خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، فاطمه نعمتی: اینکه زندگیات را جمع کنی در یک دستِ گشوده بگذاری و تقدیم وطن و هموطن کنی، کاریست که در چند جمله و حتی یک گفتوگو نمیگنجد. اینکه «زندگیات» را به «زندگیمان» تبدیل کنی و سرنوشت خودت را گرهخورده به سرنوشت بقیه بدانی، تصمیمی نیست که یکشبه گرفته شود. به یک مسیر نیاز دارد که تو را به آن نقطه رسانده باشد؛ مسیری که در آن مدتها به دغدغههای جمعی فکر کرده باشی، مدتها دلت برای بقیه تپیده باشد، مدتها ذهنت درگیر رنج دیگران شده باشد و آغوشت جای امنی برای محتاجان. این مسیر را میتوانی سالها طی کرده باشی و هنوز به آن نقطه تصمیمگیری نرسیده باشی، به آن نقطه نتیجهگیری؛ اما جنگ میتواند در یک لحظه تو را هُل بدهد بهسمت آن لحظه که باید تصمیم بگیری، باید انتخاب کنی.
فاطمه بهروزفخر تصمیم گرفت. او مدرس دانشگاه و پژوهشگر است و زنی دغدغهمند که در جنگ تحمیلی سوم از خانه خود دل کَند و به خانه موقت هموطنان آسیبدیده رفت: به هتلهایی که حجم بزرگی از رنج و درد را در خود جای داده بودند. او تصمیم گرفت در کنار مردمی باشد که خانه خود را از دست داده بودند، در کنار بچههایی که اتاق و اسباببازی و وسایلشان را رها کرده و برای حفظ جانشان، به هتل آمده بودند. او تصمیم گرفت این در کنار مردم بودن را با بازی و مطالعه برای بچهها و خانوادهها جذابتر، سرگرمکنندهتر و مفیدتر کند. او برایمان درباره این روزها گفته است. روایت فاطمه بهروزفخر از روزهای جنگ و حضور در کنار مردم آسیبدیده را در این گفتوگو میتوانید بخوانید:
* خانم بهروزفخر، قبل از جنگ بیشتر وقت خود را مشغول چه فعالیتهایی بودید؟
من پیش از جنگ به تدریس مشغول بودم؛ البته هنوز هم تدریس میکنم. مدرس دانشگاه هستم و درسهای «فارسی عمومی»، «تاریخ جامع ادیان»، «تدبری در نهجالبلاغه» و «آیین نگارش» از جمله واحدهایی بود که در ترمهای گذشته تدریس کردهام. در کنار آن، دو پژوهش در دست انجام داشتم که قرار است در قالب کتاب منتشر شود؛ یکی درباره مصدومان بمبهای شیمیایی در جنگ هشتساله است که با افراد نظامی و غیرنظامی در این زمینه مصاحبه شده و قرار است در قالب یک پژوهش روایی منتشر شود. پژوهش دیگر درباره «وقفنامههای زنان» است. پیش از جنگ تمام وقت من صرف نوشتن، تدریس و پژوهش میشد.
* چه شد که پس از شروع جنگ انتخاب کردید در میدان باشید و نقشی برای خود در نظر گرفتید؟
راستش اتفاق خاصی نیفتاد که بشود آن را نقطه آغاز دانست؛ چون همیشه در پیِ فهم نسبت خودم با وطن بودم. همیشه میخواستم بدانم کاری که انجام میدهم، چقدر من را به دیگری، به هموطنم و به وطنم نزدیک میکند. انگار درونم نوعی رسالت شخصی وجود دارد که تلاش میکنم فعالیتهایم را در نسبت با ایران معنا کنم.
کمتر پیش آمده که پروژه یا هدفی داشته باشم که کاملاً شخصی باشد. شاید این نگاه از پدر و مادری بیاید که همیشه ایران دغدغهشان بوده و کارهایشان در نسبت با دیگری تعریف میشده است. مثلاً مادرم مدیر یک مرکز مراقبتی آموزشی برای کودکان فاقد سرپرست مؤثر در جنوب تهران است. با آغاز جنگ، این دغدغه در من هم پررنگتر شد. در چنین موقعیتی، توجه به پروژههای شخصی به حاشیه میرود و سؤال این میشود که «برای ایران در جنگ چه میتوانم بکنم؟» از همینجا تلاش کردم کار ویژهام را پیدا کنم و از آزمون و خطا نترسیدم؛ کارهای مختلفی را تجربه کردم تا به نقش مؤثر خود برسم.

* شما هم در سالن شستوشوی شهدای جنگ فعالیت داشتید و هم با کودکان کار کردید. چه شد که به سمت این دو حوزه رفتید؟
فعالیت در بهشت زهرا جزو روزهای نخست جنگ بود و به نظرم آمد باید بروم و کمکی انجام دهم؛ چون تصور میکردم آن بخش، جایی است که کمتر کسی داوطلبانه سراغش میرود. فکر میکردم دغدغهام باید انجام کاری باشد که دیگران از آن پرهیز میکنند؛ اما بعد دیدم اشتباه کردهام چون اتفاقاً کار در بهشت زهرا از جمله فعالیتهایی بود که داوطلبان بسیاری با آمادگی روحی بالا داشت. آنجا انسان با بخش مرگ، با نقطه پایان جنگ مواجه میشود. شاید همین تجربه بود که من را از تونلهای تاریک و فضای پرغصه بهسمت کودکان سوق داد.
دیدن مرگ، آدم را به زندگی نزدیکتر میکند. وقتی با خشونت جنگ چشم در چشم شدم، آن وجه غمانگیز ماجرا من را آورد سمت زندگی و سمت کودکان؛ هرکدام از آنها در نظرم تجسم آیندهای برای این سرزمین بودند. حس کردم اگر امروز بتوان کاری کرد، باید تمام تلاش را برای کاهش رنج آنها گذاشت؛ چون این کودکان در سالهای آینده سرمایههای ایران خواهند بود و امید ما برای ادامه مسیر وطن.
* در جریان جنگ تحمیلی سوم، شما در زمینه کمک به بهزیستی و سپردن کودکان به خانوادههای امین فعالیت داشتید. انجام این کار چرا مهم است و چه سختیهایی دارد؟
به نظر من این اقدام یکی از بهترین جلوههای همدلی مردم ایران در شرایط جنگی است. توجه به دیگری در بحران، همان چیزی است که تابآوری اجتماعی را بالا میبرد. خانوادههایی هستند که در اوج بحران اقتصادی و روانی، تصمیم میگیرند کودکی را به جمع خانوادهشان اضافه کنند و مدتی از او مراقبت کنند؛ یعنی مسئولیتی جدید در شرایط دشوار میپذیرند. این کار علاوهبر جنبه انسانی، بخشی از بار سنگین مسئولیت مراکز نگهداری و بهزیستی را کاهش میدهد. تصور کنید اگر تمام آن کودکان ـ مثلاً هفتاد نفر در یک مرکز ـ در زمان حمله در همان محل میماندند، خطر و دغدغه مسئولان چند برابر بود. طرحِ سپردنِ کودکان به خانوادههای امین، تجربهای منحصربهفرد است که باید درباره آن مستندسازی کرد.
از نظر اجرایی هم چون طرح نسبتاً جدیدی است (از سال ۱۴۰۲ آغاز شده و با جنگهای اخیر پررنگتر شد)، خانوادهها هنوز جزئیاتش را نمیدانند و کار کمی فشردهتر پیش میرود. بااینحال کیفیت کار حفظ شده است؛ مصاحبه با مددکاران و روانشناسان انجام و پروندهها با دقت تشکیل میشود. این مرحله، مرحله آزمون و خطاست؛ اما باور دارم که بعد از این تجربیات، پروتکل و شیوهنامههای دقیقتری تنظیم خواهد شد.
* در بخشی دیگر از فعالیتهایتان، در هتلهایی حضور دارید که مردم آسیبدیده در آنها زندگی میکنند و با کودکان کار میکنید. از این تجربه برایمان بگویید.
وقتی کار داوطلبانه در هتلها به من پیشنهاد شد، دو سه هفته از آغاز جنگ گذشته بود. پذیرفتم، چون حس میکردم کارم باید در همین مسیر باشد. روزهای من در جنگ، با کودکان گره خورد و اگر این فعالیتها نبود، تحمل آن روزها برایم بسیار سخت میشد. بودن با بچهها برایم شکلی از مقاومت و مبارزه برای وطن بود؛ برای بچههای وطن.
همان ابتدا فهمیدم که به تنهایی از عهده کار با کودکان در شرایط بحران برنمیآیم؛ بنابراین از دوستان متخصصم کمک گرفتم و گروهی تشکیل دادیم. برنامهای مُدَوَّن فراهم شد و کودکان را براساس ردههای سنی تقسیم کردیم. برای هر گروه فعالیتهای متنوعی داشتیم؛ از قصههای ایرانی و معرفی هنرهای اصیل ایرانی مانند سفالگری و قالیبافی تا کلاسهای خلاقیت برای خردسالان که بسیار از آن استقبال شد.
برای سالمندان بهویژه مادربزرگها هم برنامههایی تدارک دیدیم؛ برایشان کاموا و میل بافتنی تهیه کردیم و جلسات قلاببافی راه انداختیم. این دورهمیها موجب ایجاد دوستی، آرامش و کاهش اضطراب شد. مربیان خبرهای از میان همکارانم مسئول کلاسها هستند و توان کار با کودک در شرایط بحران را دارند. این فعالیتها همچنان ادامه دارد و بخشی از معنای روزهای من در جنگ شده است.
* برای کودکان آسیبدیده ساکن در هتلها کتابخانههایی فراهم کردهاید. چرا خواستید ارتباط کودکان با کتاب در زمان جنگ قطع نشود؟ کتابخوانی در چنین شرایطی چه تأثیری دارد؟
در فضای هتل، نوعی بلاتکلیفی حاکم است؛ خانوادههایی که خانهشان آسیب دیده، نمیدانند چه زمانی میتوانند بازگردند یا باید خانه جدیدی پیدا کنند. در چنین وضعی، پیوند انسان با مفهوم «خانه» گسسته میشود. فکر کردم با امکانات محدود، باید فضایی ایجاد کنم که کودکان، نوجوانان و حتی والدین احساس کنند بخشی از خانه را با خود دارند. شاید این فضا قرار نباشد خانهای واقعی باشد اما میتواند نشانهای از خانه باشد.
به همین دلیل، ایجاد کتابخانه را نخستین اقدام دانستم. دیدم که بسیاری از اهالی هتل در لابی میچرخند و بهدنبال کاری برای پر کردن فراغت خود هستند. کتاب میتوانست بهانهای باشد برای آرامش و کنج خلوتی در دل بحران. یک اتاق کودک ساختیم با چند اسباببازی ساده و تعدادی کتاب؛ سپس کتابخانهای راهاندازی کردیم که شکل و حالوهوای کتابخانههای خانگی را داشته باشد، با قفسههای نامرتب و کتابهایی کوچک و بزرگ در کنار هم. استقبال فوقالعاده بود؛ حتی کارمندان هتل برای خودشان و فرزندانشان کتاب امانت میگرفتند.
مسئولیت اداره کتابخانه را خود بچهها برعهده دارند؛ کتاب معرفی میکنند و کتاب امانت میدهند. نکته مهمتر اینکه این کتابخانه به کمک داوطلبان مردمدوست راهاندازی شد؛ با یک فراخوان، صدها کتاب از سوی افراد علاقهمند رسید. آنها کتابهای موردعلاقهشان را جدا کردند و برای ما فرستادند. در نهایت، نهتنها کتابخانه اصلی را ساختیم بلکه به راهاندازی پنج کتابخانه دیگر هم کمک کردیم. بعضی از آن کتابخانهها، کتابهای کهنه و کمطرفداری داشتند و ما برایشان عناوین تازه فرستادیم. جالب اینکه حتی کسانی که پیشتر اهل مطالعه نبودند، با گذشت زمان به کتاب علاقه نشان دادند و حتی سفارش کتاب میدادند تا برایشان تهیه شود. این تجربه، از روشنترین نقطههای کار ما بود.
* فکر میکنید تا چه زمانی به مرهمگذاشتن بر زخمهای وطن و هموطنان ادامه خواهید داد؟ آیا اصلاً لزومی برای ادامه این فعالیتها وجود دارد؟
راستش فکر میکنم تا همیشه. مسیر زندگی من به قبل و بعد از این جنگ تقسیم شد؛ چیزهایی که پیشتر برای خودم متصور بودم، جای خود را داد به چیزهایی که برای «ما» و جمعمان متصورم. مسیر کاری و اجتماعیام کاملاً تغییر کرد و بهسمت تشکلهای مردمنهاد آمدم؛ دغدغهام جدیتر از قبل شد.
به نظرم این فعالیتها پایانی ندارد؛ چون ما زخمیِ دشمنیها و بدعهدیهای تاریخیم؛ همانطور که در گذشته بودهایم. ممکن است شیوه کار تغییر کند اما هدف و جهت آن پابرجاست. زبان فارسی برایم بیش از پیش دغدغه شد: ترویج درستنویسی، آموزش املا و انشای کودکان. حتی طرح درسهای دانشگاه را بازنگری کردم تا متناسب با شرایط ایران در جنگ باشد.
بعد از جنگ هم قصد دارم فعالیتها را متوقف نکنم. در گفتوگویی با یکی از دوستانم که مدیریت گروه مربیان را برعهده دارد، پیشنهاد دادم پس از بازگشت کودکان به خانههایشان، همین تجربهها را برای کودکان آسیبدیده دیگر ادامه دهیم؛ آنهایی که سرپرست ندارند یا تجربه خانواده ندارند. نباید این تجربههای ارزشمند را بایگانی کنیم؛ باید آنها را بهسمت کمک به رنجهای دیگر بسط دهیم.


نظر شما