده با قلبی که می تپده از دلتنگی روی آن گذشته است.
نمیدانم میگرید یا فقط نگاهش به کلمه مادر حک شده روی سنگ است. همه چیز سرد از برف است و اشکهای گرم وقتی از قفس دلت بیرون میزند در زیر سوز ابرهای کدر یخ میبندد.

جوانک با صدای بلند سبزههایش را ۵۰۰ تا تک تومنی میفروشد. ردیف گندمهای سبز شده لحظهای از یادت میبرد که هنوز زمستان است و آخرین تلاش خود را میکند تا تو را از رسیدن بهار مأیوس کند.
جوانک میگوید برای عکست سبزه بخر. نمیداند خودم قصد خرید دارم برای کسی که دوست دارم به یاد و خاطرهاش سبزهام را گره بزنم.

مردم نه مانند سالهای قبل بلکه تکوتوک وارد قبرستان میشوند. خیلیها از سبزههایی که تعدادی مغلوب سوز برف شده میخرند تا نذر هر سال را ادا کنند. شاید بتوان گفت عادت هر سال و شاید بهتر از همه باید گفت دلخوشی و علاقه هر سال و آن اینکه جای خالی سفره عید را از یاد نبرند.

جوانک سبزه فروش دستهای کبود را مشت کرده و نزدیک دهان میبرد. با هایی غلیظ به دستهای کرخت فرصتی میدهد تا گرم شود. سن و سال زیادی ندارد و به نظر میرسد به تازگی وارد دهه دوم زندگی خود شده است. با همان لباسهایی که بالاشهریها محال است بپوشند در قبرستان به دنبال کسب حلال و راهگشایی زندگی و آینده است.

تعداد دستفروشها به خاطر برف کمتر شده و انگار که بدانند خرید سبزه در این سرما حتمی است، بیشتر پسران نوجوان هستند که نایلون روی زمین انداختهاند و سبزه را با صداهای بلند فریاد میزنند.
زنوشوهری سبزه ۵۰۰ تومانی میخرند و میروند سراغ یکی از مزارها. مرد با دست خود برف را از روی سنگ قبر میسراند. دستهایش یخ میزند و زن به کمکش میآید و مابقی برف را پاک میکند. سبزه را روی سنگ قبر میگذارد و دعایی را از کیفش برمیدارد و شروع میکند به خواندن.

یکی از فروشندههای سبزه با دیگری حرفش شده سر اینکه ارزان میفروشد. قبرستان سرد با انبوهی از برف که اسمها را پاک کرده هنوز رنگ و بوی زندگی دارد و انگار که مرگ بخشی از زندگی و جداییناپذیر باشد.
سبزهام را میگذارم بر روی سنگ قبرش. دخترک دلنشینی که بیماری نادری به سرعت او را از زیستن ربود. و بشر با همه داروها و ادعاهایش نتوانستند آیلین کوچک را از رفتن باز بدارد. همچنان که دعا میخوانم یکی آماده و التماس میکند که «یس» بخواند.

کمی آن طرف تر پرچمهایی که نشانه یادگارهای دفاع مقدس است در آسمان افراشته و هرازگاهی با سوز و بادی که میآید تکان میخورد.
سبزهمان را به خاطره دلاوریشان گره میزنیم. شهدایی که همواره جای خالیشان احساس میشود و سکوت و آرامشی که مرهون رفتن آنها است.

گنجشکهای کوچک به گندمهای سبزهها توک میزنند. با سوزی که در جریان است به پروبالشان باد دادهاند تا زنده بمانند.

بیرون از قبرستان نه تنها سبزه بلکه دخترکی با مادر خود گل میفروشد از شب بو و لاله گرفته تا گل سرخ مانع از آن میشوند که عکس بگیرم. خلوتشان محترم است.
زندگی در جریان است و خاطره در گذشتگان به بهانه عید تجدید میشود.


نظر شما