خبرگزاری مهر - مجله مهر: امروز برای چندمین بار، ویدیو دیدار شما با دختربچههای چادرْگلگلیِ ماسکصورتی توی حسینیه امام خمینی(ره) را دیدم. با هر دست تکان دادن شما برای دختربچهها، گریه کردم. من قسمتم نشد برای دیدار به حسینیه بیایم اما هیچوقت آن اردیبهشتیترین روز عمرم را در ماه دوم بهار هشتادوشش فراموش نمیکنم. قرار بود دانشگاه فردوسی مشهد میزبان سیدخراسانی شود. از بین انتخابهای محدودم توی خوابگاه، بهترین روسریام برای مهمان عزیزی چون شما روسری فیروزهایام بود. آنسالها، معمول نبود دانشجوها مخصوصا چادریها رنگی غیر از تیره بپوشند.
ما پایین و کف سالن ورزشگاه نشسته بودیم و هی گردن میکشیدیم ببینیم شما کی میآیید. بعد فهمیدیم باید حواسمان به عکاسها و فیلمبردارها باشد. آنها روی سکوی بلندی روبهروی جایگاه ایستاده بودند و اولین کسانی بودند که متوجهی ورود شما میشدند. ناگهان از چیلیکچیلیک دوربینها برگشتیم سمت جایگاه و نور تابید. ظهور پیدا کردید، قدم گذاشتید روی قلبها و چشمهای ما. جمعیت موج برداشت. شده بودم یک قطره توی دریایی که به سمت شما جلو میآمد و شعار میداد. روی پاهایم نبودم. دیگر هیچ چیز در ارادهی من نبود. چشمهایم سر ناسازگاری گذاشتند و آنقدر باریدند که نمیتوانستم درست شما را ببینم. شده بودم مثل پدرم وقتی که روز دوازدهم بهمن توی جمعیت استقبال کنندگان رفته بود بالای ساختمان نیمهکارهای تا امام را ببیند؛ شده بودم مادرم وقتی که سال شصت توی حسینیهی جماران بین دانشآموزان انجمن اسلامی نشسته بود و با آمدن امام آنقدر اشک ریخته بود که نه درست امام را دیده بود نه یادش مانده بود با دوربینش عکس بگیرد.
گریه میکردم و سعی میکردم سرودی را که تمرین کرده بودیم، برایتان بخوانم. اما نمیتوانستم. اشک میریختم و نمیدانستم این از نعمت شکوه و مهری است که خدا برای ولی قرار داده. شما آن دست پیغمبرگونهی مهربانتان را بلند کرده بودید و برای ما تکان میدادید. بالأخره دعوتمان کردید به نشستن. به لطف موج دوستدارانتان، چندین متر جایم عوض شده بود و از وسط سالن، آمده بودم جلوتر، خیلی نزدیکتر به شما. کمکم دلم آرام گرفت، اشکم بند آمد و صورت ماهتان را دیدم. آن لبخند دلبرتان، آن سر تکان دادنهای محجوبتان موقع شنیدن سخنان دانشجوها، آن خندیدنتان لحظهای که برای یکی از دانشجوهای سخنران دست زدیم و وسط دست انگار کار اشتباهی کرده باشیم، لب گزیدیم و صلوات فرستادیم.
بین صحبت یکی از سخنرانها بود، شاید هم آخرهای صحبتها، ما بیتاب شده بودیم که شما خودتان برای ما حرف بزنید. صدای خودتان را بشنویم که آن سالها هنوز سن و سالتان رویش خش نینداخته بود. همان لحظهها بود که روسری فیروزهای بین آن همه مشکی و سرمهای کار خودش را کرد. شاید کسی باور نکند ولی من حاضرم بارها و بارها زندگیام متوقف شود و برگردم به آن لحظهای که نگاه شما به من افتاد. با شما چشمدرچشم شدم. دنیا ایستاد، قلبم ذوب شد. انگار به آرزوی همیشگیام که دیدار پیامبر باشد، رسیده باشم. من دیگر خودم نبودم، صداها برایم محو شد و فقط ضربان قلبم بود که بلند توی گوشم میپیچید. ای کاش آن لحظه خجالت نمیکشیدم و مثل آن دختر چادر گلگلی جشن تکلیف دخترها، دستهایم را باز میکردم و فریاد میکشیدم: «آقا! خیلی دوستتان دارم.»
راوی: سوده عابدی


نظر شما