خبرگزاری مهر - مجله مهر: در رویا میبینمت. پیکرت روی دستها میچرخد. یکی کولهپشتیات را در هوا تکان میدهد و دیگری عروسکت را. مادرت چادر سیاهش را به سر انداخته و محکم ایستاده. توپ تکانش نمیدهد. لبخند به لب دارد و پرچم ایران روی شانهاش خودنمایی میکند. مدام با صدای بلند میگوید: «گریه نکنید! بچهم از گریه بدش میومد!» پدرت هم کنارش ایستاده و پلاکاردی را بالا گرفته: «دانشآموز شهید، فادیا شهمیری».
چند سال پیش، وقتی مدرسه ما را به موزه دفاع مقدس برد، جنگ برایم شبیه افسانهای غیرقابلباور بود. ازش چیزی نمیدانستم. میان تالارهای موزه میچرخیدم که به تصاویر «خرمشهر» رسیدم. به بازاری که شبیه بازار تهران بود، اما چیزی جز تلی از خاک، کرکرههای مچاله و اجناس غبارگرفته از آن نمانده بود. همانجا یک چیزی قلبم را تکان داد: کلاس درسی که سقفش روی نیمکتها آوار شده بود. آن روز با خودم گفتم: «مگر میشود به مدرسهای پر از دانشآموز حمله کرد؟»
و شد. یازده سال بعد، وقتی خبر حمله به مدرسهتان در میناب پیچید، دیگر نیازی به دیدن عکسها نداشتم؛ من تو و آن آوار را قبلاً در موزه دیده بودم. همانجا فهمیده بودم سنگینی دیوارهایی که راه نفس را بند میآورند، چه شکلی است. با اینحال آن روزها که به ماکت نیمکتهای خاکی خیره شده بودم، نمیدانستم قرار است روزی به جای تمام آنها، به جای خالی تو فکر کنم؛ به اینکه وقتی مدرسهتان را با موشک زدند، روی چندمین نیمکت نشسته بودی؟ داشتی مشق مینوشتی یا با دوستانت میگفتی و میخندیدی؟ شاید همان ردیف اول بودی و داشتی مسئلهی ریاضی حل میکردی که صورتمسأله برای همیشه پاک شد. بعد از همان ردیف اول بلند شدی و با دو دندانِ افتاده بهمان لبخند زدی تا ثابت کنی آن افسانههای دور، چقدر به ما نزدیکند. تو حالا واقعیترین افسانهی مایی فادیا! مدال افتخاری که بر سینهی ایران میدرخشد. روزت مبارک دختر میناب.
راوی: حنانه گلی


نظر شما