خبرگزاری مهر، گروه بینالملل: تجاوز به خاک ایران در دوره دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ را نمیتوان صرفاً یک رویارویی نظامی میان واشنگتن و تهران دانست؛ این جنگ متجاوزانه به آزمونی برای سنجش حدود قدرت آمریکا تبدیل شد.
پس از آنکه واشنگتن با ربایش نیکلاس مادورو در ونزوئلا این تصور را تقویت کرد که میتواند با اتکا به قدرت نظامی، ساختار سیاسی کشورها را دگرگون کند، تجاوز به ایران آزمون بزرگتری را پیش روی این محاسبه قرار داد.
مقاومت ایران، تداوم توان پاسخ، افزایش هزینههای نظامی آمریکا و ناتوانی واشنگتن در تبدیل ضربات نظامی به نتیجه سیاسی مطلوب، شکافی را آشکار کرد که فراتر از یک شکست یا موفقیت در میدان جنگ است؛ شکافی میان قدرت نظامی آمریکا و توانایی آن برای تحمیل اراده سیاسی که میتواند پایههای هیمنه این کشور و محاسبات بازیگران نظام بینالملل را دستخوش تغییر کند.
توهم قدرت مطلق؛ از نمایش ربایش مادورو تا خطای محاسباتی در ایران
عملیات نظامی آمریکا علیه ونزوئلا و ربایش مادورو در ۱۳ دی ۱۴۰۴ (۳ ژانویه ۲۰۲۶) را باید یکی از مهمترین نشانههای رویکرد تهاجمی دولت دوم ترامپ دانست. نیروهای آمریکایی با حمله به خاک ونزوئلا، مادورو و همسرش را ربودند و به آمریکا منتقل کردند؛ اقدامی که واشنگتن را از سیاست فشار، تحریم و تهدید به مرحله مداخله مستقیم و حذف فیزیکی رأس قدرت یک کشور رساند. ترامپ نیز پس از این عملیات اعلام کرد که آمریکا برای مدتی اداره ونزوئلا را در دست خواهد گرفت.
اهمیت این رخداد برای ایران زمانی بیشتر آشکار شد که واشنگتن میتوانست از تجربه کاراکاس چنین برداشتی پیدا کند که با وارد کردن ضربهای برقآسا، حذف رأس قدرت و ایجاد شوک در ساختار سیاسی، میتوان یک کشور را به سمت تغییر مطلوب آمریکا سوق داد.
در چنین محاسبهای، مادورو صرفاً یک هدف نبود، بلکه به نمونهای از قابلیت جدید دولت ترامپ تبدیل میشد؛ قابلیتی که نشان میداد واشنگتن دیگر الزاماً به تحریم و فشار سیاسی بسنده نمیکند و در صورت فراهم شدن شرایط، مستقیماً برای تغییر معادله قدرت وارد عمل میشود.
از همین منظر، شباهتسازی میان کاراکاس و تهران میتوانست برای طراحان جنگ علیه ایران جذاب باشد اما این مقایسه از ابتدا با تفاوتهای بنیادینی روبهرو بود. ایران از نظر گستردگی سرزمینی، ساختارهای سیاسی و امنیتی، توان موشکی و پهپادی، عمق راهبردی، موقعیت جغرافیایی و ظرفیت اثرگذاری منطقهای با ونزوئلا قابل قیاس نبود.
بنابراین، فرض اینکه ربایش یا حذف چند چهره کلیدی بتواند همان شوک سیاسی ایجادشده در ونزوئلا را در ایران تکرار کند، به معنای نادیده گرفتن تفاوت میان آسیبپذیری یک حکومت و آسیبپذیری یک نظام سیاسی بود.
حملات متجاوزانه آمریکا با همراهی رژیم صهیونیستی به ایران نشان داد که انتقال الگوی کاراکاس به تهران با موانعی بسیار بزرگتر مواجه است. ساختار سیاسی و امنیتی ایران پس از حملات و ترورهای هدفمند از کار نیفتاد و کشور وارد خلأ قدرت نشد؛ در مقابل، روند تصمیمگیری و پاسخ نظامی ادامه یافت.
همین مسئله، نخستین شکست در محاسبهای بود که قدرت نظامی آمریکا را با توانایی ایجاد فروپاشی سیاسی یکسان میگرفت و تصور میکرد ضربه به رأس ساختار، بهصورت خودکار کل ساختار را از هم خواهد پاشید.
از این منظر، مادورو نقطه آغاز یک تصور و ایران نقطه آزمون آن تصور شد؛ تصوری که میگفت واشنگتن میتواند با اتکا به قدرت نظامی و اطلاعاتی خود، حاکمیت کشورها را مستقیماً دگرگون کند و هزینه مقاومت را به حدی برساند که طرف مقابل راهی جز تسلیم نداشته باشد اما آنچه در برابر ایران آشکار شد، شکاف میان «توان اجرای عملیات» و «توان تغییر معادله سیاسی» بود؛ شکافی که در ادامه جنگ، نهتنها با ضربات نظامی پر نشد بلکه با افزایش هزینههای آمریکا و استمرار مقاومت ایران عمیقتر شد.
ایران چگونه محاسبات جنگ را برهم زد؟
جنگ علیه ایران در نگاه آمریکا و متحدان صهیونیست قرار بود فاصله میان برتری نظامی و فروپاشی سیاسی را از میان بردارد اما حملات متجاوزانه آنها حتی با هدف قرار دادن مراکز حساس و چهرههای ارشد، نتوانستند ساختار تصمیمگیری ایران را از کار بیاندازند.
بنابراین، ساختار حاکمیتی در ایران به فعالیت خود ادامه داد، توان پاسخ نظامی حفظ شد و تهران به جای پذیرش شروط واشنگتن، هزینه ادامه جنگ را برای طرف مقابل افزایش داد. همین واقعیت، فرض اولیهای را که ضربه سنگین را مقدمه فروپاشی میدانست، با شکست مواجه کرد.
از نگاه ناظران، این شکست فقط سیاسی نبود و در سطح نظامی نیز هزینههای جنگ برای آمریکا به نقطهای رسید که بهطور مستقیم بر توان تداوم درگیری اثر گذاشت.
بر اساس گزارش رویترز در ۵ اوت (۱۴ مرداد)، ارتش آمریکا در جریان جنگ تقریباً تمام ذخایر موشکهای سامانه موشکی تاکتیکی ارتش (ATACMS) و موشکهای تهاجم دقیق (PrSM) خود را مصرف کرده و نزدیک به نیمی از ذخایر جهانی موشکهای تاماهاوک نیز به کار گرفته شده است؛ همزمان، برآوردهای منتشرشده از مصرف حدود ۶۵ درصد رهگیرهای پاتریوت حکایت دارد.
این ارقام اگر چه به معنای پایان توان نظامی آمریکا نیست اما نشان میدهد ادامه جنگ برای واشنگتن با فرسایش سریع ذخایر راهبردی و افزایش هزینه جایگزینی آنها همراه شده است.
در همین حال، تنگه هرمز به مهمترین اهرم فشار متقابل ایران تبدیل شد؛ آبراهی که پیش از جنگ مسیر عبور حدود یکپنجم نفت جهان بود، اکنون به خاطر تجاوزات غیرقانونی امریکا عملاً با توقف شدید تردد کشتیها مواجه شده است و تلاش ترامپ برای بازگشایی آن به یکی از محورهای اصلی مذاکرات تبدیل شده است.
ترامپ در ادامه گزافهگوییهای خود، حتی در ۱۴ اوت (۲۳ مرداد) از احتمال اعلام هرمز بهعنوان «قلمرو آمریکا» سخن گفت؛ موضعی که خود نشان میدهد مسئله از یک عملیات نظامی علیه ایران به مناقشهای بر سر توان آمریکا برای بازگرداندن وضعیت مطلوب خود تبدیل شده است.
از این منظر، هرمز فقط یک گذرگاه دریایی نیست، بلکه نماد تغییر جهت معادله جنگ است. واشنگتن جنگ را با این تصور آغاز کرد که با وارد کردن ضربات سنگین میتواند رفتار تهران را تغییر دهد اما اکنون بازگشایی یک مسیر حیاتی اقتصاد جهانی به موضوعی تبدیل شده که آمریکا برای حل آن به فشار، مذاکره و میانجیگری متوسل میشود!
بنابراین، نقطه شکست محاسبه آمریکا را نباید صرفاً در میزان خسارت واردشده یا تعداد اهداف منهدمشده جستوجو کرد؛ شکست اصلی زمانی رخ داد که قدرت آتش نتوانست به قدرت تحمیل اراده تبدیل شود. ایران نهتنها از فروپاشی مورد انتظار عبور کرد، بلکه با حفظ توان پاسخ و ایجاد هزینههای نظامی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی برای آمریکا، جنگ را از یک حمله یکطرفه به معادلهای تبدیل کرد که واشنگتن برای پایان دادن به آن ناچار به چانهزنی است. همین جابهجایی، پایه مادی و روانی هیمنه آمریکا را همزمان هدف قرار داده است.
فروپاشی هیمنه پوشالی
جنگ علیه ایران پیامد خود را به میدان نبرد محدود نکرد و به محاسبات کشورهایی رسید که سالها رفتار خود را بر مبنای قدرت و تهدید آمریکا تنظیم کرده بودند.
امروزه آنچه تغییر کرده، فقط ارزیابی از توان نظامی واشنگتن نیست بلکه اعتبار تهدید آمریکا است؛ یعنی این تصور که هرگاه آمریکا وارد یک درگیری شود، طرف مقابل در نهایت ناچار به پذیرش خواستههای آن خواهد شد. فرسایش این تصور میتواند برای واشنگتن از یک شکست نظامی مهمتر باشد زیرا بازدارندگی پیش از آنکه با شلیک موشک شکل بگیرد، با باور طرف مقابل به پیامد مقاومت شکل میگیرد.
این تحول برای متحدان آمریکا نیز پیامد مستقیم دارد. کشورهای اروپایی و دولتهای منطقه که طی دهههای گذشته امنیت خود را تا حد زیادی به حضور و تضمینهای واشنگتن گره زده بودند، اکنون با این پرسش مواجهاند که اگر آمریکا در یک رویارویی گسترده نتواند به سرعت نتیجه مورد نظر خود را تحمیل کند و همزمان با فرسایش ذخایر تسلیحاتی و افزایش هزینههای جنگ روبهرو شود، تا چه اندازه میتوان بر تضمینهای آن برای بحرانهای آینده تکیه کرد؟
در چنین شرایطی، تنوعبخشی به روابط امنیتی و تقویت ظرفیتهای مستقل میتواند از یک انتخاب سیاسی به ضرورتی راهبردی تبدیل شود. چین و روسیه نیز میتوانند از این تجربه برای بازنگری در محاسبات مربوط به توان مداخله آمریکا و هزینه جنگهای طولانی استفاده کنند؛ در غرب آسیا نیز دولتهایی که پیشتر حضور نظامی آمریکا را ضامن اصلی امنیت خود میدانستند، انگیزه بیشتری برای گسترش همزمان روابط با قدرتهای شرقی پیدا میکنند.
تنگه هرمز این تغییر محاسبه را عینیتر نشان داد. وابستگی اقتصاد جهانی به این گذرگاه و ناتوانی آمریکا در بازگرداندن سریع شرایط پیش از جنگ، هزینهای را به نمایش گذاشت که واشنگتن برای مدیریت پیامدهای رویارویی مستقیم باید بپردازد.
اختلال در صادرات انرژی، افزایش هزینههای حملونقل، فشار بر بازارهای جهانی و مصرف ذخایر تسلیحاتی آمریکا نشان داد که جنگ علیه ایران فقط برای تهران هزینه ایجاد نمیکند بلکه هزینه قدرتنمایی واشنگتن را به اقتصاد و امنیت متحدان آن نیز منتقل میکند؛ همین مسئله محاسبه کشورها درباره اتکا به آمریکا را پیچیدهتر میسازد.
در نهایت، آنچه در برابر جهان قرار گرفته، لزوماً تصویر آمریکای بیقدرت نیست، بلکه تصویر آمریکایی است که حدود قدرتش آشکارتر شده است؛ قدرتی که میتواند حمله کند اما دیگر نمیتواند صرفاً با اتکا به تصویر شکستناپذیری خود، نتیجه جنگ را از پیش تعیینشده فرض کند.
اگر پیش از این بسیاری از کشورها محاسبات خود را با این پرسش آغاز میکردند که «آمریکا چه میخواهد؟»، تجربه ایران این پرسش را به «آمریکا برای رسیدن به خواستهاش تا کجا میتواند پیش برود و چه هزینهای باید بپردازد؟» تغییر داده است؛ تغییر همین پرسش، نشانهای از فروریختن هیمنهای است که سالها بر ترس از هژمونی آمریکا و باور به شکستناپذیری آن استوار بود.


نظر شما