خبرگزاری مهر – مجله مهر؛ مریم علیبابایی: اگر بایستی و پارکینگی که بچهها برای کار داوطلبانه آنجا حضور دارند را ببینید شاید آنجا را اینگونه تصور کنید که از دور یک فضای بیحاشیه در سطح شهر است که قرار نیست در آن اتفاق خاصی بیفتد. فضایی ساده و به چشم من کمادعا که بیشتر به عبور و توقفهای کوتاه عادت دارد تا ماندن. اما چند قدم که نزدیکتر میشوی، صداها آرامآرام خودشان را نشان میدهند؛ صدای شیشهها که با دقت روی میز برش میخورند یا ضربههای چکش آن طرف حیاط کارگاه بر چوب، یا گفتوگوهای کوتاه و فشردهای که میان کار، نیمهتمام رها میشوند و دوباره از همانجا ادامه پیدا میکنند.
میتوان با کمی کنجکاوی و پرسوجو از بچهها فهمید که جمعی برای کار جهادی دور هم آمدهاند. همهچیز دوستانه و خودجوش پیش میرود، کسی منتظر برنامه یا اوامر دیگری نیست هرکسی درگیر بخشی از کار خودش است، انگار میداند این قطعه کوچک، در جایی دیگر کامل خواهد شد.
آنچه در این کارگاه کوچک در جریان است، بیشتر از یک بریدن شیشه، یا زنگ زدن به صاحبخانه که منزل هستند یا نه که بچهها برای اندازهگیری بروند، یا کسی هست که شیشهها را تحویل بگیرد و این تصاویر و سکانسهای لایو شبیه تلاشی است برای برگرداندن امکان زندگی به جایی که از ریتم افتاده؛ کاری آهسته، دقیق و بیحاشیه، که نتیجهاش در ادامه زندگی خودش را نشان میدهد.

از تکههای شیشههای شکسته تا تکههای زندگی!
در میانه این رفتوآمد، تکههای شیشه چسبیده به دیوار برق میزنند؛ شبیه آینههایی خرد شده که هرکدام تصویری از خانهای نیمهویران را در خود نگه داشتهاند. کسی آنها را مرتب میکند. یا روی میز شیشهبری میگذارد تا اندازهها را بزند و شیشههای اندازه شده را روانه خانهای کند که باد یادآور رنج مداوم شده است.
اینجا، پارکینگ یک ساختمان معمولی، حالا شده نقطه اتصال آدمهایی با مهارتهای مختلف؛ نجار، تعمیرکار، شیشهبُر. هرکدام با جعبهابزاری که بیشتر از ابزار، امید حمل میکند. اسم خودشان را گذاشتهاند «کثرت آینهها»؛ انگار باور دارند همین تکههای پراکنده، اگر کنار هم قرار بگیرند، دوباره تصویری از یک زندگی را کامل میکنند.
صبحها، با بالا آمدن آفتاب، فهرست خانههای نوشته شده را روی یک کاغذ دستبهدست میکنند. آدرسهایی که کنارش نوشته شده: «شیشه شکسته»، «در لق»، «یخچال از کار افتاده»، «پتوی شسته شده». بعد گروهها راه میافتند؛ به کوچههایی که هنوز گرد جنگ روی دیوارهایش نشسته. در خانهها را میزنند، وارد میشوند، متر میاندازند، اندازه میگیرند، گاهی هم میشوند مرهم آن خانه، شیشههای شکسته را جمع میکنند و جارو میکشند؛ انگار دارند از دل ویرانی، قدمبهقدم امکان ماندن را برمیگردانند.

کثرتی از آینهها
وقتی صحبت از کمک میشود هر کدام از بچهها میخواهند فقط به مردم در «بازسازی خانههایشان» کمک کنند، هدف، ساده و در عین حال حیاتی است: اینکه یک خانه، دوباره «قابل سکونت» شود. اینکه شب، وقتی چراغها خاموش میشود، کسی بتواند بدون ترس از باد و شیشههای تیز روی زمین، سرش را روی بالش بگذارد.
«کثرت آینهها» از همینجا شروع میشود؛ از یک پارکینگ، از چند داوطلب جهادی برای کمک به مردم، «فاطمه علیزادنیا» از آن دست آدمهایی است که وقتی پای حرفش مینشینی، روایت فقط از زبان او جلو نمیرود؛ انگار صدای یک جمع را با خودش آورده. تند و پیوسته حرف میزند، اما میان جملههایش مکثهایی هست که وزن آنچه دیده را لو میدهد. بیشتر از آنکه خودش را تعریف کند، از «کار» میگوید؛ از جاهایی که رفتهاند و دستهایی که کنار هم قرار گرفتهاند تا چیزی را سر پا نگه دارند.
میگوید مسیرشان فقط به یک نقطه ختم نمیشده؛ از بهشت زهرا شروع کرده، جایی که برای تطهیر شهدا میرفته، تا خانههایی که زیر اصابت موشک، آوار شدند. از آواربرداریهای کوچک، از جمعکردن تکههای استخوان مردم روی زمین، از شستن پتوها که خونآبه سرازیر میشد، یا دختر کالیگرافی که با چشمانش شاهد از دست دادن مادرش بود، اینجا دیگر روایتش خطی نیست؛ مثل همان روزها، مدام از جایی به جای دیگر میرود.
میان حرفهایش، وقتی به آواربرداری میرسد، لحنش عوض میشود؛ کندتر میشود، انگار کلمهها را با احتیاط انتخاب میکند. میگوید بعضی صحنهها از ذهنش پاک نمیشود؛ سنگهایی که لکههای خون رویشان مانده بود و نشانهای میشد از تکههایی پیکرهایی که زیر آوار جا ماندهاند، یا کفشهای کوچک که پیدا شدنشان، معنای سنگینی داشت یعنی کودکی در آنجاست. از موج انفجار هم میگوید؛ از اینکه پیکر بیجان را از دل خانهاش به پشتبام ساختمانی دیگر پرتاب کرده بود و همین، کار شناسایی را پیچیدهتر میکرد. اینها شاید در گفتار و به دستان نوشتار بیایید اما قطعا یک «غم کوچک» ساده نیست.

مینیبوسی برای دید در میدان!
از «مینیبوس شب» میگوید؛ وسیلهای که نقش یک پایگاه سیار را دارد. که با چای و دمنوش و کمکهای اولیه مردم را یاری میکردند و برای کسانی که در میدان مانده بودند، به نوعی یک ایستگاه کوتاه نفسکشیدن میشدند. در همان روزها، تیم بحران هم شکل گرفته بود؛ کسانی که نشسته بودند پشت چرخهای خیاطی تا برای نیروهایی که شبانهروز در معرض باد و سرما کار بیقفه انجام میدهند، لباس بدوزند. جزئیات را که تعریف میکند، معلوم است هر بخش ایجاد شده از مردم عزیز پاسخی بوده به یک نیاز فوری آنها که بتوانند کوچکترین و حداقلترین نیازیهای آنان را برطرف کنند.
البته تیم عمرانی هم بیکار نبوده؛ گچ دیوارهایی را که ریخته بود، ترمیم میکردند، به خانهها سر میزدند و هرجا کاری از دستشان برمیآمد، انجام میدادند. کارهای کوچک، اما حیاتی؛ همان چیزهایی که اگر انجام نشود، یک خانه دیگر «خانه» نمیماند.
حالا این مسیر رسیده به «کثرت آینهها»؛ کارگاهی که تمرکزش روی شیشه است، اما در عمل، چیزی فراتر از آن را ترمیم میکند. شیشه میبُرند، اندازه میگیرند و میاندازند، اما یک ایده دیگر هم کنار این کار شکل گرفته؛ پویشی به نام «دلچسب». برچسبهای رنگی با طرحهایی مثل «الله»، «پرچم ایران» یا «مشت پیروزی» یا هر طرحی که خود صاحبخانه بخواهد، روی شیشهها طراحی میکنند؛ هم برای ایمنسازی، هم برای اینکه کمی رنگ و حال بهتر به فضای خانه برگردد.

میگوید این گروه، بیشتر شبیه یک کاتالیزور عمل میکند؛ کاری که ممکن است در روندهای رسمی و اداری سازمانهای دولتی زمان ببرد ولی با جمعشدن آدمهایی از جنسهای مختلف جلو میافتد. در این گروه جهادی میتوان از هیأت علمی دانشگاه شریف گرفته تا وکیل، مدیر صنعتی، کارمند و حتی کسی که نمایندگی «اپل استور» پیدا کرد که دارند برای مردم کار میکنند تا ایستادگی و مقاومت رنگ جدیدی از ایمان به کشور پیدا کند، ترکیبی که شاید در حالت عادی کنار هم قرار نگیرند، اما اینجا، همه در یک مسیر تعریف شدهاند: راه انداختن کار مردم.
آخر حرفهای علیزادنیا، لحنش آرامتر میشود. میگوید سختترین بخش برایش دیدن خانههای آسیبدیده بوده؛ دیوارهایی که فرو ریختهاند و شیشههایی که شکستهاند. اما همانقدر که این تصویر سنگین بوده، لحظهای که برمیگشته و میدیده شیشهها دوباره سر جایشان نشستهاند و خانه از آن وضعیت بیرون آمده، حالش را عوض میکرده. اینکه یک سرپناه دوباره قابل استفاده میشود… همین، برای خوب شدن حال آدم کافی است.

دلچسبهای رنگی!
بعد از ساعتی حرفزدن، مسیر روایت عوض میشود؛ اینبار قرار است از دل همین حرفهایی که زدیم، وارد یکی از همان خانهها شویم. کنار «امیرحسام شفقیزاده» یکی از اعضای همین گروه جهادی کثرت آینهها راه میافتم؛ از همانهایی که کار اندازهگیری و شیشهانداختن را به عهده دارند و پویش «دلچسب» را جلو میبرند. متر و ابزارش را برمیدارد و بیحرف اضافه که در کارگاه بشینیم و از فعالیتهایش بگوییم مسیر یکی از خانهها را پیش میگیریم.
خانه در بنبستی در کوچه «فرنوش» نزدیک خیابان شریعتی است؛ از همان خانههای قدیمی که هنوز حیاط دارند و درخت مویی که شاخههایش روی دیوار خم شده. در که باز میشود، اولین چیزی که به چشم میآید، جای خالی شیشههاست؛ قابهایی که ماندهاند و شیشههایی که دیگر نیستند. بعضیشان شکسته و فرو ریخته، بعضی دیگر کامل از جا درآمدهاند. درگاههای چوبی قدیمی هم تاب نیاوردهاند و کج ایستادهاند، انگار هنوز ضربه را در خود نگه داشتهاند. صاحبخانه، «آقای داودی» مردی حدود شصتساله، از روز انفجار میگوید. از لحظهای که صدا آمد و بعد، بارانی از شیشه روی سر و صورتش ریخت. میگوید «خدا رحم کرد»؛ جملهاش را با گوشت و پوست و استخوانم درک کردم که با میمیک چهرهاش بفهمم تا چه اندازه اضطراب بر او غلبه کرده و وحشت به جانشان انداخته است، بعد ادامه میدهد، حتی شیشههای پاسیو هم سالم نماندهاند؛ همهچیز شکسته، پخش شده و تنها کاری که تونستم انجام بدم درست کردن قابها بوده.

سر میچرخانم میبینم آقای شفق، میان این روایتها هم کار خودش را جلو میبرد. متر را باز میکند، اندازهها را یکییکی ثبت میکند، قابها را بررسی میکند تا بداند چه چیزی باید جایگزین شود. حرف زیادی نمیزند؛ کارش دقیق و بیوقفه پیش میرود. قرار است این اندازهها، چند ساعت یا چند روز بعد، تبدیل شود به شیشههایی که دوباره سر جایشان مینشینند؛ به چیزی که این خانه را یک قدم دیگر به «قابل سکونت شدن» نزدیک میکند.
«شفق»، در حالی که متر را جمع میکند تا از خانه خارج شویم و به خانهای دیگر چند تا کوچه بالاتر یا چند خیابان دیگر برویم، نگاهی دوباره به قابهای خالی میاندازد و از چیزی حرف میزند که فراتر از شیشه و اندازهگیری است. میگوید این روزها، یک حس مسئولیت میان مردم شکل گرفته که بهسختی میشود نادیدهاش گرفت؛ اینکه خود مردم، بیآنکه منتظر بمانند، دستبهکار شدهاند تا شهرشان را دوباره سر پا کنند.
به گفته او، گروههای جهادی بیشتر از آنکه صرفاً نقش اجرایی داشته باشند، تبدیل شدهاند به حلقههای وصل؛ جایی برای هماهنگکردن همین انرژی پراکنده. میگوید در بعضی موقعیتها، میزان همراهی و همدلی آنقدر پررنگ بوده که کار کردن را، با همه سختیاش، لذتبخش میکرده است.

حتی روایتهایی هست که مرز جغرافیا را هم پشت سر گذاشتهاند؛ از گروهی در استرالیا که پول جمع کردهاند تا سهمی در جایگزینی شیشههای شکسته خانهها داشته باشند. کمکهایی که شاید از نظر عددی بزرگ یا کوچک باشند، اما در اینجا، دقیقاً همانجایی مینشینند که لازم است؛ روی پنجرهای که باید دوباره بسته شود، روی خانهای که باید دوباره قابل زندگی شود.
وارد خیابان میشویم؛ تابلوی آبی گوشه دیوار را که میخوانم، نام «بوشهر» رویش نشسته. همراه «شفق» قدم میزنم و او، میان راه، از خانههایی میگوید که در همین کوچهها آسیب دیدهاند؛ با اشارهای کوتاه، یکییکی نشانم میدهد کجا شیشه انداختهاند، کجا هنوز کار نیمه مانده و باید بروند و کارشان را تمام کنند، روایتها را مختصر میگوید، اما پشت هر اشاره، قصهای از آدمهاست.

کمی جلوتر، به خانهای قدیمی اشاره میکند؛ میگوید نزدیک به شصت با ۵۰ سال قدمت دارد، هرچند در طول سالها، ساکنانش بارها آن را با بازسازی سرپا نگه داشتهاند و به زندگی در آن ادامه دادهاند. همانجا، صاحبخانه از در بیرون میآید. احوالپرسی کوتاهی میانشان رد و بدل میشود؛ از آن سلامهایی که نشانه یک آشنایی تازه اما صمیمی است. بعد، مسیرمان را به سمت خانهای که باید قابهای شیشهاش اندازهگیری شود، ادامه میدهیم.
وقتی از آن خانواده خداحافظی میکنیم، این فکر رهایم نمیکند که همین ارتباطهای کوچک، همین سلام و احوالپرسیهای ساده، چطور میان آدمها ریشه دوانده و به چیزی فراتر از یک آشنایی گذرا تبدیل شده؛ نوعی همدلی جالبی شکل گرفته و حالا، در همین کوچهها جریان دارد.

در بحران همه صبوریم
قرار میشود برگردیم کارگاه و بعد، راهی ساختمانی در بهارشیراز شویم؛ جایی که شیشههایش شکسته و هم باید اندازهگیری انجام شود، هم بخشی از شیشهها تحویل داده شود. مسیر دورتر است و باید با ماشین برویم. البته ساختمان از آن کارهایی است که یکنفره پیش نمیرود؛ چند خانه در نوبتاند و کار، دستهای بیشتری میخواهد.
با بچهها جمع میشویم تا راه بیفتیم سمت ساختمان بعدی. وقتی به محل مورد نظر میرسیم، از همان خانههای قدیمی منظم به نظر میآید؛ جایی که احتمالاً ساکنانش سالهاست در آن زندگی کردهاند. حدسم، خیلی زود به واقعیت نزدیک میشود. در اولین خانه، زنی میانسال در را باز میکند؛ میگوید با پسرش زندگی میکند. شیشهها تقریباً در تمام خانه شکستهاند. از لحظه انفجار میگوید؛ از لرزیدن چارچوبها و بعد، فرو ریختن شیشهها. آرام حرف میزند، بیهیجان، انگار آنچه گذشته را چندبار برای خودش مرور کرده و حالا فقط روایتش را میگوید.

بچهها مشغول اندازهگیری میشوند و من به اکیپ دوم ملحق میشوم. در خانه بعدی، زنی با چهرهای محکم ایستاده و پسرش کنارش است. تا نگاهمان به هم میافتد، چند جملهای میانمان رد و بدل میشود. کمکم سر صحبت باز میشود؛ میگوید زمان انفجار در خانه بوده، دو بار موج شدید، خانه را لرزانده و شیشهها را شکسته. از ترکهایی میگوید که روی دیوارها افتاده و از پنجرههای مشاعاتی که سالم نماندهاند.
میانه صحبتهایش، ناگهان میگوید: «ساعت سه کلاس مجازی دارم.» همانجا معلوم میشود معلم است. روی اپن آشپزخانه، کتابی توجهم را جلب میکند؛ ریاضی. از آن جزئیاتی که ادامهداشتن زندگی را به یادم میآورد. میگوید «بیا حیاط و پارکینگ رو هم ببین.» همراهش میروم؛ شیشهها در باغچه ریختهاند، البته ورودی حیاط هم بینصیب نمانده. تصویر، کامل میشود؛ غمی پنهان از دردی که هنوز لب باز نکرده اما مقاومت را پیشه خود کرده است خیلی قاطع میگوید که آدمی صبور و قانع است، اما آرزو میکند این جنگ تمام شود چون سرپرست خانواده بودن سخت است وقتی از فوت همسرش و جای خالیاش صحبت میکند معلوم میشود که بار زندگی بر دوشش سنگینی میکند.

چند دقیقهای بعد از صحبت با خانم معلم، در خودم فرو میروم؛ انگار صداها کمی دورتر میشوند و آنچه دیدهام، آرامآرام تهنشین میشود. سعی میکنم خودم را جمعوجور کنم، اما سنگینی روایتها رهایم نمیکند؛ برای مردمم ناراحتم و غمشان را در جانم نگه میدارم.

کثرتی از همدلی و مسئولیتپذیری در کثرت آینهها
بچهها کارشان را تمام کردهاند؛ مترها جمع شده، ابزارها کنار هم قرار گرفته، اما چیزی در این میان هنوز ادامه دارد. حس زندگی و ادامه دادن در میانه جنگ، حس میکنم یک روز را کنار کسانی بودهام که واقعاً برای کشورشان، برای ایران، از جان مایه میگذارند؛ انگار هرکدامشان قطعهای از یک پازل بزرگترند که کنار هم، معنایی والاتر از «خدمت» پیدا میکند.
آنها به من یاد دادند که در این کارگاه کوچک «کثرت آینهها»، آنچه تکثیر میشود تنها شیشه نیست؛ کثرتی از دوستی، محبت و همدلی است که میان آدمها جریان پیدا کرده. چون صبوری را میشود در رفتارشان دید، مسئولیتپذیری را در دقت دستهایشان و نوعی زلالی را در نگاهی که هنوز خسته نشده از ادامه دادن. اینجا ایستادن با نام ایران گره خورده.



نظر شما