خبرگزاری مهر - مجله مهر: آن شب کلینیک امام سجاد علیهالسلام رشت دیگر تنها یک مرکز درمانی نبود به میدان انتخاب تبدیل شده بود. انتخاب میان رفتن و ماندن، میان نجات خود و نجات دیگری. بیرون خیابانها ملتهب بود و شعلهها بالا میرفتند اما داخل کلینیک هنوز درد بود و بیمار و وظیفه. مرضیه نبوینیا شیفت بود؛ بانویی پرستار با روپوش سفید دستهایی عادتکرده به پانسمان و دلی که به رها کردن بلد نبود.
وقتی آتش به ساختمان نزدیک شد و دود به راهروها خزید، زمان تند میدوید. گفتند فرصت کم است، گفتند برو اما «مرضیه» نرفت. پرستار اگر برود، بیمار تنها میماند و او نمیتوانست تنهایی را به کسی بسپارد که درد میکشید. آرام نه از سر بیخیالی که از سر تصمیم، یکییکی بیماران را همراهی کرد؛ یکی را از تخت بلند کرد، یکی را تا در رساند و یکی را با نفسی بریده تحویل داد تا جایی که آخرین بیمار هم از این ساختمان بیرون رفت.
بعد از آن نوبت آتش بود. شعلهها به اتاق کارش رسیدند؛ جایی که همیشه بوی دارو و الکل میداد، حالا بوی سوختن گرفته بود. دود غلیظ شد، راهها بسته شد و فرصت، ناگهان تمام شد. مرضیه دیگر راهی برای خروج نداشت. همانجا که همیشه ایستاده بود، ایستاد و در آتش اغتشاشگران زندهزنده سوخت و به شهادت رسید.
صبح که رسید کلینیک سوخته بود اما روایت تازه شروع میشد؛ روایت پرستاری که میتوانست برود و نرفت، روایت روپوش سفیدی که پیش از آنکه تن را ترک کند وظیفه را ترک نکرد. از شهید مرضیه نبوینیا دختری سهساله به یادگار مانده است کودکی که شاید امروز هنوز معنای شیفت شب را نداند اما روزی خواهد فهمید چرا مادرش برنگشت. این داستان داستان سوختن نیست داستان ماندن است، داستان زنی که تا آخرین تخت و تا آخرین نفس پرستار ماند.


نظر شما