خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: در غزه، عید همیشه با بوی نان تازه و صدای بازی بچهها از راه میرسید؛ با لباسهایی که مادرها شب عید اتو میکردند و پدرهایی که دست کودکانشان را میگرفتند تا برای خرید قربانی به بازار بروند. اما حالا، در میان خیابانهایی که بیشتر به ویرانه شبیهاند تا شهر، زنانی نشستهاند که بهجای انتخاب گوسفند قربانی، با تکههای نخ و کاموا، گوسفندهای کوچکی میبافند تا چیزی از عید را نجات دهند.
در یکی از چادرهای موقت جنوب غزه، زنی جوان آرام قلاب را میان انگشتانش میچرخاند. کودکش کنار او نشسته و با ذوق به گوسفند سفید کوچکی نگاه میکند که هنوز یک گوشش کامل نشده است. بیرون چادر، صدای هواپیماها گاهی نزدیک میشود و بعد دور. اما داخل چادر، مادر سعی میکند صدای دیگری بسازد؛ صدای عادی زندگی، صدای عید.
در همین چادرها، گاهی چند زن دور هم جمع میشوند. نخهای رنگووارفتهشان را از باقیمانده لباسهای کهنه یا پتوهای پاره درمیآورند. برای هم چای میریزند، بیآنکه شکر داشته باشد، و در حالی که دستهایشان مشغول بافتن است، از عیدهایی میگویند که دیگر برنمیگردند. یکی تعریف میکند در خانه پدری، صبح عید حتماً کلوچه مخصوص میپختند. دیگری یادش میآید که بزرگترهای فامیل، پیش از نماز عید، گوسفند را با دست خودشان انتخاب میکردند. حالا هیچکدام از آن خاطرهها جز در همین نخهای گرهخورده، جایی برای زیستن ندارند.

این گوسفندهای بافتنی، اسباببازی سادهای نیستند. هر کدامشان شبیه تلاشی کوچک برای حفظ خاطرهای قدیمیاند؛ خاطره صبحهای عید، بوی غذا، خندههای خانوادگی و خانههایی که دیگر بسیاری از آنها وجود ندارند. زنهای غزه خوب میدانند که کودکانشان بیشتر از نان، به امید احتیاج دارند؛ به چیزی که به آنها یادآوری کند دنیا فقط دود و آوار نیست.
بعضی از این زنان میگویند بچهها دیگر از صدای انفجار نمیترسند، چون به آن عادت کردهاند. چیزی که آنها را میترساند، سکوت بعد از انفجار است؛ وقتی همه دنبال اسم عزیزانشان میگردند. برای همین، مادرها سعی میکنند با همین عروسکهای کوچک، میان ترس و کودکی پلی بسازند.
دختربچهای در یکی از اردوگاهها، گوسفند بافتنیاش را محکم بغل کرده و از مادرش میپرسد: «عید یعنی همین؟» و مادر، با لبخندی که بیشتر شبیه بغض است تا شادی، سر تکان میدهد. شاید امسال عید در غزه همین باشد؛ یک عروسک کوچک در آغوش کودکی که خیلی زود بزرگ شده است.

کودکان اما قصه خودشان را دارند. آنها گوسفند بافتنیشان را به هر جای اردوگاه میبرند؛ توی صف نان، پشت در آبرسانی، حتی کنار دیوارهای ترکخوردهای که یک روز خانه بوده. بعضی از بچهها برای عروسکشان اسم انتخاب کردهاند: «فدوا»، «برکه»، «سالم». یکی از پسرکها گوشهای از چادر را با گچ شکسته روی مقوا حصار کشیده و گفته: «این آغل قربانی من است.» مادرش از پشت سر نگاه میکند و اشکش را با گوشه چادر پاک میکند.
در بازارهای نیمهویران، خبری از هیاهوی سالهای قبل نیست. بسیاری از خانوادهها نه توان خرید دارند و نه حتی خانهای که در آن عید را جشن بگیرند. اما زنها، همانهایی که ماههاست میان صف آب و نان و نگرانیِ هر شب زندگی میکنند، هنوز دست از ساختن برنداشتهاند. آنها با نخهای رنگی، چیزی فراتر از یک عروسک میبافند؛ تکهای آرامش، تکهای خاطره و اندکی شبیه زندگی.
شب عید که میشود، نه خبری از نورافشانی است و نه صدای تکبیر از بلندگوهای مسجد محل، چون بسیاری از مسجدها دیگر سقفی ندارند. اما درون چادرها، مادرها شمعهای کوچکی از ته مانده شمعهای قبلی جمع میکنند و روشن میکنند. در آن روشناییِ کمرمق، گوسفندهای بافتنی روی پارچهای کهنه چیده میشوند و بچهها یکییکی آنها را بغل میکنند. مادری زمزمه میکند: «عیدت مبارک، پسرم.» و پسرک میپرسد: «مادر، قربانی ما کجاست؟» مادر دستش را روی گوسفند بافتنی میگذارد و جواب میدهد: «همینجاست، عزیزم. این مال توست. این قربانیِ امسال ماست.»

صبح روز عید، زنها لباس تمیزِ بچهها را که تا کرده بودند و از باران و غبار حفظ کرده بودند، به تنشان میکنند. بعضی از لباسها برای کودک دیگری دوخته شده بوده، بعضی دیگر را خیّرها در میان آوارها پیدا کردهاند. اما در چشم بچهها، همان لباسهای ساده هم نور عید را دارند. آنها با همان گوسفند بافتنی به دیدار همسایههای چادر به چادر میروند و به هم «عید مبارک» میگویند. نه کیفی از شکلات هست و نه پاکتی از آجیل. اما هنوز چیز دیگری هست: دستی که برای دیگری باز میشود، دلی که برای شادی دیگری میتپد.
در غزه، عید قربان دیگر آن عیدِ همیشگی نیست. قربانیِ واقعیشان را ماهها پیش، در خیابانها و زیر آوارها دادهاند. شاید در جایی دیگر، عید قربان با چراغانی و خرید و مهمانی معنا شود؛ اما در غزه، عید امسال میان انگشتان مادری شکل میگیرد که زیر سقف یک چادر، گوسفند کوچکی میبافد تا کودکش برای چند دقیقه هم که شده، جنگ را فراموش کند. و با همین دستهای خالی، با همین نخهای کوتاه، میخواهند به بچههایشان بگویند: «ما هنوز ایمان داریم. هنوز به صبح بعد از این شب طولانی اعتقاد داریم. هنوز هم عید را فراموش نکردهایم.» شاید در گوشهای از آسمان، کسی که به دعاهای مادران غزه گوش میدهد، ببیند که این گوسفندهای نخ و قلاب، از بسیاری از قربانیهای پُرآوازه، ارزشمندترند.


۱۲:۱۷ - ۱۴۰۵/۰۳/۰۶


نظر شما