۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۳:۰۵

خرده روایت‌های مهر از دی‌ماه زخمی/۷۳

ماجرای آن شب؛ «تمرین خشونت در پوشش اعتراض!»

ماجرای آن شب؛ «تمرین خشونت در پوشش اعتراض!»

فائزه به خیابان آمد تا اعتراض کند، اما آنچه دید چیزی جز خشونت جمعی نبود و فهمید خطر همیشه از یک‌سو نمی‌آید.

به گزارش خبرنگار مهر، فائزه آدم متغیری است. نه اینکه دو رو باشد، نه. آدمهای دو رو، یک طرفشان را پنهان می‌کنند همیشه. فائزه اما هر دو ورش را علنی می‌کند. در پوشش حتی تنوع دارد. گاهی عبا می‌پوشد، گاهی مانتو، گاهی چادر حتی. مانتو هم کوتاه و بلند می‌شود. ممکن است ببینی که پرهای موهای مش‌شده‌اش از زیر مقنعه آمده بیرون و کجکی ریخته بالای ابرویش. فائزه ۱۹ دی دقیقا هشت شب، می‌رود بیرون. چون می‌خواسته اعتراض کند. حالش بد بوده از اینکه حقوقش کفاف زندگی را نمی‌دهد و هر روز بیشتر کفاف نمی‌دهد. حواسش بوده که ماسک هم بزند، چون انگار همانجاها که دعوتش می‌کرده‌اند به همبستگی، ماسک را هم یادآوری می‌کرده‌اند. مانتوی سیاهی می‌پوشد و شال موهر سورمه‌ای را دور صورت قاب می‌کند. از کوچه باریک شیبدارشان وارد خیابان اصلی در وسط شهر می‌شود.

می‌گوید که کمی هیجان داشته و به نظرش کار باحالی می‌آمده. آدمهای دیگر زیادی را هم عین خودش می‌بیند و با آنها می‌پیوندد به جمعیتی که ناباورانه همه سیاه پوشیده‌اند و ماسک دارند. ایستاده میانشان که بویی حس می‌کند. یادم رفت بگویم که فائزه دماغ تیزی دارد. از آنها که بوی ماهی دیشب را روی بشقاب شسته‌ و خشک‌شده تشخیص می‌دهد. و گفته بودم که فائزه همه‌جور دوستی هم دارد؟ بله دارد و این میان‌همه‌بودن سبب شده که خیلی چیزها بداند. پس می‌فهمد که بوی خاصی از دهان زن کناری‌اش می‌زند بیرون. چون درست که هیچ‌وقت نخواسته لب به الکل بزند اما بوده در جایی که آدمها به سلامتی می‌نوشند. و دلش به هم می‌خورد و کمی فاصله می‌گیرد.

جایش را عوض می‌کند. چون دقیقا بعد استشمام آن بود، در چهره دخترهای جوان اطرافش، در حالت چشمها، چیزی غیرعادی می‌بیند. کمی از جمع فاصله می‌گیرد و در پیاده‌رو کنار آدمهایی که ردیفی ایستاده‌اند جایی پیدا می‌کند. حوالی هشت و نیم، جمعیت توی خیابان شروع می‌کنند به دست‌زدن و شعاردادن و او که اولین بار است در چنین موقعیتی قرار گرفته فکر می‌کند رسمش همین است. می‌خواهد برود میانشان که می‌بیند عده‌ای از جمعیت دور چیزی جمع شده‌اند و عده‌ای دیگر داد می‌زنند: "بی‌شرف بی‌شرف".

فائزه می‌رود جلوتر. آدمهای دیگری هم می‌دوند. حالا می‌شنود که می‌گویند: "بکشینش" و دو دستش را فشار می‌دهد به پهلوهای دو مرد جلوتر از خودش و کنارشان می‌زند و خودش را می‌چپاند بین آدمها و راه باز می‌کند و آدمی را می‌بیند افتاده روی زمین و در همان لحظه دختری با موهای دم‌اسبی‌بسته را می‌بیند که چکمه سیاهش را روی دستهای مرد افتاده فرود می‌آورد. و مردهایی را می‌بیند که چاقوی ضامن‌دار و قمه دارند. خودش را می‌کشد عقب. عقب‌عقب می‌رود چون به‌قدری ترسیده که نتوانسته به آنها بگوید، چه می‌کنید. یاد فیلمی افتاده بوده در شبکه‌های اجتماعی. فیلمی از تجاوز گروهی داعشی به زنی ایزدی در عراق. و بعد چون گارد انتظامی آمده بوده تا این قربانی را نجات بدهد، ماسک‌دارها سنگ و شیشه پرت می‌کرده‌اند سمت مامورها.

فائزه میان سنگ‌های در پرواز می‌دود و خودش را می‌رساند به کوچه. کوچه‌ای که راه دارد به خانه خودش. اصلا گفته بودم شهر فائزه کجاست؟ فائزه دختری شمالی‌ست، اهل فریدونکنار. و کوچه‌های تنگ و شیبدار منتهی به دریای این شهر را خوب می‌شناسد. صحنه حلقه دور مرد افتاده‌برزمین، توی سرش می‌چرخد. و صدای زنی که می‌گفته: "رحم می‌کنین؟ کثافتا این بسیجیه، بکشینش." کوچه خلوت نیست. آدمها می‌روند و می‌آیند. می‌دوند. فائزه نمی‌تواند بدود. رمق از پاهایش رفته، نمی‌داند اینکه جمعیت را شکافته و خودش را به زور رسانده به آن وسط کار خوبی بوده یا نه. زمین را نگاه می‌کند و و کفش‌هایی را که از کنارش می‌گذرند. صدایی می‌شنود و اهمیتی نمی‌دهد. می‌گوید: "خودمو زدم به نشنیدن." صدا اما نزدیکتر می‌شود و فائزه دو جفت پا می‌بیند که رو به رویش ایستاده‌اند و تکان نمی‌خورند. سرش را آهسته که می‌آورد بالا، اول دستها را می‌بیند. چاقوی ضامن‌دار زیر نور چراغ سر در خانه‌ای برق می‌زند. تصویر حلقه توی خیابان، تصویر داعشی‌های دور زن ایزدی می‌پیچند در هم و فائزه سر که بالا می‌برد دختر و پسری می‌بیند که زل‌زده‌اند به او. "ماسکتو بیار پایین. دیدیم چجوری جیم شدی." فائزه انگار مسخ شده باشد دست می‌برد به ماسکش. ماسک را می‌آورد پایین. دختر می‌گوید: "بگو مرگ بر ..." و فائزه یاد ویدئویی می‌افتد که همین چند روز قبل دیده بوده. مامور حکومت جدید سوریه به مردی که افتاده روی زمین می‌گوید: "به علی فحش بده." ویدئو به زبان عربی‌ بوده و زیرنویس داشته. فائزه درست که آدم متغیری‌ست اما یک ویژگی مهم دارد. ویژگی‌ای که او را از آدم‌های دو رو متمایز می‌کند. فائزه زیر بار زور نمی‌رود. توانش را جمع می‌کند و زبانش را تکان می‌دهد. "چرا باید بگم؟" و خودش تعجب می‌کند که صدایش نلرزیده. پسر می‌گوید: "واسه اینکه بفهمیم لباس شخصی نیستی. "خوب شاید ادا در بیارم. از کجا می‌فهمی؟" و دختر گوشی موبایلش را در می‌آورد. دستی به دسته چاقو و دستی گوشی موبایل. فائزه می‌فهمد که قرار است ویدئوی کتک‌خوردنش پخش شود. دختر داد می‌زند: "این حرومزاده بسیجیه." و رو کرده به آدمهایی که عبور می‌کنند. فائزه دور و بر را نگاه می‌کند و آدمها را می‌بیند که بعضی مردد این پا و آن پا می‌کنند و بعضی بی‌تفاوت می‌روند و می‌فهمد باید بدود. و چیزی نمی‌بیند. بی‌آنکه نگاه کند فقط می‌دود. صدای پاهای پشت‌سرش کم‌کم دور می‌شود. می‌شنود که پشت سرش می‌گویند: "اشک‌آور." و اهمیتی نمی‌دهد.

فائزه ۱۹ دی وقتی کلید می‌اندازد و وارد خانه می‌شود، پشت در می‌نشیند و فکر می‌کند، بازی باحالی نبود. فکر می‌کند که چه بلایی سر مرد توی خیابان آمد. و گریه می‌کند.

شب بعد، یعنی شنبه ۲۰ دی، تلفنش زنگ می‌خورد. صدای آن‌ور خط می‌گوید: "اگه نمی‌خوای جزغاله شی، خونه نباش." نمی‌داند چطور پیدایش کرده‌اند. حدس می‌زند کار ویدئوی دختر باشد. فریدونکنار کوچک است. ما راحت همدیگر را پیدا می‌کنیم. می‌پرسم: "خوب چرا نرفتی از خونه؟" فکر می‌کنم به جوابی که می‌دهد. مثلا اینکه "من عمرا کم بیارم." چون قبلا گفته بودم که او زیر بار حرف زور نمی‌رود. اما می‌گوید: "شاید اگه من زنده‌زنده بسوزم و بوی گوشت سوخته محله رو برداره، مردم بفهمن اینایی که می‌گن می‌خوان براشون رفاه بیارن، کیا هستن." فائزه شب‌ها توی خانه‌اش تنها می‌خوابد. بچه‌هایش را فرستاده خانه مادربزرگشان. مادر فائزه چه اسم درستی برایش انتخاب کرده بوده. معنای اسمش، "دختر پیروز" است.

نویسنده: شیرین هزار جریبی

کد خبر 6738834

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha