۹ فروردین ۱۴۰۵، ۱۳:۵۴

لباسی که به جشن تولد نرسید

لباسی که به جشن تولد نرسید

میان آوار و دود، هنوز ردِ رنگ صورتی دیده می‌شود. لباسی که قرار بود شادیِ یک جشن کوچک را رقم بزند، حالا تنها یادگاری است از دختری که رویایش ناتمام مانده است.

به گزارش خبرنگار مهر، در میانه خاک و دود، همان‌جا که هوا بوی سنگ سوخته و امید نیمه‌جان می‌دهد، چیزی نگاهت را می‌گیرد. لکه‌ای از رنگ صورتی که هنوز هم در میان این همه سیاهی می‌درخشد. نزدیک‌تر می‌روی. پارچه‌ای نرم و روشن زیر لایه‌ای از غبار خاکستری جا مانده است؛ لباسی که معلوم است تازه شسته شده، اتو خورده و با وسواس تا آویزان شده بود. لباسی که آماده پوشیده شدن بوده، اما صاحب کوچکش هیچ‌وقت فرصت نکرده آن را به تن کند.

وقتی کمی خم می‌شوی و سطح پارچه را از خاک می‌تکانی، چین‌های ظریف آن را می‌بینی؛ همان چین‌هایی که آخرین‌بار دست‌های کوچک زهرا به آن کشیده شده بود. انگار هنوز گرمای دستانش روی آن مانده است. از همین آراستگی و از همین تمیزی، می‌شود خیال کرد که چقدر ذوق داشته است، چقدر لحظه‌شماری کرده تا روز تولدش برسد و بتواند این لباس اکلیلی صورتی را بپوشد، بچرخد، بخندد، و جلوی آینه وانمود کند بزرگ‌تر شده است.

اما حالا این لباس هم زخمی است؛ مانند خانه‌ای که روزی سقفش پناه بود و حالا دیوارهایش به غبار تبدیل شده‌اند. ذرات خاک روی لباس نشسته‌اند، انگار سوگی که طبیعت برای کودک به تن کرده باشد.

قدم‌هایت تو را کمی جلوتر می‌برد. چیزی به کف پایت گیر می‌کند؛ دفترچه‌ای نیمه‌سوخته، با گوشه‌هایی که خاک و رطوبت آن را موج‌دار کرده‌اند. وقتی آن را برمی‌داری، چند صفحه هنوز سالم مانده‌اند؛ خط‌های کج و معوج کودکانه، نقاشی‌هایی از خانه‌ای ساده، خورشیدی با لبخند، و مردی با لباس کار که دست زهرا را گرفته و هر دوشان می‌خندند. داستان این لباس در آنجا زیباتر نوشته شده است.

زهرایی که بسیار برای پوشیدن آن لباس ذوق داشته است. قرار بوده است این لباس اکلیلی صورتی را در روز تولدش بر تن کند و برای پدر و مادر خود ناز کند و نازش را بخرند. چشمت از روی صفحه نمی‌افتد. انگار این تکه کاغذها، این یادداشت‌های کودکانه، از میان همه چیز قوی‌تر نفس می‌کشند. انگار هر واژه‌ای که زهرا نوشته، هنوز زنده است و مقاومت می‌کند تا فراموش نشود.

کیکی که مادر قرار بود بپزد و در نبود پدر جشنی کوچک برگزار شود تا پدر زودِ زود به آنان ملحق شود. او آرزو داشت همیشه پیش پدرش باشد و حالا زهرا کنار پدر شهید شد و تا ابد قرار است کنار یکدیگر باشند. اما این دفتر، این نقاشی‌ها، این آرزوهای کوچک و بی‌پناه، زیر آوار جا مانده‌اند؛ درست مثل لباسی که قرار بود بر تن امید برود و حالا با سکوت سنگین و غمگینی آغشته شده است.

کد مطلب 6786217

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha