یادداشت مهمان - محمد فراهانی؛ کارتی است سبز . رنگش نه، اسمش. اندازهٔ کف دست. توی کیفپول جا میشود. بعضیها برایش دویدند. بعضیها برایش دروغ گفتند. بعضیها برایش داروندارشان را فروختند. و همه اینها را تنها به خاطر یک تکه پلاستیک انجام داده اند. به آن میگویند گرینکارت.
جنگ که شد، گرین کارتی ها چند دسته شدند: یک دسته شدند بلندگو. رفتهاند. سالهاست رفتهاند. نشستهاند در لسآنجلس ، تورنتو و لندن. در میانه جنگ، بلندگو دستشان گرفتند. علیه بمب؟نه. علیه دشمن؟ نه ، علیه کشورشان. دارند کشوری که بمب میریزد سر هموطنانشان را تشویقش میکنند. میگویند بزن. میگویند خراب کن. میگویند بکش.
مادرشان همینجاست. خواهرشان همینجاست. کوچهای که در آن بزرگ شدند همینجاست. و بمب روی همین کوچه میافتد. و آنها دست میزنند و می خندند.
میدانی برای تشویق بمباران وطنت چه چیزی لازم است؟ شجاعت؟ نه. عقل؟ نه. فقط باید آنقدر از خودت دور شده باشی که صدای انسانیت را ، صدای وجدان را و هر صدایی که از فطرتت بیرون می آید را نشنوی . آنقدر خالی شده باشی که یک پرچم بیگانه، جای خون توی رگهایت بدود.
اینها وطنفروش نیستند. وطنفروش حداقل چیزی دارد که بفروشد. اینها وطنشان را مفت دور انداختند و بعد از آنور اقیانوس سنگش میزنند.
گروه دوم اما لال شدند اینها تشویق نمیکنند. بدتر. ساکتند. نه یک کلمه علیه بمباران. نه یک استوری. نه یک جمله. میهنت دارد زیر بمب له میشود و تو عکس لاتهات را گذاشتهای با فیلتر گرم. بچه ای که بمب میخورد حرف نمیزند. طفلکی آوار رویش ریخته و نمیتواند فریادبزند. اما تو که جایت امن است، تو که نفست بالا میآید، تو هم ساکتی؟ سکوتشان از آن تشویقها دردناکتر است. تشویق یعنی دشمنی. آدم با دشمنش میجنگد. سکوت یعنی دیدم و برایم مهم نبود. با بیتفاوتی نمیشود جنگید. بیتفاوتی از بمب سنگینتر است.
میدانی چه چیزی آدم را لال میکند؟ ترس؟ نه. مصلحت؟ نه. فراموشی. اینها ریشه خود را فراموش کردهاند. وطن خود را فراموش کردهاند به شما قول می دهم حتی لالایی مادرشان را هم فراموش کردهاند . گرینکارت حافظهشان را هم پاک کرده.
گروهٔ سوم خائنهای خانگی هستند و اما اینها. اینها نرفتهاند. اینها همینجایند. توی همین تهران. توی همین خیابانها. شناسنامهشان ایرانی است. اما توی کیفپولشان یک کارت سبز هست.
و از ترس باطل شدنش، یا ساکتند یا بدتر — زیرلبی از دشمن حمایت میکنند. در جمعهای خصوصی. توی گروههای واتساپی. پشت صفحههای بینام.
همینجا زندگی میکنند. از همین نان و آب میخورند. زیر همین سقف میخوابند. و در دلشان آرزوی ریختن همین سقف را دارند.
اینها از آن دو دسته خطرناکترند. آنها حداقل رفتهاند و از دور سنگ میزنند. اینها بینماناند. قیافهشان مثل ما. لهجهشان مثل ما. از نانوایی سر کوچه نان میخرند. اما وقتی میشنوند بمب روی همان نانوایی افتاده، ته دلشان چیزی تکان نمیخورد. چون دلشان اینجا نیست. دلشان را آن طرف آب گرو گذاشته اند و بجایش کارت گرفتند.
میدانی اسم این چیست؟ خیانت؟ نه. خیانت اسم بزرگی است برای کار اینها. اسمش حقارت است. حقارتِ آدمی که شرافتش را داده، در عوضش وعدهٔ زندگی در سرزمینی گرفته که اسمش را هم نمیتواند درست تلفظ کند.
دستهٔ چهارم ، ستارههای خاموشند. اینها نه رفتهاند و نه بینامند. اینها را همه میشناسند. صورتشان روی بیلبوردها بوده. صدایشان از تلویزیون آمده. میلیونها نفر دنبالشان میکنند.
اما یک چیزی را فراموش کردهاند. همین میلیونها نفر محبوبشان کردند. مردم دوستشان داشتند، پس دیده شدند. دیده شدند، پس پول گرفتند. پول گرفتند، پس بیشتر دیده شدند. و باز بیشتر پول. و باز بیشتر محبوبیت. یک چرخ بود و محور این چرخ مردم بودند. همین مردم. همینهایی که الان زیر بمبند.
حالا بمب میبارد و ساکتند.
بچهها زیر آوارند و ساکتند.
صد و هفتاد کودک دبستانی رفتهاند و ساکتند.
نه یک جمله. نه یک کلمه. نه حتی یک نقطهسیاه روی صفحهشان.
اسرائیل را محکوم نمیکنند. آمریکا را محکوم نمیکنند. بلکه استوری میگذارند از کشتهشدگان دیماه. فتنهای که اگر خردههوشی داشته باشی میفهمی ریشهاش کجاست و اصل ماجرا از کجا آب می خورد. به جای اینکه انگشتشان را به سمت کسی بگیرند که بمب میریزد، گرفتهاند به سمت خودمان.
اینها همانهایند که منتظر کمک آمریکا بودند. کمکشان رسید. بمب بود. ترامپ گفته زیرساختها را میزند. آب. برق. پنج روز هم زمان داده و اینها منتظرند. شاید هم خوشحالند. شاید فکر میکنند وقتی آب و برق برود، مردم زانو میزنند. نمیشناسند این مردم را. ما بدون برق هم مقابل دشمن میایستیم. ما بدون آب هم مقابل دشمن میایستیم. مشکل آنجاست که این ستاره های بی فروغ ، عادت دارند بجای اسب برنده ، روی خر مرده شرط ببندند.
میدانی ستاره وقتی خاموش میشود چه میشود؟ سیاهچاله. همهچیز را میبلعد. نور را میبلعد. امید را میبلعد. اعتماد را میبلعد. اینها سیاهچاله شدهاند. یک چیزی هست که هیچکدامشان نمیفهمند. نه بلندگوها. نه لالها. نه خائنهای خانگی و نه ستاره های خاموش آن کارت سبز، وطن نمیشود. وقتی در لسآنجلس از پا افتادی ، هیچکس نمیپرسد حالت خوب است یا نه؟ وقتی پیر بشوی و دلت تنگ بشود، هیچ گرینکارتی بوی کوچهتان را نمیدهد. هیچ پاسپورتی طعم آش رشتهٔ مادرت را ندارد. هیچ شهروندیای صدای اذان محلتان را توی گوشت زمزمه نمی کند.
و روزی که جنگ تمام بشود — و تمام خواهد شد — آنها که ماندند صاحب این خاکند. آنها که زیر بمب نان پختند، صاحب این خاکند. آنها که خون دادند و خاک ندادند، صاحب این خاکند. و آنها که رفتند، صاحب یک تکه پلاستیک سبزند. شرافت را نمیشود با وقت سفارت عوض کرد. غیرت را نمیشود اسکن کرد و ضمیمهٔ پرونده مهاجرت کرد.
وطن را نمیشود لمینت کرد و گذاشت توی کیفپول.
۱۸:۰۲ - ۱۴۰۵/۰۱/۰۳


نظر شما