به گزارش خبرنگار مهر، وقتی وارد کوچه میشوی، نخستین چیزی که توجهت را جلب میکند ردیفی از پرچمهای قرمز است که تا انتهای مسیر کشیده شدهاند. اما اصل ماجرا از قطعه دوم شروع میشود. خانه اولِ سرِ نبش هنوز ایستاده است؛ هرچند با شیشههای شکسته. از بلوک دوم به بعد، قدمبهقدم، آوارها خودشان را نشان میدهند: سقفهایی که کج و واژگون بر روی هم خوابیده اند، شوفاژی که هنوز به لوله وصل است اما دیگر جایی را گرم نمیکند، فرشی که میان آجرها و موزاییکها و تیرآهنهای سقف لوله شده، پنجرههایی که مدتهاست شکل پنجره بودن را از دست دادهاند، و ستونهایی که دیگر بامی را بر دوش خود حمل نمیکنند.
قدمزنان که جلوتر میروی، روی آوارها و آجرها، تکّههای پراکندۀ زندگی مردم ظاهر میشود: باقیمانده ای از یک اسفنددودکن که مچاله شده، کتاب ها و سررسیدی که ورقهایش با باد تکان میخورد، پتو و رختخواب، یک کولر کجشده و درهمپیچیده، لباسی که به نرده آویزان مانده، ساک پارهشدهای که نیمی از لباسها داخل آن و نیمی روی زمین ریخته است.
در میانه همین مسیر، دخترکی که با پدرش از کنار آوار میگذرد، با کنجکاوی میگوید: «بابا دستم رو بگیر، برم روی آوار ببینم اون تو چیه.» پدر، نگاهی به سنگها میاندازد و با مکثی سنگین میگوید: «دخترم، این خونه زندگی مردمه… نمیدونی چیه. نمیدونی اموالشون رو میشه درآورد یا نه. نرو بابا جان. بذار اگه چیزی سالم مونده، خودشون بردارن؛ یادگاری، لباس، عکس، آلبوم. اونجا آشپزخونه بوده؛ سبدش شکسته، پتوش افتاده زیر آهنها… ببین… این دفترچه یه خانمه، اون کتاب مدرسه، اون فرش، اون چمدون… نرو بابا جان.نرو دخترم، این خونه زندگی مردمه.»
هرچه پیشتر میروی، چشمت بین خرابهها، تیرآهنها، بتنها و آجرهای درهم، دنبال نشانهای از زندگی میگردد: ورقی از داستان آرش کمانگیر، برگه تصویربرداری، ماشین کنترلی زرد یک بچه، دوچرخه صورتی، رادیوضبط، جعبه لیوان بلور، حتی تکههایی از تخت صورتی یک کودک از زیر آوار پیداست. مردی میگفت: «این خونه دختر داشت… مثل اون دختر بچهای که از سید مجید یه موشک صورتی خواسته بود.» از ساختمان چیزی باقی نمانده؛ فقط تابلویی نصب کردهاند با عنوان «شهدای پلاک دوازده».

کمکم هوا رو به تاریکی میرود و مردم، مرد و زن، پیر و جوان، با پرچمهایی در دست و بعضی با کالسکۀ بچه، آرامآرام از راه میرسند. کنار عکسها میایستند، تماشا میکنند، سر تکان میدهند و با دقت به جزئیات خیره میشوند. با برخی که حرف میزنی، معلوم میشود خانهشان همین اطراف است. عکسها را که میبینند، نامها را میشناسند: «این رو میبینی؟ خانواده میرزاییان… یکیشون رو دیرتر پیدا کردن… یکیشون عکس نداره… نمیدونم از بدنش چی پیدا شد.» یا «اون رو میبینی؟ مهندس بود، مرد خیلی خوبی بود… اون پدربزرگشونه… از یک خانواده اند، اینها همه همینجا شهید شدن.»
کمی جلوتر یکی از اهالی میگوید: «خونهم خیابون هنگامه؛ هر شب از اینجا رد میشم، نگاشون میکنم، فکر میکنم به زندگیشون… چرا باید اینطور کشته میشدن؟ به چه گناهی؟» پسربچه های کوچک دور ماشینهای سوخته و درهم پیچیده بازی میکردند، پسر نوجوانی دور ماشینی که از بقیه سالم تر بود چرخید و پرسید: «این چی بوده؟ کوییک؟» دخترکی گفت: «جک بوده، نگاه کن قالپاقش رو.» و رفت برای مادرش از ایستگاه صلواتی چایی بگیرد.

با تاریک شدن هوا و بعد از نماز، جوانی روی سن کوچک کنار خرابه ها رفت، سوره فتح را خواند و پس از آن حدیث کسا را، جمعیت، نشسته و ایستاده آرام گوش میداد و همراهی میکرد. باد، پرچمها را میرقصاند و نور فانوسهای کوچک مسیر کوچه را روشن کرده بود.
در گوشهای از محوطه، خانمی روبان آبیرنگش را کنار زد و از شیب خاکی بالا رفت؛ همانجا که عکسهای شهدای پلاک دوازده چیده شده بود. قابها را با وسواس گردگیری کرد، سپس یکی از قابها را میان دست گرفت و بوسید، صدای گریه اش بلند شد: «دلم براتون تنگ شده… قرار بود زود برگردی.» چند خانم دیگر نیز از شیب بالا رفتند. دورش را گرفتند و بغلش کردند، همه با هم گریه میکردند... چطور گریه نکنند چشمهایی که همیشه منتظر خواهند بود؟
بلند شدم که برگردم، و تازه فهمیدم آنچه رویش نشسته بودم سکوی جلوی خانه ای نبود، باقیمانده یک گاوصندوق بود که از آنطرف خیابان پرت شده بود توی باغچه این طرف و نصفش در خاک فرو رفته بود، و آنقدر سنگین بود که کسی نتوانسته بود تکانش بدهد. بلند شدم و از کنار درختهای نصفه و شکسته، دیوارهای ریخته حیاطها و ردیف تابلوها و پرچمهای سرخ رد شدم.
این صحنههای شب هشتم و آخرِ مراسم شهدای محله جاجرودی بود؛ شبی که حسین کاجی آمد و برای مردم سخنرانی کرد و از رویدادهای جنگ رمضان گفت؛ شبی که آوار، پرچمها، عکسها و خاطرهها دوباره جان گرفته بودند و مردمی که آمده بودند، هرکدام بخشی از این قصه را با خود حمل میکردند.



نظر شما