۲۱ مهر ۱۳۸۵، ۱۲:۵۳

/ مهرماه يادآور وداع با خالق "همسايه ها" /

" احمد محمود " زائري زير باران

" احمد محمود " زائري زير باران

خبرگزاري مهر - گروه فرهنگ و ادب : احمد محمود متولد چهارم دي ماه 1310 در شهر اهواز بود. از او هشت مجموعه داستان ، شش رمان و چند فيلمنامه برجا مانده است.

به گزارش خبرگزاري مهر، احمد محمود كار نوشتن را با مجموعه داستان هايي چون "مول" و "دريا هنوز آرام است" آغاز كرد. "بيهودگي"، "زائري زير باران"، "غريبه ها" و "پسرك بومي"، "از مسافر تا تب خال" ، "قصه آشنا" و "ديدار"، ديگر مجموعه هاي محمود به شمار مي روند.

مطرح ترين آثار او سه گانه به هم مرتبط "همسايه ها"، "داستان يك شهر" و "بازگشت" بوده است. محمود كه به لحاظ شخصيت پردازي ، توصيف صحنه ها و اشيا، وصف روحيات و حالات آدم ها و نقل خلاقانه تاريخ معاصر ايران - بويژه وقايع سياسي دهه هاي سي و چهل در جنوب كشور - صاحب قلمي چيره دست بوده، در آخرين اثر خود با نام " درخت انجير معابد " سيمايي ديگر و تازه تر از سبك رمان نويسي خود را به خوانندگان عرضه كرد.

او در اين رمان 1038 صفحه اي ماجرايي از يك خانواده اصيل و ريشه دار جنوبي را در بستري از وقايع بومي و اجتماعي پي گرفته و در پايان با وارد كردن تراژدي شكست و افول شخصيت هاي خود، تصويري نمادين و خيره كننده از انحرافات و كجروي هاي خرافي و فرهنگي به دست مي دهد.

در چهارمين سالمرگ احمد محمود نويسنده آثار ماندگاري چون "همسايه ها"، "داستان يك شهر"، "مدار صفر درجه" و "زمين سوخته" ، بخشي از آخرين رمان او را كه متفاوت ترين اثر در كارنامه محمود به شمار مي رود از نظر مي گذرانيم. اين لحظات بيانگر دقت و مهارت نويسنده در توصيف و تصويرسازي هاي عيني از فضا و محيط داستاني و حركت از توصيف به درون و روان آدم هاي حاضر است :

" ... سر شب هوا نفس مي كشد. باد شمال آرام مي وزد و هوا خنك مي شود. تاج الملوك هر دو پنجره را باز مي كند. آواز دسته جمعي بلم رانان و ماهي گيران از دور مي آيد. غروب جمع مي شوند تو جزيره، ضرب مي گيرند و مي خوانند و دست مي زنند. بعد آتش مي گيرانند، ماهي كباب مي كنند، شام مي خورند و مي زنند به شط و تور مي اندازند. تاج الملوك مي نشيند پاي پنجره اتاق شمالي. پنجره ها بلند است با نيم دري هاي چوبي. كف پنجره ها، يك وجب از كف اتاق بلندتر است. شناشل قوس دار پاي پنجره ها نرده چوبي دارد. باغچه پيش چشم عمه خانم است.

مي بيند كه جام پنجره يكي از اتاق هاي شرقي عمارت كلاه فرنگي روشن مي شود. چند لحظه بعد خاموش مي شود. از شمال باغچه، فانوسي مركبي باد مي خورد، قيچي دو پاي كسي را تاريك - روشن مي كند، تيرگي سر شب را كج و راست مي برد و مي آيد طرف عمارت كلاه فرنگي.

جواهر از پله هاي ساب خورده مي آيد بالا و مي ايستد تو چارچوب در. مي بيند كه اتاق شمالي فرش است، قاليچه هاي ابريشمي افتاده است پاي پنجره، رختخواب پيچ سه كنج اتاق است، يخچال كنار در است و قاب عكس بزرگ خانوادگي پاي ديوار مقابل است. انگار كه تاج الملوك حوصله نكرده است به ديوار نصبش كند. جواهر فرصت مي كند تا عكس خانوادگي را خوب ببيند. چراغ سقف پرنور است. افسانه خانم نشسته است كنار اسفنديار خان. فرامرز ايستاده است سمت راست پدرش، موي سرش از وسط فرق است، پاپيون زده است و كتاب تاريخ سال اول دبيرستان را طوري گرفته است كه عنوان كتاب ديده شود.

فرزانه دامن بلند به پا دارد، ايستاده است سمت چپ افسانه. كيوان نشسته رو يك چارپايه كوتاه - پيش پاي پدر و مادر. عمه تاجي و عمو داريوش خان پشت سرشان ايستاده اند. تاج الملوك دست مي زند زمين كه برخيزد سماور را آب كند. تو برخاستن صداي جواهر را مي شنود : " سلام تاج الملوك خانم " عمه كه قد راست كرده است برمي گردد رو به صدا و انگار كه يكه خورده باشد دست مي گذارد رو قلب و مي گويد :

- ترسيدم جواهر خانم.

جواهر مي گويد :

- خدا بگم چكارم كنه كه ترساندمت تاج الملوك خانم. منذرت مي خوام.

- عيبي نداره جواهر خانم، حالا چرا دم در؟

چشم جواهر به قاليچه هاي ابريشمي است - به مرغ عشق نشسته بر شاخه گل زرد. مي آيد تو : " امروز خيلي خسته شدين تاج الملوك خانم " . حرف تاج الملوك خانم هواي غم دارد: " روزگاره دخترم. گله اي ندارم " ... .

کد مطلب 393485

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha