۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۱۵:۲۱

اینجا مزار امیران است

اینجا مزار امیران است

جرات نگاه کردن به عکس‌های امیرمحمد بوستانی را ندارم. هربار که نگاهش می‌کنم، چشمان پسرم را می‌بینم و شرم می‌کنم از اینکه به پدر شهید بگویم امیر تو شبیه امیر من است.

به گزارش خبرگزاری مهر، روزنامه آگاه نوشت: وقتی که از قد و بالای بچه‌هایشان می‌گویند، از شیرین زبانی، از خوانش کودکانه شعرهای کتاب فارسی، از نوشتن دیکته از کلماتی که تازه یاد گرفته‌اند، برایم درد و داغ‌شان مجسم می‌شود. از میان ۱۲۰ شهید دانش‌آموز مدرسه میناب امروز قرعه به نام امیران خانه بوستانی افتاده است؛ امیرعلی و امیرمحمد بوستانی. دوقلو نبودند، اما همیشه کنار هم بودند؛ همراه، همدل و جدانشدنی. یکی دانش‌آموز کلاس چهارم و دیگری کلاس دوم دبستان بود. دو برادری که دست در دست هم به مدرسه می‌رفتند و در کنار یکدیگر آسمانی شدند و حالا پدر و مادری دلشکسته مانده و خانه‌ای ساکت و غم‌زده.

من فقط همین دو پسر را داشتم

«من فقط همین دو پسر را داشتم.» این جمله را با حسرت و داغ زیاد از زبان پدر می‌شنویم. این روزها در فراغ پسرها مدام با فیلم و عکس آنها خودش را مشغول کرده. خودش از آن صبح شنبه لعنتی می‌گوید: «پسرانم عاشق فوتبال بازی کردن بودند. زندگی‌شان بازی با توپ بود. امیرعلی کلاس چهارم بود و علاقه خاصی به اشعار حماسی داشت. رجز «نحن المنقمون اسمع اسمع یا صهیون» را کامل حفظ بود و گاه در خانه با صدای بلند می‌خواند. امیرمحمدم هم کلاس دوم بود و دوست داشت فوتبالیست شود.

هر روز خودم بچه‌ها را به مدرسه می‌بردم. امیرمحمد همیشه کمی سخت‌تر از خواب دل می‌کند. آن صبح هم خواب‌آلود بود و به سختی بیدار شد. وقت نماز گذشته بود اما هر دو برای نماز وضو گرفتند. امیرعلی به من گفت: «بابا پنجره رو ببند، خورشید معلوم نباشه، نمازم قضا میشه.» لبخندی زدم و گفتم باشه. بعد وقتی همسرم تغذیه را داخل کیفشان گذاشت، امیرعلی گفت: «مامان من روزه‌ام؛ حتی اگه تغذیه بذاری، نمی‌خورم.» پسر ۱۰ ساله‌ام پای حرفش ماند و زبان روزه پر کشید. بعد از حادثه، وقتی کیف امیرعلی پیدا شد، حتی یک قطره از بطری آب یا خوراکی‌هایش مصرف نشده بود.»

حمله چندباره به مدرسه

پدر با بغضی فروخورده از آخرین خداحافظی می‌گوید: «وقتی از ماشین پیاده شدند امیرعلی گفت: بابا امروز زودتر از ساعت ۱۲ بیا دنبالمون. من هم زودتر رفتم اما چه رفتنی شد؛ خانه ما نزدیک مدرسه است اما کسی به ما زنگ نزد. چه می‌دانم شاید فرصت نشده بود. شاید هم قسمت این بود! وقتی ساعت حوالی ۱۱ مدرسه بمباران شد همسرم با پای برهنه سمت مدرسه دویده بود. من هم از محل کارم سریع خودم را رساندم. اولش باورمان نشد.

گفتیم حتما سمت درمانگاه شهید آبسالان که توسط سپاه ساخته شده بود را زدند. درمانگاه نزدیک مدرسه بود. جلوتر رفتیم دیدم که نه، خود کلاس‌های مدرسه را زدند. آنجا بود که خانه‌خراب شدیم. ما جزو اولین نفرات بودیم که رسیدیم. تعدادی دانش‌آموز در محدوده بیرونی مدرسه دیدیم و با خودمان گفتیم حتما بچه‌های ما هم بیرون ساختمان هستند. اما امیدمان خیلی زود رنگ باخت! همسرم ساعت‌ها روبه‌روی آوار نشسته بود و با چشمان خودش می‌دید که چطور تکه‌های بچه‌ها را از زیر آوار بیرون می‌کشند.

بغض گلویش را گرفته بود. از زیر چادر یک کاغذی را بیرون آورد و داد دستم و گفت: «بگیرش کارنامه امیرمحمده!» تا چشمم به تکه کاغذ افتاد احساس کردم کارنامه اعمال پسرم است و مهر شهادت به آن خورده. گفتم از کجا آوردی؟ گفت: «اینجا رو به آوار که نشسته بودم باد از سمت مدرسه آورد پیش من!» واقعا عجیب بود! معلم امیرمحمد خانم زهره شهریاری هم که ۶ ماهه باردار بود کنار بچه‌ها شهید شد. خودم همراه گروه‌های امدادی سمت آوار رفتم و با دستانم سنگ‌هاو میله‌ها را کنار زده و اسم پسرها را صدا می‌زدم.

تنها یک چیز برایم تداعی می‌شد صحنه کربلا. روضه مجسم شده بود. با خودم زمزمه می‌کردم: گلی گم کرده‌ام می‌جویم او را... تقریبا ساعت دو و نیم بعداز ظهر بود که دوباره با چند موشک دیگر مدرسه را زدند و حتی یک مادر در گوشه حیاط بر اثر اصابت موشک شهید شد. همسرم آنقدر شوکه شده بود که نمی‌خواست از کنار آوار دور شود. می‌گفت: «بذار موشک بزنن بمیرم. من بدون پسرها خونه برنمی‌گردم.» دشمن ملعون چند بار با موشک مدرسه را بمباران کرد و خودمان به چشم دیدیم. اما نمی‌دانم چرا برخی افراد نمی‌خواهند باور کنند که حمله به میناب عمدی بود! مگر می‌شود با تجهیزات-به قول خودشان پیشرفته - خطا کنند؟»

پسرانم با هم پر کشیدند

پدر شهیدان بوستانی به واسطه شغلی که داشت بیشتر اوقات در ماموریت بود و به فرزندانش سپرده بود که هوای هم را داشته و همیشه کنار هم باشید. نه فقط برادر که رفیق هم باشید. مبادا از هم دور شوید. همیشه با هم بودند. این جمله را به عینه درک کردم. پدر هر چه عکس نشان‌مان داد دو برادر کنار هم بودند. وقت رفتن به مدرسه، کلاس فوتبال، هیات و عکس آخر که دلم را به درد آورد. عکس مزار دو برادر کنار هم.

محسن بوستانی که خیلی جوان‌تر از آن است که پدر شهید خطابش کنیم از نحوه پیدا شدن جگرگوشه‌هایش می‌گوید: «پیکر پسر کوچکم زود پیدا شد اما امیرعلی چند روز مفقود بود. مادرش امید داشت که امیرعلی از مدرسه بیرون رفته باشد چون خیلی از همکلاسی‌هایش زنده مانده بودند. اما من مطمئن بودم که شهید شده! می‌دانستم که دو برادر از هم دور نمی‌شوند. پای قولی که به من داده بودند ماندند و با هم رفتند.» با خودم می‌گویم ای کاش پای این قول به پدر نمی‌ماند و حالا حداقل یکی از پسرها کنارشان بود.

پدر با بغض فرو خورده ادامه می‌دهد: «پیکر پسر بزرگم امیرعلی نسبت به همکلاسی‌هایش سالم‌تر بود اما بمیرم برای امیرمحمدم که اربا اربا رفت. وقتی پیکرش را از زیر آوار بیرون آوردند و نگاهم به تن نحیف و پاره پاره او افتاد، نتوانستم بلند شوم. به یاد امام حسین (ع) افتادم که وقتی در کربلا، علی اکبرش را شهید کردند گفتند جوانان بنی‌هاشم بیایید/ علی را تا در خیمه رسانید. توان ایستادن نداشتم، انگار کمرم در لحظه شکست. رو به جوانان مینابی گفتم پسرم پیدا شد؛پیکرش را ببرید.

همان لحظه با صدای بلند رو به مردم گفتم: این پسر منه! امیرمحمد هشت ساله منه! فدای راه علی‌اصغر امام حسین (ع) و چندین بار تکرار کردم.»
پدر که عضو هیات امنای مسجد محله و پای ثابت هیات است، می‌گوید: «من ۲۰ سال است که افتخار خادمی در هیات امام حسین (ع) را دارم و به همین خاطر پسرها از کودکی در هیات بزرگ شدند. در مراسم‌های امام حسین (ع) همیشه کنارم بودند. حالا هم تنها چیزی که آرامم می‌کند گریه برای شهدای کربلاست. همدردی با آنها آرامم می‌کند.»

امیرمحمد نظرکرده امام رضا (ع) بوده

پدر از ماجرای بیماری پسر کوچکش این طور می‌گوید: «امیرمحمد از وقتی به دنیا آمد بیمار بود. نوزاد یک روزه بود که دکترها گفتند روده‌اش مشکل دارد و فورا ببرید بیمارستان مجهز در شیراز. چهار سال زیر نظر پزشکان بود و دارو مصرف می‌کرد تا اینکه سال‌روز شهادت امام رضا (ع) بردم هیات حضرت ابوالفضل (ع) و دعا کردم درد این طفلک درمان شود. باور کنید از همان موقع درد و مرض از جان امیرمحمدم دور شد.» پدر این را می‌گوید و من باز هم نقطه مشترکی میان امیر او و امیر نظرکرده خودم پیدا می‌کنم.

هر شب با تلاوت قرآن می‌خوابیدند

چه هنری از این بالاتر که فرزندانت را در این شرایط اجتماعی جامعه و با این همه هجمه‌های دشمن، مؤمن و حافظ قرآن تربیت کنی. کاری که پدر و مادر شهیدان بوستانی خوب بلد بودند. مادر هنوز با داغ بچه‌ها کنار نیامده و کم حرف است. اما وقتی صحبت از قرآن خواندن پسرهایش می‌شود، سکوتش را می‌شکند و خودش می‌گوید: «بچه‌هایم هر شب با تلاوت سوره واقعه می‌خوابیدند. پسر کوچکم امیرمحمد علاقه خاصی به آیه دهم این سوره داشت؛ “وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ”. بارها درباره معنای این آیه سوال می‌کرد و من با زبان کودکانه می‌گفتم یعنی کسانی که کارهای خوب می‌کنند از همه جلوترند.

این‌ها به خدا نزدیک‌ترند. شما هم می‌توانید با کارهای خوب تو زندگی پیشتاز باشید.» مادر درست می‌گفت، پسرانش والسابقون شدند و خدا آنها را پیش خودش برد. پدر حرف مادر را تکمیل کرده و از استعداد ویژه فرزندانش می‌گوید: «مدتی بود که امیرمحمدم می‌گفت دوست دارم معنی آیه‌های قرآن را بدانم. ما هم برایش توضیح می‌دادیم. برای حفظ سوره‌ها، کافی بود یک یا دو بار صوت سوره را برایشان پخش کنیم. در کمتر از ۲۰ دقیقه، سوره را کامل از حفظ می‌خواندند. دوست داشتند مهمان برنامه محفل شوند و پای ثابت برنامه حسینیه معلی بودند. فکر کنم یک روز قبل از شهادت بچه‌ها بود که در برنامه محفل قبل از افطار، از شهدای جنگ ۱۲ روزه روایت شد. صورتشان خیس اشک شد. از جنگ ۱۲ روزه به بعد که بچه‌ها با چشم خودشان قساوت صهیونیست‌های کودک‌کش را دیدند، پسر بزرگم می‌گفت می‌خواهم بزرگ شوم و موشکی بسازم و کار این آمریکا و اسرائیل را یکسره کنم.»

چهار مزار شهید؛ سهم پدر و مادر از امیران‌شان

تصویر حضور پدر و مادری داغدار بر سر مزار دو پسر، دل هر کسی را به درد می‌آورد. پیکر این شهیدان در گلزار شهدای محله شوسنی در جوار امامزاده شاه ابوالحسن (ع) به خاک سپرده شده و دو قبر نمادین هم در گلزار شهدای میناب دارند. یعنی در کل چهار مزار برای شهیدان بوستانی. محسن بوستانی، پدر شهیدان امیرعلی و امیرمحمد، از تجربه‌ای معنوی و پر از احساس در زیارت شهدای گمنام شهرستان رستم سخن می‌گوید. روایتی که به گفته او، نشانه‌ای روشن از لطف و ارتباط شهدا با بازماندگان است: «ما اهل استان فارس، شهرستان نورآباد ممسنی هستیم اما به خاطر شغل من در میناب زندگی می‌کنیم.

چند هفته پیش غروب جمعه از سر دلتنگی بچه‌ها، با همسرم پناه بردیم به زیارت شهدای گمنام در زادگاه‌مان شهرستان رستم. دو شاخه گل مصنوعی که حدود چهار ماه در ماشین جا مانده بود را هم با خود سر مزار بردیم. آنجا نشستیم و از شهدا خواستیم برای قلب بی‌تاب و ناآرام خانواده‌های میناب دعا کنند. داغ اولاد کمرشکن است. فردای آن روز، خواهرم زنگ زد و گفت خواب عجیبی دیدم. خواهرم در عالم رو یا دیده بود دو شهید گمنام، مزار پسرانم را با گل پوشانده‌اند؛ به گونه‌ای که «چادری» یا «خیمه‌ای بزرگ» بر فراز آنها برپا شده. توی خواب، شهدای گمنام به او گفته بودند که ما شهدای گمنام هستیم و می‌خواهیم قبر این دو شهید را با گل بپوشانیم تا آفتاب اذیتشان نکند. شنیدن این خواب از زبان خواهرم که بی‌اطلاع از رفتن ما به مزار شهدای گمنام بود، کمی قلبمان را آرام کرد.»

ماجرای گل‌های مزار شهدای گمنام

پدر و مادر شهیدان بوستانی یک هفته بعد از آن خواب دوباره به زیارت همان شهدا می‌روند و اتفاق عجیبی می‌افتد. پدر اینطور تعریف می‌کند: «بار دوم که به مزار این دو شهید گمنام رفتیم، مادرم خواب دید که آن دو شهید، عکس‌های امیرعلی و امیرمحمد را در قالب دو قاب به همراه خود آورده و در جلوی خانه نصب می‌کنند و می‌گویند: آمدیم مهمان شما شویم اما در خانه بسته بود؛ گفتیم عکس بچه‌ها را بر دیوار نصب کنیم و برویم.» پدر با چشمانی که خیس اشک شده از ماجرای دو شاخه گلی که سر مزار برده بود می‌گوید: «قبل از شهادت بچه‌ها یک روز قرار بود شهید گمنامی برای زیارت به مدرسه شجره طیبه آورده شود و پسرها از شب قبل از من خواستند دو شاخه گل بگیرم.

دیروقت بود و گل‌فروشی‌ها بسته بود. پسرها ناراحت شدند. همسرم پیشنهاد داد دو شاخه گل مصنوعی که من برایش هدیه گرفته بودم را به شهید گمنام تقدیم کنند. فردا صبح پسرها با شاخه‌های گل راهی مدرسه شدند اما وقتی از ماشین پیاده شدند یادشان رفت گل‌ها را ببرند. من هم متوجه نشدم گل‌ها در ماشین جا ماندند. اما انگار حکمتی داشته این فراموشی! این شاخه گل‌ها همان‌هایی بود که با مادرشان یک ماه بعد از شهادت پسرها بر سر مزار شهدای گمنام گذاشته بودیم. من به آیه شریفه قرآن که خداوند می‌فرمایند شهدا زنده‌اند و نزد خودش روزی می‌برند اعتقاد قلبی دارم. مطمئنم که پسرانم زنده‌اند و در زندگی ما اثر می‌گذارند. می‌دانم که پسرها حال و روز من و مادرشان را می‌بینند و برای آرامش قلبی ما دعا می‌کنند. اما اینکه امروز از فرزندانم روایت می‌کنم برای ترحم گرفتن نیست. داغ میناب باید مظلومیت ایران و خباثت دشمن آمریکایی/ صهیونی را به دنیا نشان دهد و در تاریخ ثبت شود.»

کد مطلب 6833799

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha