رضا رفیع نوشت: قبل از آن که برای تاسوعا و عاشورا عازم ولایت و زادگاه و زیارت مادر و بودن در هیات ایام کودکی و نوجوانی و جوانی ام گردم؛ شبی قسمت شد تا با دوست صاف دل و مهربانم "رضا امیراحمدی" به حسینه ثارالله برویم که دیگر دوست ارجمند قندپهلوئی ام "امیرقمیشی" سالهاست در آنجا نوحه خوانی می کند. مثل پدر من شغلش و کار حرفه ای اش این نیست؛ دلی است و از سر عشق به اباعبدالله الحسین - علیه السلام که جان عالمیان به فدای آن مظلومیت و آزادگی اش که ما را عاشق مرام و معرفتش کرد.
امیرعزیز که شروع کرد به خواندن، داخل شدیم و پامنبری کردیم. صدای گرم و محزونی داشت امیر. می خواند و امیراحمدی زنجیر می زد و من هم در زمره سینه زنان حاضر در کنار کودکان و نوجوانان معلولی که آن شب به هیات آمده بودند. دوست دارم از امام حسین بنویسم، اما مجالش و محلش نیست. آن قدر بزرگان هستند که ما باید درس پس دهیم. هرسه نفرمان در کار اجرا و تلویزیون؛ و هرسه نفرمان عاشق سید وسالار شهیدان کربلا. امیر که می خواند، از حزن صدایش یاد پدرم افتادم که تا لب می گشود به نوحه و ندبه، چنان حزنی در صدایش و صداقتش بود که بی اختیار، اشک ها بر گونه ها جاری می شد. هنوز صدای پدرم در گوشم طنین انداز است در این روز و شب های حسینی:
بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است
که مرگ سرخ، به از زندگی ننگین است
نه ظلم کن به کسی، نی به زیر ظلم برو
که این مرام حسین است و منطق دین است
همین نه گریه بر آن شاه تشنه لب کافی است
اگرچه گریه بر آلام قلب تمکین است....


نظر شما