به گزارش خبرنگار مهر، متن زیر یادداشتی است که بهروز فرنو، به مناسبت شهادت سید مرتضی آوینی نگاشته و در اختیار خبرگزاری مهر قرار داده است.
بیستم فروردین سالروز شهادت سیدمرتضی آوینی و همکارش در جریان تهیه و تصویربرداری برنامه روایت فتح در سال ۷۲ است. از آنجا که نام آوینی یادآور دم گرم و گفتارهای نغز او در مجموعه روایت فتح است و شهادتش نیز در نسبت با آن اقوال و احوال به تحقق پیوسته، همواره ما درماندگان و در راه ماندگان را به آن می خواند که در ماهیت و حقیقت آن فتح و روایت آن تأمل کنیم؛ چه فتحی که او روایت می کند در کارزار انقلاب، جنگ و هنر دفاع مقدس، مرحله ای از فتح است که ان شاءالله کمال آن در فردایی دیگر محقق خواهد شد و البته که تداوم آن مجاهدت و فتح نه تنها در ظاهر مجاهدت و دفاع و جهاد اصغر است بلکه به باطن و حقیقت آن، یعنی پیروزی و توفیق در جهاد اکبر و فتوحات قلبی نیز نظر دارد.
در آن روایت، مجاهدت، فتح و پیروزی رزمندگان خود برآمده از مجاهدت با نفس یعنی فتح و غلبه بر خودخواهی و عزم طی طریق در کارزار عشق است و فتوحاتی که حاصل می شود بی تکلف در هر دو عرصه ظاهر و باطن جریان دارد؛ آنچه که شهید در ظاهر و باطن به آن گواهی می دهد و انقلاب و توفیقات آن نیز منوط به آن است.
اما هنگامی که باب مجاهدت و شهادت در ظاهر، یعنی دفاع مقدس تا حدودی بسته است چگونه می توان باب مجاهدت با نفس را باز نگاه داشت و همچنان در طریق فتوحات باطنی گام برداشت؟ این پرسشی است که آوینی در مقاله «ختم ساغر» پس از ارتحال امام خمینی (ره) و در رثای او در مجله سوره به آن اهتمام می کند. پاسخ آوینی عنایت به دولت پاینده عشق است که به استناد ابیات باده عشق و سبوی عشق امام(ره) به آن می پردازد.
مردگان را روح بخشد، عاشقان را جان ستاند/ جاهلان را این چنین عاشق کشی باور نیامد. (باده عشق، امام خمینی(ره))
"قتل شمشیر او [حضرت دوست] تقدیر محتوم عاشق است اگر بر عشق پای فشارد و از مشکلات طریق نهراسد، چرا که تنها آینه «ذبیح الله» می تواند مجلای اسم شهید باشد." (آوینی، سید مرتضی، فردایی دیگر، مقاله ختم ساغر ص ۱۷۰ )
جان در هوای دیدن دلدار داده ام/ باید چه عذر خواست متاع دیگر نبود
آن سر که در وصال رخ او به باد رفت/ گر مانده بود در نظر یار سر نبود. (باده عشق، امام خمینی ره)
"سر آن است که در طریق وصال به باد رود و جان متاعی است که هم او بخشیده است تا به بهای آن لقایش را باز خریم؛ سرّ آنکه خون مقتول عشق را "ثارالله" گفته اند نیز در همین جاست." ( همان منبع ص ۱۷۱)
اما این دولت عشق به غایت غیرتمند است و با رأی منی و مایی و تویی جمع نمی شود.
با چشم منی جمال او نتوان دید/ با گوش تویی نغمه او کس نشنید
این ما و تویی مایه کوری و کری است/ این بت بشکن تا شودت دوست پدید (باده عشق، امام خمینی(ره))
"اول شرط تحقق سیر الی الله خروج از نیت مظلم نفس خودی و خودخواهی است" ( اربعین حدیث ص ۶۲۵، امام خمینی(ره))
عشق صراحت و صداقت می خواهد و مستی و راستی و به هیچ وجه با روی و ریا جمع نمی شود.
برگیر جام و جامه زهد و ریا در آر/ محراب را به شیخ ریاکار واگذار
با پیر میکده خبر حال ما بگو / با ساغری برون کند از جان ما خمار ( باده عشق ص ۳۹)
این خرقه ملوث و سجاده ریا / آیا شود که بر در میخانه بر درم
گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای / مستانه جان ز خرقه هستی در آورم
پیرم ولی به گوشه چشمی جوان شوم / لطفی که از سراچه آفاق بگذرم (سبوی عشق ص ۱۲)
"پس ریا و زهد ریایی، آن است که در هنگام طاعت و عبادت، هنوز "هستی" شخص میان او و معبود حائل باشد و مراد حضرت روح الله(ره) نیز از "زهد ریایی" ، "ریا" ، "شیخ ریاکار" و "فرقه ملوث" ... همین است. زهد ریایی آن است که تو ظاهر به طاعت و عبادت مشغول کرده ای اما باطن تو مشغول غیر خداست." (فردایی دیگر ص ۱۶۴)
اما این توجه به معشوق که مستلزم بیگانگی کامل با غیر است، جز به شوق مستی و رویت قلبی حاصل نمی شود. جز انسان و حقیقت انسانی که در طریق عشق ظلوم است و جهول، موجود دیگر حامل این بار امانت نتوانست بود.
دوستان می زده و مست و زهوش افتاده / بی نصیب آن که در این جمع چو من عاقل بود
آن که بشکست همه قید، ظلوم است و جهول / آن که از خویش و همه کون و مکان غافل بود
در بر دلشدگان، علم حجاب است حجاب / از حجاب آنکه برون رفت به حق جاهل بود
عاشق از شوق به دریای فنا غوطه ور است/ بی خبر آنکه به ظلمتکده ساحل بود ( سبوی عشق ص ۱۷)
"اهل معرفت گویند که انسان محجوب ترین موجودات از ملکوت است. مادامی که اشتغال به ملک و تدبیرات آن دارد؛ زیرا که اشتغالش از همه بیشتر و جدی تر است پس انتخابش از همه بیشتر است و از نیل به ملکوت محروم تر" ( اربعین حدیث ص ۴۱۷)
از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد / کی میتوان رسید به دریا از این سراب؟
هرچه فرا گرفتم و هرچه ورق زدم / چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب ( باده عشق ص ۴۹)
در عبارات فوق توجه آوینی به درستی معطوف به آن است که مجاهدت در طریق ظاهر و باطن احوالی می خواهد که از آن به دوات عشق یاد شد و این دولت است که بدون ذوق حضور و سرمستی و جنون حاصل نمی شود. آن چنان که حافظ لسان الغیب فرموده است:
آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه فال به نام من دیوانه زدند
این دیوانگی که در کلام الله مجید از آن به ظلومی و جهولی یاد شده است شأن حقیقی انسانی است که در پذیرش بار امانت و جانبداری معشوق حقیقی ظلوم است و غیرتمند و جهول است و از خطر اندیشه نمی کند ـ مطابق تفسیر حکمی و تفّقه لغوی مرحوم استاد فردید ـ .
آنچه آوینی در مقاله ختم ساغر با استناد به ابیات و آثار اما (ره) متذکر آن است به درستی همین نکته است که بدون این غیرتمندی و بی باکی حماسه و تغزل، یعنی سیاست و هنر به شأن حقیقی معنوی به ظهور نمی رسد. خاتمه این کلام ابیات حافظ لسان الغیب است که حسن ختام مقاله آوینی نیز هست.
یارم چو قدح به دست گیرد / بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهی / تا یار مرا به شست گیرد
درپاش فتاده ام به زاری / آیا بود آنکه دست گیرد
خرم دل آنکه همچو حافظ / جامی زمی الست گیرد.


نظر شما