به گزارش خبرگزاری مهر، مسیر رسیدن به «آسمانک» در دشتی، تنها یک جاده کوهستانی نیست؛ گویی راهی است برای عبور از مرزهای مادی و ورود به قلمرویی از معنا … پیچدرپیچِ جاده، از دل کوه و سنگ بالا میرود و هر پیچ آن انگار آدم را برای دیدن حقیقتی بزرگتر آماده میکند.
در ادامه روایت خبرنگاری که از این منطقه پس از حمله رژیم صهیونی- آمریکایی بازدید کرده است را بخوانید: وقتی به آسمانک رسیدیم دشت پیش رو با سیاهی چادرهای عشایری جان گرفته بود. سیاهچادرها در دامنه کوهستان پراکنده بودند؛ نشانههایی از زندگی، صبوری و ریشهداری مردمانی که سالهاست با طبیعت این سرزمین خو گرفتهاند. اما در میان این سیاهیِ آشنا، سکوتی سنگین هم جریان داشت؛ سکوتی که گویی اندوهی تازه را در دل خود حمل میکرد.
در میان چادرها، نقطهای بود که نگاه را ناخواسته به خود میکشید. همان جایی که خاکش هنوز بوی سوختگی میداد و زمینش با ترکشهای فلزی زخمی شده بود. چند روز پیش، یکی از همین سیاهچادرها هدف حمله موشکی دشمن قرار گرفته بود. حملهای بیرحمانه که چهار نفر از اعضای یک خانواده را از این دشت گرفت؛ خانوادهای که تنها جرمشان زندگی در همین خاک و همین آسمان بود.
دختر این خانواده، دانشآموز همین مدرسه عشایری بود؛ مدرسهای که حالا در همین نزدیکی در حال ساخت است. مدرسهای که قرار است نام «شهیدان شهیدی بهلولی» را بر پیشانی خود داشته باشد؛ نامی که یاد یک خانواده و مظلومیتشان را برای همیشه در حافظه این دشت زنده نگه خواهد داشت.
کنار محل انفجار ایستادیم خاک هنوز سیاه بود و قطعاتی از ترکشها در زمین فرو رفته بودند بوی باروت هنوز در هوا میپیچید و سکوت دشت، سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. دیدن این صحنه، روایت عینی مظلومیت مردمی بود که زندگی ساده عشایریشان هیچ نسبتی با جنگ و خشونت ندارد.
عشایر اطراف ما جمع شدند؛ مردانی با چهرههایی آفتابسوخته، زنانی که اندوه را در سکوت حمل میکردند و کودکانی که زودتر از سنشان با مفهوم فقدان آشنا شده بودند. وقتی با بستگان شهدا صحبت میکردیم، در صدایشان غم موج میزد؛ اما در نگاهشان چیزی فراتر از اندوه دیده میشد: غروری آرام از تعلق به این سرزمین.
دانشآموزان مدرسه هم دور ما ایستاده بودند. برای آنها این حادثه تنها یک خبر نبود؛ یکی از دوستانشان را از دست داده بودند. دختری که تا همین چند وقت پیش در کنارشان درس میخواند و حالا نامش در کنار نام شهیدان قرار گرفته است. یکی از دانشآموزان آرام گفت:
«وقتی اسم مدرسه بشه شهیدان شهیدی بهلولی، انگار اون همیشه اینجا کنار ماست.»
در همان نزدیکی، اسکلت مدرسه در حال شکل گرفتن بود. کارگران و مهندسان مشغول کار بودند و صدای چکشها در دل دشت میپیچید. هر ستون که بالا میرفت، انگار پاسخی بود به ترکشها؛ پاسخی به کسانی که میخواستند زندگی را در این دشت خاموش کنند.
این مدرسه، فقط یک ساختمان آموزشی نیست، اینجا قرار است پلی باشد میان خون شهیدان و آینده دانشآموزان عشایری مدرسهای که در میان سیاهچادرها قد میکشد تا نشان دهد حتی در دل سختترین لحظهها هم امید میتواند از دل خاک سر برآورد.
عشایر، با همه سادگی و صفای زندگیشان، امروز بیش از هر زمان دیگری مظلومیتشان را نشان میدادند؛ اما در همان حال، وطندوستیشان از کوههای اطراف هم بلندتر بود.


نظر شما