خبرگزاری مهر، سرویس دین، حوزه و اندیشه، سیده فاطمه سادات کیایی؛ درهای قطار که در ایستگاه حبیب الله باز شد، صدای لرزان مرد پشت بلندگوها اعلام کرد مسافرین اجازه پیاده شدن از قطار ندارند و فقط امکان سوار شدن هست. چند دقیقه بعد خبرگزاری ها خبر دادند بمبهای اسرائیلی امریکایی، نقطه ای را در نزدیکی ایستگاه مورد اصابت قرار داده، مثل همه این ۱۰_۱۵ روز اخیر که همه جای تهران بی نصیب از بمباران نبود. حالا جنگ با سردمداران اپستین و بچه بازان کودک کش به ۲ هفته رسیده، بیشتر از جنگ ۱۲ روزه و در میان ماه رمضان. جنگی که ما شروع نکردیم اما در مقام دفاع و مبارزه در جبهه حق، جواب ظالمین را خوب دادیم. هر موشکی که در شهرهای ما فرود آمد، پاسخش با خوردن موشک در تلاویو و پایگاههای آمریکایی داده شد.
از آن طرف مردم میدان اجتماعی را با حضور خیابانی نگه داشتند، این شبها و روزهای تهران از هر وقت دیگری دیدنی تر بوده و هست، زیر سایه جنگ اتفاقات دیگری رقم خورده که این شرایط به زیباییاش ضریب داده.
مردم خوب میدانند جنگ دیگر مثل سابق با فراخوان پر کردن سنگرها نیست، سنگرهای امروز کف خیابان های بمباران شده است، زیر صدای موشکهای اسرائیلی آمریکایی که در یک لحظه فرود میآیند و آوار میسازند، در پس این آوارها اما معنای و زندگی جریان دارد، مردمی حضور دارند که دنبال نقش خود در جنگ آخرالزمانی هستند. توی این شهر میلیونی، عدهای به دنبال پیدل کردن خود هستند و نقشی که می توانند داشته باشند.
پیاده از میدان شهدا راهم را میکشانم به چهارراه آبسردار. خیابان شلوغ است و مغازه ها هم باز. از چند روز پیش که یکی از خانه های این منطقه را زدند هنوز کف خیابان میشود شیشه خورده مغازه ها و خانه را دید، در این شرایط عقل میگوید کرکره مغازه ات را بکش تا وقتی اوضاع آرام شود کاسبی را شروع کن، دل اما میگوید زندگی زیر موشک باران هم ادامه دارد، مردم زیر بمباران ترشی و زیتون نمیخواهند؟ یا قرار نیست کسی در دین روزهای نزدیک به عید سلمانی برود، پس هم ترشی فروشی باز است و هم سلمانی!

پسر جوان همینطور که مابقی شیشه خورده ها را با جارو از مغازهاش بیرون میریزد با مشتری جدیدش سلام و علیک میکند، جای شیشه های ریخته پلاستیک زده
تابلوی ایران را که روی دیوار میبینم دلم میلرزد، اتفاقی که برای این محله افتاده همان اتفاقی است که کل وطن را درگیر کرده، جان بچههای میناب را گرفته، آوار را روی سر تهرانیها ریخته، آثار تاریخی اصفهان را تخریب کرده. متجاوز کاری ندارد چه کسی برای کدام محله و شهر و روستاست، همه را میزند. خیابان را میروم پایین تا جایی که بولدوزر و بوی خاک گوش و مشامم را پر کند، میپیچم توی یکی از کوچه های فرعی تا آنجا که خاک و غبار دیگر اجازه دیدن مقابلم را نمیدهد، چند ثانیه طول میکشد تا در میان این حجم از خاک تصویر پیش رویم را ببینم.

یک پسر جوان با یک سرخ کن توی دستش از وسط غبار و خانه مخروبهای بیرون میآید، پشت سرش یک نفر دیگر با چرخ گوشت، دو نفر هم با فاصله دو سر میزی را گرفته اند و پشت وانت می گذارند، یک خانه در کوچهای تنگ به کلی ویران شده، خانههای اطراف و رو به رویش هم مخروبه شدند. پسر جوانی که عبا و عمامه به تن دارد و یک میکروفن دهه شصتی دستش گرفته، پشت بلندگو به بچهها میگوید، بجنبید خیلی کار داریم، نمیفهمم چرا این را پشت بلندگو میگوید وقتی میتواند با بچه ها همینجوری هم صحبت کند و صدایش برسد! یکی آنطرف میگوید: حاجی توروخدا اون بلندگورو بزار کنار، حاجی همینطور که بلندگو را جلوی دهانش گرفته میگوید: میخوام، ولی خاموش نمیشه.
حاجی و بچه های دیگری که مدام وسیله به دست از خانه های بیرون می آیند و دوباره داخل میشوند مجموعا چند گروه جهادی هستند که در این روزهای سخت، ساکنین خانه های تخریب شده از بمبهای کمک کننده ترامپ را یاری میکنند. همه شان از اول جنگ دلوطلب شدهاند بیایند تهران، اکثرا جوان و نهایتا ۲۴_۲۵ ساله. خیلی زود میفهمم یک گروه حدودا ۱۰ نفره از دانشجوهای دانشگاه همدان به تهران آمدهاند. ۷ ۸ نفر دیگر هم از طلبه های حوزه علمیه قم هستند. محمد مسیح یکی از طبیهها همینطور که بیل توی دستش است می گوید ما بیشتر از این هستیم، همه هم طلبه، هر کداممان مال یک شهریم و هر صبح برای آواربرداری از مناطقی که دیشب دشمن بمباران کرده عازم محل میشویم.

چند روز پیش شهرک شهید بروجردی بودند، چند روز قبلش هم میرداماد، تعریف میکند مردم اولی که ما را میبینند گارد میگیرند، بعد که تلاش بچه ها برای کمک رسانی را میبینند خودشان هم برای کم میآیند.
از بدترین اتفاق این روزهای آواربرداری میگوید که دیدن بدنهای تکه تکه شده آدمهایی است که بعضا پیکرهایشان تا چند ده متر از خانه ها به بیرون پرتاب شده است. کنار من پیرمردی هم ایستاده، صحبتهایمان را که میشنود گوشیاش را درمیاورد، از محمد مسیح فیلم میگیرد و مثل خبرنگارها از فعالیتهای جهادی بچه ها سوال میپرسد. جنگ همه را خبرنگار کرده، حتی آنهایی که آسیب دیده از جنگ هستند دوست دارند در میدان روایت نقشی بیافرینند.
پله ها را یکی یکی بالا میروم. جلوی در خانهای میایستم که در ورودی اش به کلی ویران شده، همین خانه جلوی اسانسور، روی زمین پرچم آمریکا و رژیمصهیونیستی را نقاشی کرده که هر بار برای استفاده از اسانسور یک فریضه دینی هم به جا بیاورد، برائت از دشمن. بچههای جهادی مدام در حال جا به جا کر ن وسائل اند، مرد صاحبخانه هم در کنار آنان مشغول است. در چهره اش ناراحتی هست اما استقامت هم همینطور.
یکی دیگر از اهالی ساختمان هم میآید، میپرسم کسی از اهالی ساختمان هم شهید شده؟
_نه الحمدالله
کلا تو بمباران کسی شهید شده؟
فقط یه نفر، سرایدار همون ساختمونی که بمب بهش خورده، بنده خدا افغانستانی بود. فکر کنم همین حالا پیکرش روی زمین باشه
یکی از بچه های جهادی وسط حرفش میپرد، _نه همین یک ساعت پیش بردنش.

بولدوزر مدام مشغول کار و خاک برداریست، مدرسه که نزدیکی خانه ها قرار دارد و فقط شیشه هایش پایین امده، شده سرپناه وسایل اهل محل، هرچیزی که از هرجایی پناهگاهی ندارد را میبرند در حیاط مدرسه. خانه ها از بیرون شبیه به تابلوهای درهمی هستند که تمام خانه را نشان میدهند، خانه ای که جریان زندگی را از قابلمه روی گاز میشود فهمید و از پرده پاره و ویرانه های دیوار و خرابی های عمیق زخم جنگ را دید. زن جوان صاحبخانه مشغول عکس رفتن است، میگویم برای جمع کردن وسایلت کمک زنانه میخواهی ما هستیم، همین چند دقیقه پیش که خواستیم از خانه اش عگس بگیریم همسرش اجازه نداد، حالا خانم از ما عذرخواهی میکرد که به خاطر استرسی که وارد شده همسرش دوست ندارد صحبت کند، میگویم اشکالی ندارد، پنج بچه دارند. ساعت ۳ ظهر بود که خانه کناریشان بمب خورد، میگویم بچه ها خوبند؟ میگوید معجزه بوده که همه زندهایم.
این روزهای جنگ همه اش چیزی غیر معجزه نبود، جنگ ۸ سال دفاع مقدس هم همینطور، انقلاب اسلامی هم، ما ۴۷ سال است که معجزه میبینیم، اینها جدای از معجزه مردم هستند. همین بچه های پای کار دهه هشتادی اگر معجزه نیستند پس چه هستند؟
به قول یکی از همین ۲۰ سالههای جهادی که میگفت: آینده جنگ را جایی در مصلی نماز دیدم، مردمی که از بمب و موشک نمیترسند را نمی شود شکست داد، اینها با ایدئولوژی و پشتوانه تربیت حضرت آقا شکست نمیخورند، همیت روحیه مردم است که ما بچه های جهادی را پای کار نگه داشته.



نظر شما